سرد و سوزنده
سرد و سوزنده
5
---
پارت ۵: اتحاد برای خرابکاری!
صبح روز بعد از اون شام پر از فاجعه، اَت با چشمهایی پفکرده از عصبانیت از اتاقش بیرون اومد.
تو راهرو، درست جلوی در کوک، ایستاد.
قبل از این که حتی در بزنه، در باز شد.
کوک همونجا ایستاده بود، انگار منتظرش بود.
کوک (سرد): "منم نمیخوام ازدواج کنم."
اَت (لحن خشک): "آره، چون احتمالش هست سر عروسی یکیمون یکی دیگه رو خفه کنه."
هر دو ساکت شدن.
بعد، یه لبخند شیطون روی لب کوک نشست.
کوک: "پس همکاری کنیم؟ یه نقشهی مشترک، برای خراب کردن این خواسته."
اَت (با چشمای باریک): "تو یه مافیاییای. نمیترسم ازت، ولی اگه بخوای پشت سرم بازی کنی..."
کوک: "نگران نباش. فقط یه قرارداد موقته... همونطور که تو گفتی: جنگه!"
**
اون روز، نقشهریزی شروع شد.
اولین مرحله؟
نشوندادن اینکه چقدر برای زندگی با هم، افتضاحن!
اَت موقع ناهار کاری کرد کوک جلوی پدر بزرگ سس فلفلی بخوره که نزدیک بود از دماغش آتیش دربیاد.
کوک هم جوابشو داد: گوشی اَت رو برداشت و با صدای خودش برای مادرش پیغام گذاشت:
> "مامان جون، من درگیر یه احساسات عجیبیام... به نظر تو اگه عاشق پسرعمو بشم، طبیعیه؟"
اَت از خجالت مثل گوجه شد، دوید سمت کوک با بالش زد تو سرش!
**
چند ساعت بعد، توی حیاط عمارت...
پدربزرگ روی صندلی چوبی نشسته بود، به این دو تا نگاه میکرد که وسط زمین مثل Tom & Jerry دنبال هم میدویدن.
لیا با ناز گفت:
"پدربزرگ ببین! اینا اصلاً به درد هم نمیخورن..."
پدربزرگ فقط لبخند زد.
"آره... خیلی خوب به هم نمیخورن!"
لیا گیج شد.
"یعنی چی؟"
پدربزرگ: "وقتی دو نفر انقدر به هم گیر میدن، یعنی یه چیزی بینشونه. اینجور دشمنی، یه قدم با عشق فاصله داره."
لیا لبشو گاز گرفت.
اون وسط، اَت یه سنگ کوچیک انداخت سمت کوک.
کوک جاخالی داد و با لحن خونسرد گفت:
"دفعهی بعد با نشونهگیری بهتر بیا، عسلم!"
**
همکاریشون برای خراب کردن ازدواج، بیشتر به یه نمایش عاشقانهی پر از کلکل تبدیل شده بود.
خودشون نمیفهمیدن، ولی همهی خونه فهمیده بودن:
دوتا دشمن لجوج، داشتن کمکم همدیگه رو طور دیگهای میدیدن...
---
پایان پارت ۵
--https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
5
---
پارت ۵: اتحاد برای خرابکاری!
صبح روز بعد از اون شام پر از فاجعه، اَت با چشمهایی پفکرده از عصبانیت از اتاقش بیرون اومد.
تو راهرو، درست جلوی در کوک، ایستاد.
قبل از این که حتی در بزنه، در باز شد.
کوک همونجا ایستاده بود، انگار منتظرش بود.
کوک (سرد): "منم نمیخوام ازدواج کنم."
اَت (لحن خشک): "آره، چون احتمالش هست سر عروسی یکیمون یکی دیگه رو خفه کنه."
هر دو ساکت شدن.
بعد، یه لبخند شیطون روی لب کوک نشست.
کوک: "پس همکاری کنیم؟ یه نقشهی مشترک، برای خراب کردن این خواسته."
اَت (با چشمای باریک): "تو یه مافیاییای. نمیترسم ازت، ولی اگه بخوای پشت سرم بازی کنی..."
کوک: "نگران نباش. فقط یه قرارداد موقته... همونطور که تو گفتی: جنگه!"
**
اون روز، نقشهریزی شروع شد.
اولین مرحله؟
نشوندادن اینکه چقدر برای زندگی با هم، افتضاحن!
اَت موقع ناهار کاری کرد کوک جلوی پدر بزرگ سس فلفلی بخوره که نزدیک بود از دماغش آتیش دربیاد.
کوک هم جوابشو داد: گوشی اَت رو برداشت و با صدای خودش برای مادرش پیغام گذاشت:
> "مامان جون، من درگیر یه احساسات عجیبیام... به نظر تو اگه عاشق پسرعمو بشم، طبیعیه؟"
اَت از خجالت مثل گوجه شد، دوید سمت کوک با بالش زد تو سرش!
**
چند ساعت بعد، توی حیاط عمارت...
پدربزرگ روی صندلی چوبی نشسته بود، به این دو تا نگاه میکرد که وسط زمین مثل Tom & Jerry دنبال هم میدویدن.
لیا با ناز گفت:
"پدربزرگ ببین! اینا اصلاً به درد هم نمیخورن..."
پدربزرگ فقط لبخند زد.
"آره... خیلی خوب به هم نمیخورن!"
لیا گیج شد.
"یعنی چی؟"
پدربزرگ: "وقتی دو نفر انقدر به هم گیر میدن، یعنی یه چیزی بینشونه. اینجور دشمنی، یه قدم با عشق فاصله داره."
لیا لبشو گاز گرفت.
اون وسط، اَت یه سنگ کوچیک انداخت سمت کوک.
کوک جاخالی داد و با لحن خونسرد گفت:
"دفعهی بعد با نشونهگیری بهتر بیا، عسلم!"
**
همکاریشون برای خراب کردن ازدواج، بیشتر به یه نمایش عاشقانهی پر از کلکل تبدیل شده بود.
خودشون نمیفهمیدن، ولی همهی خونه فهمیده بودن:
دوتا دشمن لجوج، داشتن کمکم همدیگه رو طور دیگهای میدیدن...
---
پایان پارت ۵
--https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
- ۶.۶k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط