پارت اخر

یک سال بعد:
از زبان ات:
منو کوک زندگیمون خیلی خوب شده بود و دیوونه وار همو می‌خواستیم خیلی خوب کاری کردم که نظرم برگشت و ازش جدا نشدم جونکوک دیگه مث قبل حساس نبود و میزاشت تنها برم بیرون گوشیمو چک نمی‌کرد از قبل هم بیشتر همو دوست داشتیم به قول مامانم به خاطر یه دعوا نباید زندگیمونو خراب کنیم خیلی خوشحالم که نظرم برگشت و الان دارم باهاش زندگی میکنم جونکوک خونه نبود و من به زور خدمتکارا رو از اشپزخونه بیرون کردم و داشتم تو آشپزخونه غذا درست میکردم صدای در اومد فهمیدم جونکوکه فورا رفتم سمتش و بغلش کردم

_دلم واست تنگ شده بود همین چند ساعت

+منم همینطور بیب

_برو لباساتو عوض کن تا من میزو بچینم خودم امروز برات غذا درست کردم

+چییی با وجود این همه خدمتکار تو غذا درست کردی عزیزم تو نمی‌خواد هیچ کاری کنی خسته میشی

_نه اصلا اینطوری نیس مگه آدم واسه عشقش غذا درست کنه هم خسته میشه (خنده)

+خب بسه دیگه خانوم ات اینقدر کیوت بازی در نیار (خنده)

بعد رفت بالا لباسشو عوض کرد و اومد منم میز ناهار رو چیدم و با هم غذا خوردیم و سر میز کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم و این بود زندگی شیرین ما...

end⁦⁦^_^⁩
دیدگاه ها (۲۰)

سناریو درخواستی

چند پارتی

TEN YEARS OLD LOVE ⁶

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "32""ویو جئون آنجلینا"حوصل...

#برادر ناتنی من

#عشق_بعد_نفرت پارت 8ویو یونگی پشمام چقد تند میخونه نمیدونستم...

صلح با بوسه ای روی لبم از خواب بیدار شدم...وقتی چشمم رو باز ...

شب تولدم فصل 3پارت 20ات: نمیتونه بهم زنگ بزنه همه خطاشو بلاک...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط