Dark Love فصل ۲ پارت ۷☆

خببببب دلم نیومد پس بریم ادامش

ته : فقط همینجا بشین و ... منو مثل بقیه نبین ( یعنی بهش فهموند که کاریت ندارم )
ته : حالا سر و صدا نکن و آروم بشین !

ات : خب الان چیکار کنم؟

ته : جمیدونم آخه کتاب بخون ولی تا ترم تموم نشده صدا نده .

ات : باشه

ات ویو
بعد چند ساعت کتاب خوندن کاری نداشتم بکنم پس خوابیدم !و خوابم یکم عمیق بود 😅

ته ویو
خیلی احساس عجیبی داشتم که پیشمه و از کار هم خسته شدم واییییییی چرا ه،ه چی انقدر سخت انحام میشه آه!!!
یهو دیدم ات خوابیده ، روش پتو کشیدم و گذاشتمش روی تختم و خودم رفتم بیرون که هم راحت باشه هم یهو بیدار نشه جیغ جیغ کنه واقعا اعصاب ندارم میزنم میکشم ،یمیونه رو دستم ، مهارت هاش رو لازم دارم ! ( چه سرد و بی رحم) خب رفتم توی حیاط یه بخشی رو ،ثل آلاچیق درست کرده بودم و به اونا گفتم قهوه بیاره .
خیلی خسته بودم به خاطر کارم پس گفتم یکم توی گوشیم بچرخم . ته : اومم امروز چقدر هوا خوبه !

ات ویو
داشتم خواب میدیم و یه جورایی توی خواب انگار یادم بود کجام بعد کلی چرت و پرت مسخره دیدم که مهم نیست ! بعد دیگه خیلی خستم شد و زورم او،د با این وضع دوباره بخوابم پسسس بیدار شدم دیگه 😕و مثل منگلا هم بودم که خودمو توی یه اینه دیدم و یکم لباس و مو هام رو مرتب کردم ، زدم از اتاق بیرون که یهو یکی از خدمتکار هارو دیدم که یکم منو عجیب نگاه کرد .

ات : سلام ببخشید آقای کیم کجاست ؟( هنوز اسمشو نمیدونه )
خدمتکار رو با $ نشون میدم
$ : ارباب رفتن توی حیاط خانوم .
ات : تو حالت خوبه چرا اینجوری شدی ؟
$: هیچی خانوم من میکارم مگه !
ات : اینطوری نگو تو ام آدمی یعنی زندگیت برات مهم نیست ! ( یکم داد و عصبی ولی حمایتی)
$: خب چرا ببخشید و ممنون از اهمیت‌تون !
ات : راستی چون ارباب با من اونجوری فکر های بد نکن چون اون ازم متنفره و فقط ازم میخواد استفاده کنه ولی خدا میدونه تهش چی ،یشه فعلا که بازیچه ی دستشم و بهم خیلی زیاد سخت میگیره!
$: خانوم ناراحت نباشید حتما با استعدادی که ارباب اوردت و ازت آزمون میگیره .
ات : کاش نمی‌دید ولی ممنونم خدافظ.
$: خدافظ
ات ویو
رفتم توی حیاط و خب خوشگل بود امروز هم هوا روشن و زیبا بود ! اینجور هوا رو دوست دارم چون نور روی صورت خیلی زیبا میشه ! البته زمستونم دوست دارم حالا مهم نیست به راهم ادامه دادم که به یه طرف حیاط رسیدم که آقای کیم هم بود .
وقتی منو دید سلام کرد و منم همینطور .
رفتم پیشش
ته ویو
یهو ات رو دیدم و بهش سلام کردم .
ته : بیا بشین .
ات : مرسی .
ته : یهو خوابت برد ولی سر عملیات نباید بخوابی ها !
ات : نگران نباش .
ته : خیلی خب .
ات : میگم تو الان عضو مافیایی و منم برات کار میکنم درسته ؟ میشه یکم توضیح بدی .
ته : خب من از خانوادم بهم ارث رسید و آبه مافیام تو ام برام کار میکنی دیگه .
ات : اوه باشه مرسی .
ات : میگم ها تو حوصلت سر نمیره ؟
ته : چرا خیلی ولی موقع عملیات خیلی بدبختیم .
ات : آره ولی میخوای حوصلت برگرده ؟
ته : آره بستگی داره
ات : پس بیا بهت نشون بدم خوشت اومد انجام بده !
ته : قول نمیدم چون فکر نکنم بتونی ولی اوکی ، بالاخره از هیچی بهتره .
ات : 😊خیلی خب پس بیا نشونت بدم
...

ادامه دارد...



خب دیگه طولانی تر از این پارت تا حالا خونده بودید
من دل رحمم ولی اگه این یدونه دیگه لایک نشه عمرا پارت بعدی رو بزارم ! حداقل یه لایک کنید😭😅
دیدگاه ها (۱)

پارت 32🎀🦋 ویو آت 🦋🎀آت: بیا دیگه!ته: باشه. 😐🚗 توی ماشین...هیو...

پنهان عشق

پنهان عشق

مربی موتور سوار

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

پارت۵

از الان عکس رمان تهیونگ اینه نظرتون رو راجب عکسه بگینپارت هش...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

وقتی درسش بد بود و..

شب تولدم فصل 3پارت 20ات: نمیتونه بهم زنگ بزنه همه خطاشو بلاک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط