دختر ماه و پسر خورشید ادامه پارت دوم
آیلار: جان؟! :/
ترنم: امتحانو دیدی؟
آیلار: هوم
ترنم: آره جون خودت!
آیلار: هوم
ترنم: به مرگت هست تو.
آیلار: هوم.....ها؟ چی؟ چی میگی؟
ترنم: چرااااا تو فضایی؟ (ــ)
آیلار: بابا... برو چقدر حرف میزنی.
ترنم خودش رو میچسبونه به آینا و در گوشش با تن صدای کشیده:
ترنم: راستشو بگو.... دییییش چیکار کردی که حالا حوصله نداری..
آیلار ترنم رو از خودش دور میکنه.
آیلار: برو کشکت رو بساب، چی میگییی!!
ترنم: بگو دیگه! بگو دیگه! وقتی اینطوری هستی یعنی به...
آیلار ترنم رو از خودش دور میکنه.
آیلار: برو کشکت رو بساب، چی میگییی!!
ترنم: بگو دیگه! بگو دیگه! وقتی اینطوری هستی یعنی یه چیزیت هست؟! چه باز علی و دار دستش؟
آیلار: نههه
ترنم: پس چی؟؟؟
آیلار: ههههههه... هووووووففف باشه...
ترنم: پس بگو بیس!
آیلار: آرووم! ببین میخوام سر از کار یکی در بیارم...
ترنم: اخخخخ جون جاسوس بازی!!!
آیلار: هیییییسسس... آره، ولی مشکلم اینه که از طرف هیچی نمیدونم.
ترنم: خب تو کدوم کلاسِه؟ بگو برم خودم اطلاعات ازش در بیارم.
آیلار: کلاس؟ 😐
ترنم: قیافهتو اینطوری نکن که میام صافش میکنما، بنال دیگه!!!
آیلار یه نفس عمیق میکشه و سعی میکنه آرامش خودش رو حفظ کنه.
آیلار: یه پسره.. تو محلمون که نمیشناسمش... میخوام بهت ثابت کنم که پسرا همشون مثل همن و اینم میره تو گروه خلافکارا.
ترنم: نه آیلار تروخدا از اون نقشه های شرورانت نکن (TT)
آیلار: اتفاقا چرا...
ترنم میخواست جواب آیلار رو بده که زنگ خورد.
آیلار در حالی که توی ایستگاه منتظر اتوبوس ایستاده بود داشت به نقشش فکر میکرد که چشمش خورد به یه نخ سیگاری که روی زمین کنار درخت افتاده بود. بدون جلب توجه و به بهانه بستن بند کفشش برداشتش و گذاشت تو جیبش.
اتوبوس رسید و آیلار سوار شد.
آیلار داشت توی کوچه کاری خونه شون راه میرفت که دیدش. دد... آیلار بازم گرمای عجیبی حس کرد و این خیلی اذیتش میکرد.
دید که همون پسره یاشار، رفت توی مغازه حاج عباس، خودش حالا آیلار سرعش رو بیشتر کرد و اونم رفت توی مغازه و بدون اینکه یاشار بفهمه یکم پشت سرش بین قفسه ها راه رفت. یاشار که آبمیوه برداشت و رفت روی میز گذاشت که حساب کنه. آیلار همون موقع سیگار رو پرت کرد زیر پای یاشار...
دید که همون پسره یاشار،رفت توی مغازه حاج عباس، خودش حالا آیلار سرعتش رو بیشتر کرد و اونم رفت توی مغازه و بدون اینکه یاشار بفهمه یکم پشت سرش بین قفسه ها راه رفت. یاشار که آبمیوه برداشت و رفت روی میز گذاشت که حساب کنه. آیلار همون موقع سیگار رو پرت کرد زیر پای یاشار و با صدای بلند که توی مغازه بپیچه.
_عه آقا...
حالا حاج عباس و یاشار و دو تا مشتری دیگه نگاهش میکرد. آیلار خم شد و سیگار رو برداشت و روبه یاشار گرفت.
_سیگارتون افتاد. :)
حاج عباس نگاهش یکم رنگ عصبانیت گرفته بود و یاشار رو نگاه میکرد. یاشار هم با تعجب تکیه تکیه آیلار،سیگار و حاج عباس رو نگاه میکرد.
یاشار: نه. نه این مال من نیست!
آیلار: جدی؟ *لحن تعجب
یاشار با چشماش گرد شده آیلار رو نگاه میکرد و آیلار با یه پوزخند سیگار رو گذاشت روی میز، با این کارش میخواست به یاشار بفهمونه که براش پاپوش دوخته و از مغازه رفت بیرون.
آیلار از اینکه نقشش اینقدر قشنگ پیاده شد ذوق مرگ شده بود. اما بقیه اش هنوز مونده، حالا اون پشت مغازه ایستاده تا...
ترنم: امتحانو دیدی؟
آیلار: هوم
ترنم: آره جون خودت!
آیلار: هوم
ترنم: به مرگت هست تو.
آیلار: هوم.....ها؟ چی؟ چی میگی؟
ترنم: چرااااا تو فضایی؟ (ــ)
آیلار: بابا... برو چقدر حرف میزنی.
ترنم خودش رو میچسبونه به آینا و در گوشش با تن صدای کشیده:
ترنم: راستشو بگو.... دییییش چیکار کردی که حالا حوصله نداری..
آیلار ترنم رو از خودش دور میکنه.
آیلار: برو کشکت رو بساب، چی میگییی!!
ترنم: بگو دیگه! بگو دیگه! وقتی اینطوری هستی یعنی به...
آیلار ترنم رو از خودش دور میکنه.
آیلار: برو کشکت رو بساب، چی میگییی!!
ترنم: بگو دیگه! بگو دیگه! وقتی اینطوری هستی یعنی یه چیزیت هست؟! چه باز علی و دار دستش؟
آیلار: نههه
ترنم: پس چی؟؟؟
آیلار: ههههههه... هووووووففف باشه...
ترنم: پس بگو بیس!
آیلار: آرووم! ببین میخوام سر از کار یکی در بیارم...
ترنم: اخخخخ جون جاسوس بازی!!!
آیلار: هیییییسسس... آره، ولی مشکلم اینه که از طرف هیچی نمیدونم.
ترنم: خب تو کدوم کلاسِه؟ بگو برم خودم اطلاعات ازش در بیارم.
آیلار: کلاس؟ 😐
ترنم: قیافهتو اینطوری نکن که میام صافش میکنما، بنال دیگه!!!
آیلار یه نفس عمیق میکشه و سعی میکنه آرامش خودش رو حفظ کنه.
آیلار: یه پسره.. تو محلمون که نمیشناسمش... میخوام بهت ثابت کنم که پسرا همشون مثل همن و اینم میره تو گروه خلافکارا.
ترنم: نه آیلار تروخدا از اون نقشه های شرورانت نکن (TT)
آیلار: اتفاقا چرا...
ترنم میخواست جواب آیلار رو بده که زنگ خورد.
آیلار در حالی که توی ایستگاه منتظر اتوبوس ایستاده بود داشت به نقشش فکر میکرد که چشمش خورد به یه نخ سیگاری که روی زمین کنار درخت افتاده بود. بدون جلب توجه و به بهانه بستن بند کفشش برداشتش و گذاشت تو جیبش.
اتوبوس رسید و آیلار سوار شد.
آیلار داشت توی کوچه کاری خونه شون راه میرفت که دیدش. دد... آیلار بازم گرمای عجیبی حس کرد و این خیلی اذیتش میکرد.
دید که همون پسره یاشار، رفت توی مغازه حاج عباس، خودش حالا آیلار سرعش رو بیشتر کرد و اونم رفت توی مغازه و بدون اینکه یاشار بفهمه یکم پشت سرش بین قفسه ها راه رفت. یاشار که آبمیوه برداشت و رفت روی میز گذاشت که حساب کنه. آیلار همون موقع سیگار رو پرت کرد زیر پای یاشار...
دید که همون پسره یاشار،رفت توی مغازه حاج عباس، خودش حالا آیلار سرعتش رو بیشتر کرد و اونم رفت توی مغازه و بدون اینکه یاشار بفهمه یکم پشت سرش بین قفسه ها راه رفت. یاشار که آبمیوه برداشت و رفت روی میز گذاشت که حساب کنه. آیلار همون موقع سیگار رو پرت کرد زیر پای یاشار و با صدای بلند که توی مغازه بپیچه.
_عه آقا...
حالا حاج عباس و یاشار و دو تا مشتری دیگه نگاهش میکرد. آیلار خم شد و سیگار رو برداشت و روبه یاشار گرفت.
_سیگارتون افتاد. :)
حاج عباس نگاهش یکم رنگ عصبانیت گرفته بود و یاشار رو نگاه میکرد. یاشار هم با تعجب تکیه تکیه آیلار،سیگار و حاج عباس رو نگاه میکرد.
یاشار: نه. نه این مال من نیست!
آیلار: جدی؟ *لحن تعجب
یاشار با چشماش گرد شده آیلار رو نگاه میکرد و آیلار با یه پوزخند سیگار رو گذاشت روی میز، با این کارش میخواست به یاشار بفهمونه که براش پاپوش دوخته و از مغازه رفت بیرون.
آیلار از اینکه نقشش اینقدر قشنگ پیاده شد ذوق مرگ شده بود. اما بقیه اش هنوز مونده، حالا اون پشت مغازه ایستاده تا...
- ۱۸.۳k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط