🤎 سفری به گذشته 🤎

از خواب بیدار شدم از اتاق اومدم
بیرون که دیدم کلی گل و شمع
توی حال خونه هست
از پله ها رفتم پایین که دیدم یه مرد پشتش رو بهم کرده
وقتی صداش کردم دیدم تهیونگ
با یه جعبه جلوم زانو زد
_ با من ازدواج میکنی پارک ناناشا
کلی تعجب کرده بودم
این خواب بود یا واقعیت
+ تو...
_ میدونم تعجب کردی اما...
ناتاشا قول میدم آیندمون مثل گذشته نشه
بهتر و زیبا تر باشه کنار هم
پیش بچه ها خوشبخت بشیم
+ تهیونگ من...
_ لطفاً رد نکن من بدون تو میمیرم
از خوشحالی اشکی از روی گونم چکه کرد
+ بلهههه
از خوشحالی منو بغل کرد و کلی چرخوند تو همون حال بودیم که صدای داد و خنده ی الکس و فیلیک هم خونه رو پر کرد
و کلی گل ریختن سرمون
( چند ماه بعد )
بعد اون روز منو تهیونگ با هم ازدواج کردیم و تو یه خونه زندگی میکنیم مادر تهیونگ با خواهرش مارو خیلی اذیت کردن اما
ما بهشون توجه نکردیم و اونا هم دیگه کاری نداشتن
و ما پیش هم خوشبخت هستیم
نتیجه میگیرم بعد کلی سختی
دشواری ها تو زندگی بالاخره یه روزی ما هم خوشحال میشیم
خدای بزرگ بعضی هارو تو اوایل
زندگی شون خوشبخت می‌کنه و
بعضی هارو تو جوونی
پس نگران نباش
یک روزی تو هم زندگی خوب خواهی داشت ❤️🤍❤️🤍❤️🤍
دیدگاه ها (۱۳)

From Enmity to Love

پارت ۴

پارت ۲۵

منو ببخش پارت ۴

گل خونی پارت 55+ خداحافظ جونگ یو ۰ خداحافظ تهیونگ و جونگکوک ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p26کوک: ته‌ته به ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت یازدهمیونا نامه رو باز کرد و شرو...

خوب خوب دوزتان گلماین فیک ازدواج اجباری بزودی قراره تموم شه ...

پارت ۶

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط