{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت32

پارت32
من:چه خوب
فیا:می خواهی عکسشو ببینی
من:نه
امی :اره
رفتم تو اتاقم داشتم به بعد معموریت فکر می کردم
پس فردا تموم میشه اخ جون بعد میریم ایران عروسی می کنیم چه کیفی کنم من
دنیکا:لباس عروس کجا سفارش بدیم
من:اره ایتالیا خوبه اونجا لباساش عالی
دنیکا:حتما
امی:دست گلتم بده به فیا جون
فیا:ای جان بعدم من میشه اخه
امی:چرا که نه مغز این پسره که مشکل داره بس ازداوجم می کنه باهات
فیا:این جوری بس
من:بسه اومدم اتاق با ارامش فکر کنم ماا
دنیکا:فکر نه خیال پردازی
من:بسه شام بیدارم کنید گم شید
نمی دونم کی خوابم برد که با داد امی بیدار شدم
امی:انا بدو
من:چی شده
امی: پسرا حکا شناسایی کرده
من:چی میگی
امی :بدو
یک ساعت دارم رجه میرم یعنی چه طوری اخه
امی:چیکار کنیم
من:پیداش کنید
فیا:با حکا دشمن شدن خطرناکه باید به انی بگین
امی:اجازه نمی ده
من:دنیکا و امی هر سه ما الان بهترین ادمامونو گرفتن ماباید نجاتشون بدیم
دینکا:یک روز فرست می. خواهم
من:سریع
امی:سرهنگا هم گرفتناااا
من:زندگی اونا به من ربط نداره
رمان از زبان رایان *&*
حکا :چه اطلاعاتی تاحالا جمع کردین چند نفراین کیا با هاتون هم کاری می کنه بنال
من:اشتباه گرفتین
بازم شراق زدن عوضیا بدنم پر خون بود نه من امیر و دانیالم بودن از سرهنگ خبری نبودش
بازم کردن رفتن با درد افتادم پایین الان سارام داره چیکار می کنه
دو روزه که اینجاییم هر ساعت شراق و چوب می خوریم
رمان از زبان انا *&
دنیکا:پیداشون کردم
امی:چند نفر بیاریم
من:خودمون سه تا فیا کوش
امی:غیب شده دوباره
من:لباس به پوشید
یه شروار چرم مشکی چسبان پوشیدم با یه تاپ و کاپشن مشکی پوتینامو پوشیدم موهامم دم اسبی بستم بعد کلای لبه دار مشکی کوله امو برداشتم توش وسایل دفاعی گذاشتم اسلحه برداشتم دوتا چاقو هم گذاشتم تو پام و دستم برو که رفتیم هر سه تا یه جور لباس پوشیده بودیم به فیا پیام دادم :کجای و باکی هستی نمی دونم اما ازت خواهشی دارم برام یه ماشین به این ادرس به فرستی برای نجاتشون نیاز دارم ماشین ضدگولوله باشه با دوتا بادیگارد ممنون بعد این معموریت ازادی
سوار موتورا شدیم رفتیم دوساعته تو راهیم هوا تاریک شده بود دیگه موتورا پشت درختا گذاشتیم جلوی در باغه بود با اسلحه یکم دور تر از شون از دیوار بالا رفتیم بیا ببین هر ده متر بادیگار با اسلحه بودش
افتادیم رو شون از گوشه های حیاط می رفتیم
دنیکا:تو ساختمون ده راه روست
رفتیم تو دیگه نزدیک بودیم دوتا بادیگارد دید ما رو که با اسلحه تیر زدم شانس اوردم بی صدا گذاشته بودم امی و دنیکا بردنشون تو یکی اتاقا سریع رفتم طرف اتاق اخریه نگهبانشو بیهوش کردم درو باز کردم رفتم تو باورم نمی شد که اون رایان باشه لباساش پاره شده بود افتاده بود یه گوشه
دیدگاه ها (۰)

پارت33رایان قوی منرایان:اقا اشتباه گرفتی جاسوس نیستیم من مکا...

پازت34بابا:دختر تو خنده دارهانی:انا ایشون کینمن:سرهنگ صادقیا...

پارت 31مامان:رایان اون کی بودشمن:چی کیمامان: مسخرم می کنییهو...

پارت30من:رایاننرایان:نترسبعدوسط سینمو بوسید رایان:می خواهی ب...

{خوانواده بی ارامش }پارت :۶۱اینجا کلا ویو انیاست:اههههه باز ...

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

لبخند قاتلپارت⁴¹ویو جونگ‌کوکسلین روی زمین افتاده بود.چند لحظ...

&چه خوشتیپ شدی ¥ممنونم&بریم¥بله بفرماییدباهم راه افتادیم و ر...

پارت 182

ستاره دنباله دار پارت:۳۱

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

پارت 6............

وقتی خیانت کرد .پارت اول.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط