آذرخش سوخته (پارت2)

پارت 2:^ پرش ^
آنچه گذشت:
و... آرمان هم راهی نداشت، جز دفاع کردن از خودش... و به همین دلیل تمام این سرباز ها که جلویش هستند،حداقل یک سوم بدنشان سوخته است
زمان حال:ادامه داستان:

"دیگه نمیتونم"
سررباز ها با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. پچ پچ هایی کردند، ولی تفنگ هایشان هنوز روی هدف قفل شده بود:آرمان.
آرمان دست های دستبند زده اش را بالا آورد. تسلیم شد. دیگر جون راه رفتن نداشت، چه برسد به دعوا با سرباز ها. مدتی بعد آرمان و سرباز ها روی عرشه بودند. دو نفر جلو و عقب آرمان ایستاده بودند. مسلح بودند. ماسک های مشکی شان فقط چشمان خسته از سفر دریایی و موهایشان را نشان میداد.
آرمان با بی حوصلگی و چشمان نافذِ آبی، بیرون از کشتی را زیر نظر گرفت. بعد از بندر و رو به روی آن شهری شلوغ قرار داشت. هرچه کشتی فضای سرد و خشک داشت، آنجا همه چیز بنظر بهتر میامد.
آرمان به بدنه کشتی نگاهی می اندازد. شاید از کمرش مقداری بلند تر بود. کشتی توقف کرده بود، ولی تنها دلیلی که هنوز اینجا ایستاده،بار هایی هستند که باید زودتر تخلیه شوند. چشمانش میان بدنه ی کشتی و پله هایی که پایین میرفتند، چرخید.
"چیکار کنم؟"
ذهنش تیز و هوشیار بود، دنبال راه حل... ولی بدنش نقطه مقابل آن بود: خسته؛ ضعیف؛ بی حال
«هــــی!!» آرمان به سمت بدنه دوید. قبل از آنکه تیری از کنار گوشش رد شود و ردی به جا بگذارد، لحظه ای مکث کرد.
"حالا چی؟"
ذهنش فریاد میزد: فقط بپر. تصمیم گرفته شد. یک پایش را روی لبه گذاشت و خودش را به جلو پرت کرد. برای لحظه ای، در کنار خورشیدِ زردِ نوران، چشمان آبیِ آرمان همانند ماه درخشیدند.
"نباید این کارو میکردم"
ولی دیر شده. محکم از پهلو به زمین آسفالت شده برخورد کرد. فریادی خفه کشید. گرمای خون را حس میکرد؛ تازه بود.
"فرار کن"
با هر تپش، تمام اعضای بدنش تیر میکشیدند؛ ولی به سختی ایستاد. جمعیت نگاه هایی گذرا میکردند، نمی خواستن به این موضوع ربط داده شوند. اکنون این ها مهم نیست. لنگ لنگان و با تمام توانی که برایش مانده بود، به سمت مردم دوید. تیر ها در آنی از واحد از کنارش رد می شدند. بازویش را یکی از همان ها خراشید.
"باید بین مردم گم بشم"
همچین چیزی امکان پذیر نبود. رهگذران همین الان هم از جلویش کنار می رفتند.
دستبند دور دستانش خونی شده بود. با هر چیز دیگری از آن ارتفاع می پرید ،بی شک قسمتی از پوستش را می برید؛ دقیقا مثل زمان حال.
"باید مخفی بشم، الان."
آرمان ناگهان راهش را کج کرد و خودش را بین مردم پرت کرد. مرد ها عقب می رفتند و زن ها و بچه ها جیغ کشیدند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مدتی گذشته است.
اکنون به دیوار آجری تکیه کرده است. در یک کوچه ی باریک، جایی که کسی به او توجهی نمی کند.
عطر و بو ها و صدا های مختلف در فضا طنین انداز شده بود. ولی آرمان فقط بوی خون و نبضش که در گوشش می پیچید را حس میکرد.
زانو هایش شل شد. تقریبا روی زمین افتاد. دیدش سیاهی می رفت.
«باید بیدار بمونم...» این را به خودش گفت و سرش را بالا گرفت. چشمان همانند مرواریدش را بست؛ دو مروارید تیره و آبی.
قبل از آن که سرش با زمین برخورد کند و هوشیاری اش را از دست بدهد؛ صدایی شنید.
"صدای برخورد کف کفش به سنگ فرش؟"
صدا مات تر شد.
"نکنه که..."
دیگر صدایی نشنید.
بدنش مثل جسدی پخشِ زمین شد.
حدسش درست بود. پیدایش کردند.
نویسنده: نظر؟ :) خدایی انتظار داشتین؟بنظرتون بعدش چی میشه؟؟
دیدگاه ها (۴)

پارت چهاردهم: کاغذهایِ پاره‌وپورهلیها به اتاقش پناه برد و در...

رمان تاجی از سوءتفاهم

امیرحسین ثابتی: مگر می‌شود بانک آینده به خاطر فسادش منحل بشو...

روباه نما

اتاقی که وجود نداشت (part5) باران از نیمه‌شب شدت گرفته بود ا...

تسخیر لانه جاسوسی

پارت ۱۶انفجارِ "هستی" مثل یک موجِ عظیم و لرزان، تمامِ قلمرو ...

پارت ۱۴ — شبِ روستاشب، زودتر از چیزی که یورا انتظار داشت روی...

اسم فیک: زندگی رنگی ما رنگ‌هایِ بی‌صدا (Silent Colors) (۵ پا...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط