دختر ماه و پسر خورشید ادامه پارت دوم
بود. اما بقیهاش هنوز مونده، حالا اون پشت مغازه ایستاده تا یاشار بیاد بیرون و دعوا باهاش راه بندازه. قطعاً میاد!
چند دقیقه بعد صدای باز شدن در مغازه اومد و یاشار اومد بیرون. آیلار دست به سینه با چشماش بسته به دیوار تکیه داده بود، منتظر دعوا.
اما...
یاشار خیلی خونسرد رد شد. آیلار چشماش رو باز کرد و دید یاشار داره دور میشه.
«چیشد؟ نزدیم؟»
و پشت سرش راه افتاد با صدای نسبتاً بلند از پشتش داد زد:
ـ هعی!
یاشار برگشت و آیلار رو با قیافه خیلی مهربونی نگاه کرد، تو چهرهاش نه عصبانیت نه چیز دیگهای بود.
ـ عجیبه، عجیبه!!
آیلار که خیلی خجالت زده بود، کلا چرخید و جهت مخالف یاشار رفت.
ـ عجب، عجب!!!!
سرش رو که بالا آورد دید علی از ته کوچه داره نگاهش میکنه...
چند دقیقه بعد صدای باز شدن در مغازه اومد و یاشار اومد بیرون. آیلار دست به سینه با چشماش بسته به دیوار تکیه داده بود، منتظر دعوا.
اما...
یاشار خیلی خونسرد رد شد. آیلار چشماش رو باز کرد و دید یاشار داره دور میشه.
«چیشد؟ نزدیم؟»
و پشت سرش راه افتاد با صدای نسبتاً بلند از پشتش داد زد:
ـ هعی!
یاشار برگشت و آیلار رو با قیافه خیلی مهربونی نگاه کرد، تو چهرهاش نه عصبانیت نه چیز دیگهای بود.
ـ عجیبه، عجیبه!!
آیلار که خیلی خجالت زده بود، کلا چرخید و جهت مخالف یاشار رفت.
ـ عجب، عجب!!!!
سرش رو که بالا آورد دید علی از ته کوچه داره نگاهش میکنه...
- ۵.۷k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط