ادامه ی پارت ۱۹۵
ات فکر کرد بیدار شده، اما جونگکوک سرش رو بیشتر به ات نزدیک کرد و خودش رو توی بغلش جمع کرد.
ات با تعجب گفت:
ـ «جدی جدی نمیخوای بیدار شی؟»
صدای خوابآلود جونگکوک از همون حالت اومد.
ـ «نه...»
ـ «صبح شده.»
ـ «نه نشده.»
ات نگاهی به پنجره انداخت.
ـ «پس این نور چیه؟»
ـ «نور خورشیده.»
ـ «خب خورشید که نصف اتاق رو روشن کرده.»
ـ «مشکل خودشونه.»
ات خندهاش گرفت.
ـ «مشکل خودشونه؟»
ـ «آره.»
ـ «جونگکوک، تو وقتی خوابی واقعاً حرفات هیچ معنیای نداره.»
ـ «میدونم.»
ـ «پس بیدار شو.»
ـ «پنج دقیقه.»
ـ «تو هرروز همینو میگی.»
ـ «پس پنج دقیقهی دیگه.»
ات با خنده سرش رو تکون داد.
بعد شروع کرد به بههم ریختن موهای جونگکوک.
ـ «بلند شو دیگه.»
جونگکوک دستش رو روی کمر ات محکمتر کرد.
ـ «ات...»
ـ «چی؟»
ـ «موهامو خراب نکن.»
ـ «خودت بیدار شو تا خرابشون نکنم.»
ـ «الان خوابم.»
ـ «پس منم ادامه میدم.»
موهای جونگکوک رو بیشتر بههم ریخت.
بالاخره جونگکوک چشمهاش رو نیمهباز کرد و با اخم خوابآلود بهش نگاه کرد.
ـ «چرا اینقدر اذیت میکنی؟»
ـ «چون بیدار نمیشی.»
ـ «میخوام بخوابم.»
ـ «بخواب. من میرم صورتمو بشورم.»
ات دستش رو از روی سر جونگکوک برداشت و از تخت بلند شد.
ـ «فقط وقتی برگشتم هنوز همینطوری خوابیده نباشی.»
جونگکوک دوباره چشمهاش رو بست.
ـ «باشه.»
ات زیر لب گفت:
ـ «معلومه که باشه...»
و رفت سمت دستشویی.
چند دقیقه بعد برگشت.
حولهی کوچیکی توی دستش بود و داشت صورتش رو خشک میکرد.
همین که وارد اتاق شد، ایستاد.
جونگکوک روی تخت نشسته بود.
اما خوابش هنوز کامل نبریده بود و سرش دوباره افتاده بود پایین.
ات چند لحظه نگاهش کرد.
ـ «تو حتی نشسته هم میخوابی؟»
جونگکوک جواب نداد.
ات جلو رفت.
ـ «جونگکوک؟»
باز هم هیچ جوابی.
ات یه نفس آروم کشید.
ـ «باشه... بخواب.»
این بار دیگه بیدارش نکرد.
رفت سمت میز، لپتاپش رو باز کرد و نشست.
چند دقیقه بعد صدای تایپ کردنش توی اتاق پیچید.
هر چند وقت یکبار نگاهش به جونگکوک میافتاد که هنوز روی تخت، همونطور نشسته خوابیده بود.
ات لبخند کوچیکی زد و دوباره نگاهش رو به صفحهی لپتاپ برگردوند.
ات با تعجب گفت:
ـ «جدی جدی نمیخوای بیدار شی؟»
صدای خوابآلود جونگکوک از همون حالت اومد.
ـ «نه...»
ـ «صبح شده.»
ـ «نه نشده.»
ات نگاهی به پنجره انداخت.
ـ «پس این نور چیه؟»
ـ «نور خورشیده.»
ـ «خب خورشید که نصف اتاق رو روشن کرده.»
ـ «مشکل خودشونه.»
ات خندهاش گرفت.
ـ «مشکل خودشونه؟»
ـ «آره.»
ـ «جونگکوک، تو وقتی خوابی واقعاً حرفات هیچ معنیای نداره.»
ـ «میدونم.»
ـ «پس بیدار شو.»
ـ «پنج دقیقه.»
ـ «تو هرروز همینو میگی.»
ـ «پس پنج دقیقهی دیگه.»
ات با خنده سرش رو تکون داد.
بعد شروع کرد به بههم ریختن موهای جونگکوک.
ـ «بلند شو دیگه.»
جونگکوک دستش رو روی کمر ات محکمتر کرد.
ـ «ات...»
ـ «چی؟»
ـ «موهامو خراب نکن.»
ـ «خودت بیدار شو تا خرابشون نکنم.»
ـ «الان خوابم.»
ـ «پس منم ادامه میدم.»
موهای جونگکوک رو بیشتر بههم ریخت.
بالاخره جونگکوک چشمهاش رو نیمهباز کرد و با اخم خوابآلود بهش نگاه کرد.
ـ «چرا اینقدر اذیت میکنی؟»
ـ «چون بیدار نمیشی.»
ـ «میخوام بخوابم.»
ـ «بخواب. من میرم صورتمو بشورم.»
ات دستش رو از روی سر جونگکوک برداشت و از تخت بلند شد.
ـ «فقط وقتی برگشتم هنوز همینطوری خوابیده نباشی.»
جونگکوک دوباره چشمهاش رو بست.
ـ «باشه.»
ات زیر لب گفت:
ـ «معلومه که باشه...»
و رفت سمت دستشویی.
چند دقیقه بعد برگشت.
حولهی کوچیکی توی دستش بود و داشت صورتش رو خشک میکرد.
همین که وارد اتاق شد، ایستاد.
جونگکوک روی تخت نشسته بود.
اما خوابش هنوز کامل نبریده بود و سرش دوباره افتاده بود پایین.
ات چند لحظه نگاهش کرد.
ـ «تو حتی نشسته هم میخوابی؟»
جونگکوک جواب نداد.
ات جلو رفت.
ـ «جونگکوک؟»
باز هم هیچ جوابی.
ات یه نفس آروم کشید.
ـ «باشه... بخواب.»
این بار دیگه بیدارش نکرد.
رفت سمت میز، لپتاپش رو باز کرد و نشست.
چند دقیقه بعد صدای تایپ کردنش توی اتاق پیچید.
هر چند وقت یکبار نگاهش به جونگکوک میافتاد که هنوز روی تخت، همونطور نشسته خوابیده بود.
ات لبخند کوچیکی زد و دوباره نگاهش رو به صفحهی لپتاپ برگردوند.
- ۶۰.۰k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط