رمان سوکوکو 5
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 5:
«یه ساعت بعد، ویو دازای»
+ وای این صدای تق تق از کجا میاد؟ وایسا اومدم. درو از جا کندی.
درو باز کردم.
+ چویا؟ (با نیشخند) چیه؟ نکنه دلتنگم شدی؟
- دهنتو ببند دازای. اون پرونده ای که برداشتی کجاست؟
+ کدوم پرونده؟
- خوب گوش کن. من قراره به عنوان نفوذی برم توکیو توی اون سازمان لعنتی ولی هیچ اطلاعاتی ندارم. اگه بلایی سرم بیاد تقصیر...اه..قرار نبود اینو بگم. بیخیال. من میرم.
+ صبر کن چویا. نرو. اگه بری ممکنه..
برای یه لحظه چشماش از اون حالت تند و عصبانی تغییر کرد و یه حالت اروم و مهربون به خودش گرفت، طوری که حرفمو قطع کردم و به صورتش خیره شدم.
انگار میخاست بهم بگه نگران نباش من طوریم نمیشه زود برمیگردم و میام کنارت!
سعی کردم چند قدم بهش نزدیکتر بشم ولی.. دوباره سمتم اخم کرد.
- نزدیک من نشو. اصلا اشتباه کردم اومدم. فقط اعصاب خودمو با دیدن دوباره تو بهم ریختم. دیگه دور و بر من پیدات نشه.
وقتی که رفت تا چند دقیقه همونطور بیرون خونه وایساده بودم. فکر میکردم حداقل یبار دیگه پشت سرشو نگاه کنه ولی نه.
دازای(با صدای اروم): چویا! انقدر از من متنفری؟ اخه مگه من..
دوباره سرفم گرفت.دستمو روی قفسه سی//نم گذاشتم و پشت سر هم سرفه میکردم..
«ویو چویا»
راه افتادم سمت ایستگاه اتوبوس.
+ اه لعنتی. بخاطر اون عوضی نتونستم حتی باهاش خدافظی کنم.
تا توکیو خیلی راه نبود. وقتی رسیدم اول یه سوییت گرفتم.
+ خب چویا. از الان تو دیگه موهبتی نداری. هووف باید حواسمو جمع کنم.
رییس شماره سازمان افعی سرخ رو برام فرستاد. بهشون پیام دادم و قرار شد فردا برم به ادرسی که برام میفرسته.
«2 مارس، ویو اژانس»
دازای: رییس؟ میتونم بیام داخل؟
- البته. چیزی شده دازای؟
+ درمورد پرونده ای که چند روز پیش بهتون دادمش امم.. میشه بگین موهبت کاتازاکی دقیقا چیه؟
- مطمئن نیستم ولی موهبتش با لمس شروع میشه و باعث میشه که...
«یه ساعت بعد، ویو دازای»
+ وای این صدای تق تق از کجا میاد؟ وایسا اومدم. درو از جا کندی.
درو باز کردم.
+ چویا؟ (با نیشخند) چیه؟ نکنه دلتنگم شدی؟
- دهنتو ببند دازای. اون پرونده ای که برداشتی کجاست؟
+ کدوم پرونده؟
- خوب گوش کن. من قراره به عنوان نفوذی برم توکیو توی اون سازمان لعنتی ولی هیچ اطلاعاتی ندارم. اگه بلایی سرم بیاد تقصیر...اه..قرار نبود اینو بگم. بیخیال. من میرم.
+ صبر کن چویا. نرو. اگه بری ممکنه..
برای یه لحظه چشماش از اون حالت تند و عصبانی تغییر کرد و یه حالت اروم و مهربون به خودش گرفت، طوری که حرفمو قطع کردم و به صورتش خیره شدم.
انگار میخاست بهم بگه نگران نباش من طوریم نمیشه زود برمیگردم و میام کنارت!
سعی کردم چند قدم بهش نزدیکتر بشم ولی.. دوباره سمتم اخم کرد.
- نزدیک من نشو. اصلا اشتباه کردم اومدم. فقط اعصاب خودمو با دیدن دوباره تو بهم ریختم. دیگه دور و بر من پیدات نشه.
وقتی که رفت تا چند دقیقه همونطور بیرون خونه وایساده بودم. فکر میکردم حداقل یبار دیگه پشت سرشو نگاه کنه ولی نه.
دازای(با صدای اروم): چویا! انقدر از من متنفری؟ اخه مگه من..
دوباره سرفم گرفت.دستمو روی قفسه سی//نم گذاشتم و پشت سر هم سرفه میکردم..
«ویو چویا»
راه افتادم سمت ایستگاه اتوبوس.
+ اه لعنتی. بخاطر اون عوضی نتونستم حتی باهاش خدافظی کنم.
تا توکیو خیلی راه نبود. وقتی رسیدم اول یه سوییت گرفتم.
+ خب چویا. از الان تو دیگه موهبتی نداری. هووف باید حواسمو جمع کنم.
رییس شماره سازمان افعی سرخ رو برام فرستاد. بهشون پیام دادم و قرار شد فردا برم به ادرسی که برام میفرسته.
«2 مارس، ویو اژانس»
دازای: رییس؟ میتونم بیام داخل؟
- البته. چیزی شده دازای؟
+ درمورد پرونده ای که چند روز پیش بهتون دادمش امم.. میشه بگین موهبت کاتازاکی دقیقا چیه؟
- مطمئن نیستم ولی موهبتش با لمس شروع میشه و باعث میشه که...
- ۱۳.۱k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط