P:¹⁸ «قربانی»
منم ک بچه بودمو باهاشون رفتم...اونا تا ده سالگی منو نگه داشتن...اما تو این چند سال که پیش اونا بودم بدترین درد ها و زجر هارو تحمل کردم...از کتک های اون مرد با شلاق که منو میفرستاد تو خیابون تا براش پول بیارم و اگه نمیآوردم باید شب تا صبح تو انباری میبودم...و شلاق های اون عوضی رو تحمل میکردم....امیدوارم خسته نشده باشی از حرفام...
ا.ت:نه..میخوام بدونم...(بغض)
کوک:تا اینکه یه روز نمیدونم چجور..عموم اومد سراغم و منو برد پیش خودش و همه قضیه رو بهم گفت...درک این همه اتفاق برای یه پسر بچه ۱۰ ساله خیلی کم بود...اما من اونموقع نسبت به سنم خیلی بزرگتر شده بودم...وقتی عموم گفت ک اون زن و مردی که منو از پرورشگاه آوردن پدر و مادر واقعیم نبودن...دیگه تصمیم گرفتم پیش عموم زندگی کنم... اون به بچه هایی مثل من که خانواده ندارن کمک میکرد و براشون خونه میخرید و هر کاری ک از دستش بر بیاد...پولش هم داشت اما برای من واقعا ی چیز دیگه بود...منو از صمیم قلب دوست داشت...تا اینکه یه روز دو تا پسر که یکیشون خیلی کوچولو ب نظر میرسید...اومدن پیش عموم و وقتی فهمید که اونام سرگذشتشون مثل من بوده تصمیم گرفت ک بیان تو خونه ما چند روز بمونن...یکی از پسرا همین تهیونگ خودمون بود و اون یکی ک خیلی کوچولو بود سوهو...تا چند هفته،پیش هم بودیم و اوضاع واقعا عالی بود و خیلی بهم وابسته و صمیمی شده بودیم...تا اینکه......یه روز (بغض)
ویو ا.ت
دیدم کوک بغض کرده بود...دلم براش کباب شد که چقدر سختی کشیده بود...
کوک: ی..یروز عموم و زن عمو با سوهو رفتن بیرون... منو ته تو خونه بودیم تا شب شد و خبری از عموم اینا نشد...با هم خوابیدیم به امید اینکه شاید شب دیر بیان خونه و فردا صبح با بوی غذای زن عمو بیدار بشیم...اما برعکس از فرداش دوباره بدبختی شروع شد...هیچکس خونه نبود...تا چند روز منو ته از ترس و نگرانی نه چیزی میخوردیم نه میرفتیم بیرون از خونه...خبری هم از عموم نبود چون میترسیدم که خانوادم دوباره بیان و ما رو پیدا کنن...اما بعد اون چند روز خبر به گوشمون رسید که اونا مردن (گریه)هر سه تاشون مردن میفهمی..
ویو ا.ت
رفتم بغلش کردمو سرشو روی سینم گذاشتم (نکته!! منظورش از سینه اونجا نیست😐) و گذاشتم تا ادامه حرفش رو بزنه...
کوک:مهم ترین آدمای زندگیم رو از دست دادم... تصمیم گرفتیم با ته از اون خونه فرار کنیم و رفتیم و یجا کار پیدا کردیم...بیشتر شبا تو پارک میخوابیدیم و بعضی شبا اونم اگه اجازه داشتیم و اون روز رو خوب کار کرده بودیم تو محل کارمون میخوابیدیم...اما تونستیم با همون پول کم یه خونه کوچیک ک هیچ اتاق و آشپز خونه ای نداشت بخریم و با هم اونجا زندگی کنیم...بعد از چند سال دیگه عقلمون بیشتر میکشید و بزرگ تر شده بودیم...من تقریبا هم سن تو بودم و دیگه اون شرایط برامون عادی شده بود...عادت کرده بودیم...پولامون رو جمع میکردیم با ته تا بتونیم خونه بزرگ تری بخریم...و بزرگترین خونه ای ک تونستیم بخریم یک خونه یه خوابه بود...البته شرایطش خیلی بهتر از اون خونه قبلی بود...بهرحال اونجا بودیم تا اینکه یه روز فهمیدیم چند تا از پسرای قلدر محلمون برای یه پسر ک بنظرم بهش میخورد ۱۵,۱۶ ساله باشه قلدری میکردن و اذیتش میکردن...ما هم رفتیم و اون آقا پسرو از دستشون نجات دادیم و اومدیم خونه خودمون...از اونروز با جیمین آشنا شدیم و تا الان هم هر سه تامون تو اون خونه تنها زندگی میکنیم...جیمین برای اینکه هم از دست اون پسرا کمکش کردیم و هم بهش خونه دادیم برای جبران خودش میرفت دستفروشی میکرد...تا بتونه پول کمک ما کنه تا یه ماشین بخریم و در آخر ب لطف ته و جیمین تونستم همین ماشین رو بخرم...
ا.ت:واقعا برات متاسفم..
_______________________
شرایط پارت بعد
۱۰ لایک
ا.ت:نه..میخوام بدونم...(بغض)
کوک:تا اینکه یه روز نمیدونم چجور..عموم اومد سراغم و منو برد پیش خودش و همه قضیه رو بهم گفت...درک این همه اتفاق برای یه پسر بچه ۱۰ ساله خیلی کم بود...اما من اونموقع نسبت به سنم خیلی بزرگتر شده بودم...وقتی عموم گفت ک اون زن و مردی که منو از پرورشگاه آوردن پدر و مادر واقعیم نبودن...دیگه تصمیم گرفتم پیش عموم زندگی کنم... اون به بچه هایی مثل من که خانواده ندارن کمک میکرد و براشون خونه میخرید و هر کاری ک از دستش بر بیاد...پولش هم داشت اما برای من واقعا ی چیز دیگه بود...منو از صمیم قلب دوست داشت...تا اینکه یه روز دو تا پسر که یکیشون خیلی کوچولو ب نظر میرسید...اومدن پیش عموم و وقتی فهمید که اونام سرگذشتشون مثل من بوده تصمیم گرفت ک بیان تو خونه ما چند روز بمونن...یکی از پسرا همین تهیونگ خودمون بود و اون یکی ک خیلی کوچولو بود سوهو...تا چند هفته،پیش هم بودیم و اوضاع واقعا عالی بود و خیلی بهم وابسته و صمیمی شده بودیم...تا اینکه......یه روز (بغض)
ویو ا.ت
دیدم کوک بغض کرده بود...دلم براش کباب شد که چقدر سختی کشیده بود...
کوک: ی..یروز عموم و زن عمو با سوهو رفتن بیرون... منو ته تو خونه بودیم تا شب شد و خبری از عموم اینا نشد...با هم خوابیدیم به امید اینکه شاید شب دیر بیان خونه و فردا صبح با بوی غذای زن عمو بیدار بشیم...اما برعکس از فرداش دوباره بدبختی شروع شد...هیچکس خونه نبود...تا چند روز منو ته از ترس و نگرانی نه چیزی میخوردیم نه میرفتیم بیرون از خونه...خبری هم از عموم نبود چون میترسیدم که خانوادم دوباره بیان و ما رو پیدا کنن...اما بعد اون چند روز خبر به گوشمون رسید که اونا مردن (گریه)هر سه تاشون مردن میفهمی..
ویو ا.ت
رفتم بغلش کردمو سرشو روی سینم گذاشتم (نکته!! منظورش از سینه اونجا نیست😐) و گذاشتم تا ادامه حرفش رو بزنه...
کوک:مهم ترین آدمای زندگیم رو از دست دادم... تصمیم گرفتیم با ته از اون خونه فرار کنیم و رفتیم و یجا کار پیدا کردیم...بیشتر شبا تو پارک میخوابیدیم و بعضی شبا اونم اگه اجازه داشتیم و اون روز رو خوب کار کرده بودیم تو محل کارمون میخوابیدیم...اما تونستیم با همون پول کم یه خونه کوچیک ک هیچ اتاق و آشپز خونه ای نداشت بخریم و با هم اونجا زندگی کنیم...بعد از چند سال دیگه عقلمون بیشتر میکشید و بزرگ تر شده بودیم...من تقریبا هم سن تو بودم و دیگه اون شرایط برامون عادی شده بود...عادت کرده بودیم...پولامون رو جمع میکردیم با ته تا بتونیم خونه بزرگ تری بخریم...و بزرگترین خونه ای ک تونستیم بخریم یک خونه یه خوابه بود...البته شرایطش خیلی بهتر از اون خونه قبلی بود...بهرحال اونجا بودیم تا اینکه یه روز فهمیدیم چند تا از پسرای قلدر محلمون برای یه پسر ک بنظرم بهش میخورد ۱۵,۱۶ ساله باشه قلدری میکردن و اذیتش میکردن...ما هم رفتیم و اون آقا پسرو از دستشون نجات دادیم و اومدیم خونه خودمون...از اونروز با جیمین آشنا شدیم و تا الان هم هر سه تامون تو اون خونه تنها زندگی میکنیم...جیمین برای اینکه هم از دست اون پسرا کمکش کردیم و هم بهش خونه دادیم برای جبران خودش میرفت دستفروشی میکرد...تا بتونه پول کمک ما کنه تا یه ماشین بخریم و در آخر ب لطف ته و جیمین تونستم همین ماشین رو بخرم...
ا.ت:واقعا برات متاسفم..
_______________________
شرایط پارت بعد
۱۰ لایک
- ۱۷.۹k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط