{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

## بخش ۵: پژواکِ گذشته در آرامستانِ مدرن

## بخش ۵: پژواکِ گذشته در آرامستانِ مدرن

اشک‌هایِ میتسوری، بی‌وقفه رویِ شانه‌یِ اوبانای می‌ریخت. هق‌هقِ آرامش، در سکوتِ نسبیِ اطرافِ مزارِ ارباب اوبایاشیکی، به وضوح شنیده می‌شد. اوبانای، هرچند تلاش می‌کرد خونسردی‌اش را حفظ کند، اما لرزشِ خفیفِ دستش و فشاری که به بازویِ میتسوری می‌آورد، نشان از اندوهِ عمیقش داشت.

**۱. دیدنِ قبرِ بقیه‌ی هاشیراها:**

نفسِ عمیقی کشیدند و سعی کردند خودشان را جمع‌وجور کنند. قدم‌هایِ بعدی، انگار سنگین‌تر از قبل بود. هر قبر، داستانی داشت. قبرِ **رنگوکو**، با لبخندی شجاعانه که هنوز در ذهنشان بود، انگار می‌گفت: "من تا آخر ایستادم!" قبرِ **شینازوگاوا**، پر از خشونت و رنج، اما یادآورِ استقامتِ تلخش. قبرِ **مویچیرو**، با آن معصومیتِ گمشده‌اش. قبرِ **تنگن**، پر از زرق و برقِ نمایشی که حالا در سکوتِ سنگ، رنگ باخته بود. قبرِ **گیومی**، با آن ابهتِ خاصش. قبرِ **کُکوشیبو**... آری، حتی او. هر کدام، زخمی بر دلِ گذشته‌شان بود. میتسوری گاهی ناگهان بغض می‌کرد، اوبانای آرام او را در آغوش می‌کشید و سرش را نوازش می‌کرد.

**۲. گفتگویِ عمیقِ احساسی کنارِ مزارِ ارباب اوبایاشیکی:**

وقتی دوباره به نزدیکیِ مزارِ ارباب اوبایاشیکی رسیدند، اوبانای، میتسوری را به آرامی کنارِ سنگِ زیبا و نسبتاً سالمِ ارباب نشاند. خودش هم کنارش نشست، اما کمی فاصله گرفتند؛ فضایی برایِ نفس کشیدن.

اوبانای نگاهش را به سنگِ قبر دوخت و با صدایی که از عمقِ وجودش برمی‌خاست، گفت:

«ارباب... همیشه وقتی می‌دیدمش... یه آرامشی بهم دست می‌داد. انگار تنها کسی بود که واقعاً... ما رو می‌فهمید. درک می‌کرد...»

میتسوری، در حالی که اشک‌هایش را با گوشه‌یِ آستینش پاک می‌کرد، سرش را تکان داد.

«آره... همیشه وقتی می‌دیدمش... دلم می‌خواست فقط بشینم و نگاهش کنم. یه جورایی... انگار اون نورِ امیدی بود که تهِ این همه تاریکی... روشنش گذاشته بود.»

اوبانای به آرامی لبخندِ تلخی زد.

«فکر نمی‌کردم... دیگه هیچ‌وقت... این حس رو تجربه کنم. یا حتی... یادم بیاد. اما... وقتی اونجا بودیم... زیرِ اون درخت... یهو انگار... همه چیز برگشت.»

میتسوری به اوبانای نگاه کرد. چشمانش پر از اندوه بود، اما انگار بارِ سنگینی از رویِ دوشش برداشته شده بود.

«من... من اون قول رو یادم بود... ولی فکر نمی‌کردم... واقعاً بتونیم...» صدایش در گلویش گیر کرد. «فکر نمی‌کردم... دیگه بتونم... دوباره ببینمت.»

**۳. اعترافِ میتسوری به عشقش:**

اوبانای به چشمانِ میتسوری خیره شد. صدایِ گریه‌یِ آرامِ اطرافیان، انگار دیگر آزارشان نمی‌داد. اینجا، در این آرامستانِ عجیب، میانِ خاطراتِ گمشده و حضورِ ناخواسته‌یِ گذشته، حسِ نزدیکیِ عمیقی بینشان شکل گرفته بود.

میتسوری، با نگاهی مستقیم به چشمانِ اوبانای، که حالا دیگر از اشکِ غم، برقِ تازه‌ای گرفته بود، نفسِ عمیقی کشید. انگار می‌دانست که این لحظه، فرصتی است که شاید دیگر تکرار نشود.

«اوبانای...» صدایش آرام بود، اما قاطع. «اون موقع... تویِ اون زندگی... من... من خیلی دوست داشتم...»

اوبانای، با شنیدنِ این کلمات، تمامِ بدنش یخ زد. لب‌هایش را رویِ هم فشرد و فقط به میتسوری نگاه کرد.

میتسوری ادامه داد، صدایش حالا کمی می‌لرزید، اما چشمانش مصمم بود:

«خیلی دوست داشتم... ولی... خیلی می‌ترسیدم. می‌ترسیدم بگم... و تو... شاید... سرد بشی. یا... یا دیگه منو نخوای. یا... یا همه‌چی خراب بشه.»

اشکِ دوباره‌ای از گوشه‌یِ چشمش سرازیر شد.

«ولی الان... الان که دوباره همدیگه رو پیدا کردیم... و این همه راه رو اومدیم... و این همه خاطره... **من دیگه نمی‌ترسم.**»

میتسوری، درحالی‌که اشک‌هایش رویِ گونه‌هایش می‌لغزید، با تمامِ وجودش، کلماتی را گفت که قرن‌ها در دلش نگه داشته بود:

«**اوبانای... من... هنوزم... خیلی دوستت دارم.**»

چشمانِ اوبانای، برایِ لحظه‌ای، پر از تعجب و بعد... حیرت شد. انگار تمامِ دنیا در آن لحظه متوقف شد. او، که همیشه احساساتش را پنهان می‌کرد، حالا با اعترافِ مستقیمِ میتسوری، انگار که طوفانی در درونش برپا شده بود.

او به آرامی دستش را دراز کرد و اشکِ رویِ گونه‌یِ میتسوری را پاک کرد. صدایش، برخلافِ همیشه، نرم و کمی گرفته بود.

«میتسوری...»

او هم کلماتی را گفت که مدت‌ها بود منتظرِ شنیدنش بود، اما جرأتِ بیانش را نداشت.

«منم... منم اون موقع... **خیلی دوستت داشتم.** فقط... نمی‌دونستم چطور نشون بدم. همیشه... از اینکه... نکنه خوشحالت نکنم... می‌ترسیدم.»

وقتی کلماتِ "دوستت دارم" را شنید، لبخندِ گشاده‌ای رویِ لبِ میتسوری نشست. آن لبخندی که اوبانای همیشه در رویاهایش می‌دید.

اوبانای، با دستانی که هنوز کمی می‌لرزید، به آرامی صورتِ میتسوری را قاب گرفت.

«ولی الان... الان دیگه نمی‌ترسم.»
دیدگاه ها (۰)

***مدرسه زودتر از همیشه به پایان رسید و هوا هنوز گرمایِ بعدا...

لبخندِ کمرنگِ اوبانای، وقتی به گزینه‌های میتسوری گوش می‌داد،...

سناریو عشق بی پایان میشه قبلش لایک کنی ستاره

سناریو عشق بی پایان میشه قبلش لایک کنی ستاره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط