سناریو: انفجار رنگ/پارت۵
چطورید؟راستش این اولین تجربه من توی نوشتن سناریو نیست اما خب خیلی وقتی میشه که ننوشتمD; قلمم ممکنه خیلی جاها از زبان کرکتر و یا سبک ادبی بیشتری بگیره و یه سفر به دنیای درونی کرکترای داستان باشه و ممکنه این سناریو تنها مختص همین شیپ نمونه اما لحظات خیلی به یادماندنی توی ایده هام برای این دو هست*صرفا اندکی توضیح:->♡*
کاتسوکی درحالی که به دویدن سوی پارکی که قرار بود ایزوکو را در آنجا ملاقات کند،گفت (هی مامان عجله کن باید بریم پیش ایزوکو!) میتسوکی هم در پاسخ به پسرش با لحن کلافه و شاکی از او گفت(باشه پسر مگه ایزوکو قراره جایی بره؟فرار که نمیکنه بچهه!) و در دل از نوع رفتار و احساس مسئولیت پسرش نسبت به دوست خود تمجید گفت،که مبادا کاتسوکی بیشتر از این به خودش ببالد. یک آن صدای مهیبی همانند برخورد ماشین با جسمی از چند طرف تر خیابان به گوش رسید. همان دلیلی تا بر نگرانی میتسوکی افزوده شود. اینبار میتسوکی سریع تر از کاتسوکی پا تند میکند اما کاتسوکی هم کم نمی آورد و با عجله به سمت تاب ها میرود جایی که امید دارد تا ایزوکو را مشاهده کند. چشم های کاتسوکی با نگرانی به جستجوی اثری از وجود ایزوکو،اطراف را کندوکاو میکند.لحظه ای که شک کاتسوکی به یقین از نبود ایزوکو مبدل میگردد ناگهان موهای سبز آشفته را که به شکل دو گوش خرگوش بسته شده اند را بر روی تاب آهنین آخر پارک می یابد. تا جایی که انرژی دارد با شوق وخوشحالی عجیب به سوی او میدود. ایزوکو نگاهش را به بالا می دهد و با حضور کاتسوکی احساس گرم عجیب هرچند کوچکی را تجربه میکند. با تعجب لب به سخن باز می کند و با خستگی و فقدان احساس خاصی میگوید(کاچان؟تو اینجایی...پس یعنی اینکه..فراموشم نکردی..)
کاتسوکی با تحکم خاصی که بزرگتر از سن خودش است، پاسخ میدهد(معلومه ایزوکو!چرا باید قول قراری که باهم گذاشتیم رو یادم بره؟گفتم که مرد عه و قولش!مامانت کجاست؟توی پارک ندیدمش مگه همراهت نیست؟!)
جمله ی آخر ایزوکو گویی او را دوباره شوکه و گیج تر میکند. این گیجی و اشک هایی که بی اراده ی ایزوکو و ناخودآگاه با شکستن سد پلک هایش راه خود را به چهره ی او باز میکنند کاتسوکی را متعجب و شوکه میکند. کاتسوکی با خود آهسته زمزمه می کند " نکنه که جواب سوالم مربوط به صدای همین چند دقیقه ی پیش بود؟" ...... صدای آژیر آمبولانس و پلیس در گوش ایزوکو همچون نجوایی مشابه اند که هر دو، حامل خبر هایی برای ایزوکوی کوچک و بی پناه در دنیای بی رنگ می شود. آن روز پدر و ایزوکو به طرز مشکوکی ناپدید شد. پلیس نتوانست هیچ اثری جه در خانه و در محل کار او بر روی دریا بیابد. بنابراین میتسوکی با مامور سازمان بهزیستی صحبت میکند در همین حین کاتسوکی ست که در تمام این مدت ایزوکو را از صحنه تصادف و اتفاقات اطراف دور میکند. آن دو به قدری گرم بازی خود میشوند که عقربه ها هم تند و تیز حول قلب ساعت را دور می زنند. به این زودی ساعت ۴ بعد از ظهر جای خودش را به ۱۱ شب می دهد.
شکم هر دو قارو قور میکند اکنون مدت زیادیست که بیرون از اداره سازمان بهزیستی مانده اند تا میتسوکی به کاغذ بازی هایی رسیدگی کند که مربوط به ماندن ایزوکو در کنار خانواده ی آنهاست. وقتی ایزوکو در این مورد سوال کرد کاتسوکی جواب داد"خب از اونجایی که مامانِ تو با مامانِ من خیلی دوستای جون جونی بودن مامانم گفته که میتونی از این به بعد بیای خونه ی ما و اونجا باهم زندگی کنیم! این خیلی محشره اینجوری م همیشه پیش همیم اینجوری بیشتر دوست نداری ، ایزوکو؟ البته مامانم گفته اگه تو بخوای" ایزوکو هم با کنجکاوی گفت"آمم یعنی
واقعا ممکنه؟آره من دوست دارم پیش کاچان و خاله میتسوکی و بابای کاچان بمونم!" کاتسوکی هم با تایید گفت"البته که ممکنه خنگول!فقط وایسا و تماشا کن که چقدر قراره بهت خوش بگذره من همیشه ازت مراقبت میکنم! از این بعد بهت میگم دکو!چون تو چیزی هستی که مهمه!"
"قول میدی کاچان؟"
"معلومه!برای همیشه این مرد قول داده"!
کاتسوکی درحالی که به دویدن سوی پارکی که قرار بود ایزوکو را در آنجا ملاقات کند،گفت (هی مامان عجله کن باید بریم پیش ایزوکو!) میتسوکی هم در پاسخ به پسرش با لحن کلافه و شاکی از او گفت(باشه پسر مگه ایزوکو قراره جایی بره؟فرار که نمیکنه بچهه!) و در دل از نوع رفتار و احساس مسئولیت پسرش نسبت به دوست خود تمجید گفت،که مبادا کاتسوکی بیشتر از این به خودش ببالد. یک آن صدای مهیبی همانند برخورد ماشین با جسمی از چند طرف تر خیابان به گوش رسید. همان دلیلی تا بر نگرانی میتسوکی افزوده شود. اینبار میتسوکی سریع تر از کاتسوکی پا تند میکند اما کاتسوکی هم کم نمی آورد و با عجله به سمت تاب ها میرود جایی که امید دارد تا ایزوکو را مشاهده کند. چشم های کاتسوکی با نگرانی به جستجوی اثری از وجود ایزوکو،اطراف را کندوکاو میکند.لحظه ای که شک کاتسوکی به یقین از نبود ایزوکو مبدل میگردد ناگهان موهای سبز آشفته را که به شکل دو گوش خرگوش بسته شده اند را بر روی تاب آهنین آخر پارک می یابد. تا جایی که انرژی دارد با شوق وخوشحالی عجیب به سوی او میدود. ایزوکو نگاهش را به بالا می دهد و با حضور کاتسوکی احساس گرم عجیب هرچند کوچکی را تجربه میکند. با تعجب لب به سخن باز می کند و با خستگی و فقدان احساس خاصی میگوید(کاچان؟تو اینجایی...پس یعنی اینکه..فراموشم نکردی..)
کاتسوکی با تحکم خاصی که بزرگتر از سن خودش است، پاسخ میدهد(معلومه ایزوکو!چرا باید قول قراری که باهم گذاشتیم رو یادم بره؟گفتم که مرد عه و قولش!مامانت کجاست؟توی پارک ندیدمش مگه همراهت نیست؟!)
جمله ی آخر ایزوکو گویی او را دوباره شوکه و گیج تر میکند. این گیجی و اشک هایی که بی اراده ی ایزوکو و ناخودآگاه با شکستن سد پلک هایش راه خود را به چهره ی او باز میکنند کاتسوکی را متعجب و شوکه میکند. کاتسوکی با خود آهسته زمزمه می کند " نکنه که جواب سوالم مربوط به صدای همین چند دقیقه ی پیش بود؟" ...... صدای آژیر آمبولانس و پلیس در گوش ایزوکو همچون نجوایی مشابه اند که هر دو، حامل خبر هایی برای ایزوکوی کوچک و بی پناه در دنیای بی رنگ می شود. آن روز پدر و ایزوکو به طرز مشکوکی ناپدید شد. پلیس نتوانست هیچ اثری جه در خانه و در محل کار او بر روی دریا بیابد. بنابراین میتسوکی با مامور سازمان بهزیستی صحبت میکند در همین حین کاتسوکی ست که در تمام این مدت ایزوکو را از صحنه تصادف و اتفاقات اطراف دور میکند. آن دو به قدری گرم بازی خود میشوند که عقربه ها هم تند و تیز حول قلب ساعت را دور می زنند. به این زودی ساعت ۴ بعد از ظهر جای خودش را به ۱۱ شب می دهد.
شکم هر دو قارو قور میکند اکنون مدت زیادیست که بیرون از اداره سازمان بهزیستی مانده اند تا میتسوکی به کاغذ بازی هایی رسیدگی کند که مربوط به ماندن ایزوکو در کنار خانواده ی آنهاست. وقتی ایزوکو در این مورد سوال کرد کاتسوکی جواب داد"خب از اونجایی که مامانِ تو با مامانِ من خیلی دوستای جون جونی بودن مامانم گفته که میتونی از این به بعد بیای خونه ی ما و اونجا باهم زندگی کنیم! این خیلی محشره اینجوری م همیشه پیش همیم اینجوری بیشتر دوست نداری ، ایزوکو؟ البته مامانم گفته اگه تو بخوای" ایزوکو هم با کنجکاوی گفت"آمم یعنی
واقعا ممکنه؟آره من دوست دارم پیش کاچان و خاله میتسوکی و بابای کاچان بمونم!" کاتسوکی هم با تایید گفت"البته که ممکنه خنگول!فقط وایسا و تماشا کن که چقدر قراره بهت خوش بگذره من همیشه ازت مراقبت میکنم! از این بعد بهت میگم دکو!چون تو چیزی هستی که مهمه!"
"قول میدی کاچان؟"
"معلومه!برای همیشه این مرد قول داده"!
- ۴.۷k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط