ahmadsalimi
۴۶
پسند
#مادر_جان
#مادر_جان
پسرت خیلی وقت است خودش را باخته
به نگاه های زنی ،
که اطراف قبرستان ماتم زده ی دلش
پرسه ای میزد
و هی نَبش قبر میگرد
و هی گذشته را به رُخش میکشید ...
#مادر_جان
پسرت سیگار که هیچ ،
ناله های شبانه ی غمگین ترین آدم دوردست هارا هم میکشد ...
دانلود
۷۴۳
۰۸ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (
۳
)
ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست
␥فیکشن یائویی سانزو × ریندوبه قلم سنجین••••☆🌩- - - - - - -...
دروغ ندارم که بگویم! به جانِ همین پاییز رو به زمستان! گاهی د...
دزیره ویکوک
## بخش ۵: پژواکِ گذشته در آرامستانِ مدرناشکهایِ میتسوری، بی...
همره باد از نشیب و فراز کوهساران از سکوت شاخه های سرفراز بیش...
مجنون سرخ چشم پارت ۳۰... بلاخره
کاروان می رسد از راه، ولی آه چه دلگیر چه دلتنگ چه بی تاب ...
تو مرا فراموش میکنیزنی را که در آغوشِ اَمن و مهربانت گُم شدز...
تو مرا فراموش میکنیزنی را که در آغوشِ اَمن و مهربانت گُم شد...
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط
{{#video_url}}
{{/video_url}}
{{ seo.summary }}
خانه
سوالات متداول
درباره ما
قوانین