{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو:زخم التیامی/پارت ۷

سناریو:زخم التیامی/پارت ۷

**نویسنده**

باکوگو خشکش زد.بعد سریع روشو برگردوندن و گفت"نمیدونم راجع به چی حرف میزنی" ایزوکو با خنده های عصبی که رگه هایی از تعجب و نگرانی داشت گفت"هه. پس بگو چرا اینجوری شدی. تو دفتر خاطراتم رو خوندی" دستای باکوگو کنار بدنش مشت شد و پشتشو به ایزوکو کرد. ایزوکو درحالی که می‌خندید گفت"وای خدا. من چه فکرایی که نکردم. فکر کردم کاچان تسخیر شده. یا اون ویلن توگا هیمیکو خودشو شبیهش کرده. یا کاچان هیپنوتیزمی چیزی شده. کم کم داشتم نگران میشدم" یهو صدای خنده های ایزوکو قطع شد.

ایزوکو یکم فکر کرد. بعد متعجب گفت"ولی...کاچان. چرا بعد خوندن دفتر خاطراتم اینجوری شد--"
باکوگو:چون تو منو عامل همه بدبختی هات میدونی!!!
**ایزوکو خشکش زد**
ایزوکو: کاچان...ولی...من هیچوقت این فکرو نکر--
باکوگو: دروغ نگو!! از بعد از اینکه اون دفتر لعنتی رو خوندم عذاب وجدان وجودمو گرفت. لعنتی!! تو...تو بخاطر من...به این فکرا افتادی که کاشکی زنده نبودی... من--

باکوگو با عصبانیت نگاهشو برداشت و به یه گربه نگاه کرد. گربه ای که مستقیم به باکوگو زل زده بود. یه گربه سیاه با مردمک های سفید...
و بعد...
تپ...

ایزوکو شوکه نگاه می‌کرد. با صدای لرزونی گفت" و...ولی کاچان...چرا این فکرا رو میکنی...چرا از این دیدگاه نگاه نکردی که دلیل امیدم به زندگی برای قهرمان شدن با تو عه. اینکه به آرزومون برسیم. من بخاطر تو هیچوقت نخواستم خودمو از زندگی محروم کنم. برای ت--

_برام مهم نیست...

نفس ایزوکو بند اومد
_چ...چی؟...

باکوگو همونجوری پشتش به ایزوکو بود.

_گفتم برام مهم نیست. تو برام اهمیتی نداری. جونت هم برام اهمیت نداره. اگه بمیری اصلا برام مهم نیست. شاید حتی ازش خوشحال بشم. به نظر من، بهتره بمیری.

صدای باکوگو خالی از هر احساسی بود. حتی غرور اصلیش هم دیگه وجود نداشت. هیچ حسی توی کلمات نبود. هیچ و پوچ...

ایزوکو کاملا خشکش زده بود. نفسش بریده بریده شده بود. صدا ها توی سرش فریاد میزدن.
_اون کاچان نیست
_کاچان هیچوقت این حرفو نمیزنه
_اون داشت شوخی می‌کرد
_من دارم توهم میزنم
_اون کاچان نیست
_اون کاچان نیست
_اون کاچان نیست...

ولی آخری به همه شون چیره شد
_اون میخواد تو بمیری...

ایزوکو به خودش اومد. صدای خورد شدن قلبش شنیده شد. شنیده شد که ترک برداشت و بعد...
تبدیل به خاکستر شد...
چشمای ایزوکو پر شد. با بغض و اخم گفت"می خوای...می خوای من بمیرم؟...آره؟...باشه...پس برای تو...میمیرم..."

و معلق شد و درحالی که اشک میریخت سریع از اونجا دور شد. نفس باکوگو بند اومده بود. خشکش زده بود. اون همه حرفا، کلمات، و جملات خودشو شنیده بود. ولی تنها چیزی که میتونست زمزمه کنه این بود.
_من اونارو نگفتم...

باکوگو با خودش زمزمه میکرد"من اونا رو نگفتم" ولی دیگه ایزوکو اونجا نبود که این جمله رو بشنوه.

حالا سوال اصلی اینه؛ قراره چی بشه؟...

________________پشت صحنه____________________

من: به افسردگی با این سناریو خوش اومدین🌚💔

من: افسردگی از همینجا آغاز ش--

من: نه بابا الکی میگم

من: جدی نگیرین😂💔

کوچو: خدایا رحم کن این سناریو قراره چی بشه🗿

من: آمین🤲🏻
دیدگاه ها (۴)

شیکارررر

فکت هایی از یومه.یکی بیاد تا ته بخو--خب؟نظرتون چیه؟به نظرتون...

انجام بدید🙂

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط