{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان=عشق و نفرت

رمان=عشق و نفرت
پارت¹³
هیچ جا معلوم نبود فقط در حد یکم معلوم
بود ساعت کنار آشپزخونه رو دیدم ۷ونیم بود عجیبه با ترس و نفس نفس گفتم=تو کی ،اومد روم حالا قلبم بود ک تند میزد دوتا دستام سعی داشت هولش بده عقب ولی نمیشد اون خیلی غول تر به نظر می‌رسید چشماش چشماش رو دیدم دقت کردم نه اون سپنتا نیست خدای من سپنتا چشماش مشکیه ولی این چشمای زیتونی نه اشکام ریخت گفتم=خواه.....ش...میکن...م ،سرشو تو گردنم برد و گفت=اسمت چیه کوچولو ،نه نه ساعت ۷و۵۰دیقه بود الان سپنتا میومد گفتم=ولم کن...حیون ،ندونستم چیشد لباش روی لبای من قرار گرفته بود و محکم مک میزد هولش دادم و یه مشت زدم سریع پیرهنم و گوشیم رو برداشتم و رفتم اتاق خودم و در رو قفل کردم نشستم گریه کردم......
اشکام رو پاک کردم و پاشدم که محکم کمرم خورد به کلید رو در دردم اومد آخ گفتم و رفتم لباسم رو با یه پیرهن گشاد طوسی و یه شلوارک طوسی عوض کردم و نشستم روی تخت و رو تختی رو مثل بچه ها گرفتم روم کشیدم گوشی رو کنارم گذاشتم یعنی اون کی بود من حتا الان از این خونه میترسم چطور اومده بود خونه اون همه بادیگارد دم در بود یعنی دزد بود یا نه دوباره گریه کردم و محکم لبام رو پاک میکردم حالم از خودم بهم می‌خورد دستگیره در پایین رفت در باز شد ولی ولی من قفل کرده بودم پتو رو از ترسم روی سرم کشیدم و با هق هقی ک داشتم گفتم=ب...من.....دست..نز..ن...ترو..تروخ....دا ،داشتم به خودم میلرزیدم صدای نزدیک شدنش اومد و قلب من تند تر تند تر زد سپنتا خواهش میکنم بیا خونه نه این مطمعنم همون پسرست یهو پتو از رو سرم کشیده شد با ترس و چشمای گریون و پر اشک نگاه کردم دیدم سپنتا بود کنارم رو تخت نشسته بود خودم رو محکم انداختم بغلش و گریه کردم........
دیدگاه ها (۰)

رمان=عشق و نفرتپارت¹⁴سپنتا=در اتاقش رو باز کردم گریش برای چی...

رمان=عشق و نفرتپارت¹⁵گفت=از امشب میای اتاق من میخابی فهمیدی،...

رمان=عشق و نفرت پارت¹⁴پاشدم و رفتم سمت اتاق ارباب در زدم و ر...

رمان=عشق و نفرتپارت¹³عروسی تموم شد و با بوق بوق پشت سرمون اف...

رمان تهیونگ

سرنوشت پارت(۵)

P²²The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 131・⁠]⁠ᕗباز صدای در...اینبار...

my neighbour's friend:part7ویو یونگی:وقتی خواستم به اون جنده...

P¹⁴The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

ویوخواب سوهی+ وقتی چشمام رو باز گردم روی سندلی بسته شده بودم...

وقتی عموت بود

رمان عشق مافیا پارت 5از زبان ا/تافتادم روش چشمام درشت کردم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط