جادویی به نام عشق

ات به یک نقطه خیره بود
سارا: باید غذا بخوری
ات جوابی نداد
سارا:میدونم سخته ولی باید حواست به خودتم باشه
ات:میخام تنها باشم سارا
سارا به ناچار از اتاق بیرون رفت
ات پاهای خودش را بغل گرفت و در خاطرتش غرق شد
تا این که صدای در اومد
جیمین:ملکه، دستور رسیده‌ که فورا به تالارِ اصلیِ قصر تشریف بیارید
ات با لرزه از تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت
همراه جیمین به تالار اصلی رفت
در های بزرگ باز شدن و همان لحضه ات ملکه مادر را دید که روی زمین افتاده دست هاش با تناب زخیمی بسته شد
سوهو روی تخت پادشاهی تهیونگ نشسته و زنی میانسال کنارش ایستاده بود
سوهو تا ات را دید از جاش بلند شد و سمت ات امد
سوهو:خوش اومدی. می‌دونم که عزاداری، ولی باید عادت کنی. این قصر دیگه اون قصرِ قدیمی نیست
بعد به زن اشاره کرد
سوهو:می‌بینی من و مادرم میتونیم پادشاه و ملکه خوبی برای این کشور باشیم
ملکه مادر:سوهو تمومش کن ،ات ملکه این سرزمینه
سوهو نزدیک ملکه مادر رفت
سوهو:تو خفه شو ضعیفه، یکم دیگه قراره اعدام بشی
ات:چی داری میگی سوهو ،عقلتو از دست دادی ،این خیانتِ محضه! تهیونگ،تهیونگ اگه بفهمه....
سوهو به ات نزدیکه شد و دستش را زیر چونه ات گذاشت
سوهو:تهیونگ مرده، تموم شد. حالا تنها راهی که داری تا زنده بمونی و شاید… فقط شاید، این ملکه مادر رو از اعدام نجات بدی، اینه که با من همراه بشی. می‌تونی زنِ پنجمِ من باشی. یک جایگاهِ ویژه تو حرم‌سرا، به عنوانِ یادگاری از برادرِ مرده‌ام. نظرت چیه؟
ات دست سوهو رو پس زد و لب زد
ات:من بمیرمم زن تو نمیشم عوضی ،تهیونگ هم نمرده اینو بفهم
سوهو قهقه زد
سوهو:تو باید بفهمی که دیگه تهیونگی وجود نداره ،و خب اگه دوست داری مامان جونت بمیره خب میتونی زن من نشی
سوهو سمت ملکه مادر رفت و چاقویی زیر گلوش گذاشت
سوهو:حق انتخاب بهت میدم
ات اب دهانش رو قورت داد
مادر سوهو که تا همین الان چیزی نگفته بود شروع به حرف زدن کرد
مادر سوهو:اوه پسرم چقدر تو دل رهمی که به این هرزه ها حق انتخاب میدی
تالار پر از سکوت بود
ات:… اگه بپذیرم… قسم می‌خورید که به ملکه مادر آسیبی نرسه؟ که آزادش کنید
ملکه مادر شروع به داد و بیداد کرد
ملکه:نه نه ات نههه
دهن ملکه مادر رو بستن
سوهو چاقو را بیشتر به گردن ملکه فشار داد و باعث شد از اون ناحیه خون بیاد
ات:میپذیرم ،ولش کن لطفا
سوهو نیشخندی زد
سوهو:زانو بزن
......
ادامه دارد
دیدگاه ها (۴)

فیک الماس در تاریکی‌ها ✨🖤قسمت اول: ورود پادشاه تاریکی‌هاساعت...

BTS Reaction | جرئت حقیقت وقتی جرئت می‌کنی بهشون بگی «اگه جر...

𝖕𝖆𝖗𝖙14اتاق داروها، پشت قصر، کوچک بود و بوی گیاهان خشک و الکل...

dark life = 27

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

فقط یک دوست معمولی پارت 6کاغذ رو برداشتم و پشتش نوشتم:«منشی‌...

کمپانی لیسا

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲4سوهو یک قدم از تاریکی بیرون آمد...

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط