رمان گناهکار قسمت هفتم (544 )

کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
با نفرت سرم و چرخوندم و به صورتم دست کشیدم فقط خدا میدونه تا چه حد از ارسلان بیزارم از تموم اون کسایی که توی نابودی زندگی ما نقش داشتند و پدر و مادرم با بی مسئولیتی خودشون خیلی راحت به اونا چنین اجازه ای رو دادن
تا مرز جنون پیش رفته بودم حاضرم قسم بخورم که اگه ارسلان همون موقع دم دستم بود گردنش رو خرد میکردم. آرام عصبانیتم رو دید سرش داد زدم گریه میکرد میگفت اونم ارسلان رو دوست داره میگفت عشق ارسلان رو قبول داره هر چی بهش گفتم با زندگیت این کار رو نکن آرام ارسلان اون کسی نیست که بتونه صادقانه عاشق دختری بشه قبول نکرد و محکم روی حرفش ایستاد. گفت چون من غیرتی شدم دارم اینو میگم گفت ارسلان بهش گفته که نذار آرشام چیزی از این موضوع بفهمه وگرنه مخالفت می کنه چون منو قبول نداره ولی من با چشم خودم شاهد بازیهای ارسلان بودم و دوست نداشتم خواهر ساده و زود باورم توی دامش بیفته رفتم سر وقتش و تا میخورد گرفتمش زیر مشت و لگد اونم کم نمیاورد ولی وقتی دید کوتاه نمیام گفت دیگه سمت خواهرت پیدام نمی شه ولی این طور نشد و وقتی آرام رو تعقیب کردم دیدم که هنوز باهاش رابطه داره خام حرفای ارسلان شده بود. اومد پیشم و با عصبانیت و گریه گفت که حق ندارم توی زندگیش دخالت کنم گفت از دید اون ارسلان کاملا ایده آله و همونیه که میتونه خوشبختش کنه بهش گفتم بی خیال ارسلان بشه و درسش رو بخونه این آدم حتی ارزش فکر کردنم نداره چه برسه عشق تو که این قدر پاک و مهربونی اما قبول نکرد. بهش گفتم اگه بهت ثابت کنم چی؟ مردد بود ولی منو هم قبول داشت میدونست حرفی رو بی دلیل نمیزنم قبول کرد. تنها به این شرط که بهش ثابت بشه ارسلان آدم درستی نیست.
نفسمو با آه عمیقی بیرون دادم.
حرارتی شدید سر تا پام رو گرفته بود انگار که دارم توی کوره ای از آتیش ذوب میشم. حس عصبانیت و خشم و در عین حال ناراحتی که وجودم رو پر کرده بود باعث میشد هر لحظه حالم خراب تر از اینی که هست بشه دست دلارام رو روی شونم حس کردم برنگشتم هست. نگاهش کنم اصلا حال خوبی نداشتم از یادآوری خط به خط گذشتم حس خوبی بهم دست نمی داد.
پای لیلا توسط پدرم به خونمون باز شد. پدرم گفت که از حالا به بعد لیلا با ما زندگی میکنه به دختر نسبتا زیبا و جذاب شک نداشتم که اونم چشمش دنبال ثروت پدرمه و به همین خاطر حاضر شده با وجود این همه اختلاف سنی بینشون به عقدش در بیاد. توی خوش گذرونی افراط می کرد ولی تنها خوبی که داشت این بود که کاری به کار ما نداشت گاهی با من حرف میزد هر چی بهش محل نمی دادم ول کن نبود همیشه از رنگ سیاه متنفر بود.
با یادآوری اینکه به خاطر نفرتم از اون همیشه تیره می پوشیدم تا به خیال خودم این جوری عذابش ندم پوزخند زدم. لیلا همون کسی بود که با خیانتش وضعیتمون رو از چیزی که بود بدتر کرد. شاید اگه مادرم مثل همه ی مادرای دنیا با نجابت زندگی می کرد و عاشق بچه هاش بود الان آرام رو کنارم داشتم و سرنوشت آرتام اون طور دردناک نمی شد. من به این روز نمیفتادم و در حسرت خانواده ای که هیچ وقت نداشتم نمی سوختم اگه پدرم کمی مسئولیت پذیر بود و به خانوادش توجه میکرد هیچ کدوم از اون اتفاقات نمیفتاد. هر دوی اونا رو مسبب اصلی تموم این حوادث می دونستم.
آرشام اگه میخوای ادامشو
برگشتم و نگاهش کردم نگرانم بود به حس خوب بین این همه احساس منفی به جور لذت داشت.
من حالم خوبه.
دیدگاه ها (۰)

dark life = 40

سلام خوبی بچه ها می دونم اصلا فعالیت نداشتم ولی یه چیزی من ت...

۳ پارتی

پارت۴تویِ تاریکیِ انباری، جایی که فقط صدایِ نفس‌هایِ تندشون ...

برادر ناتنی

﷽🔴یکی از دوستان تعریف کرد:خواب دیدم زمینی حمله کردن تو خیابا...

پارت ۱ ویو روبی:دور میز نشسته بودیم روی پای جونگ هو که پدرم ...

«,پارت‍ـــــ... ـــ1ـــ »«رقص سایه ها»مهمونی خونه‌ی سارا بو...

رمان خبر ممنوعه پارت سوم 3

قسمت ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط