سرچشمهی چشمههای جهان چشمانِ توست.
سرچشمهی چشمههای جهان چشمانِ توست.
آنگاه که از تیلهی چشمانت
رودی خلق شود،
هزاران جویبار بر تنت روان است.
یکی از آنها که به مژههایت ختم شود
مژههایت را زِکل ارکیدهی بنفش میکند.
یکی هم که به گیسوانت بریزد
تار به تارشان شکوفه میدهند،
میشکفند،
گیلاسِ سرخ و آلبالوِ ترش میدهند.
و گونههایت هم...
شاخههای افسارگسیختهی بیدِمجنون تراوش میکنند از خود.
فرشتهی کوچکِ فردوسام؟
جویبار آخر امّا از دلِ من برمیخیزد.
که کوهام،
که استوارم،
که برای تو تکیهگاهِ مطلقم.
لیکن همان جویبار هم دوباره
به چشمانِ دلفریبِ تو ختم میشود؛
و اینگونه است که چشمههای جهان
برای دیدنِ چشمانت
عطش میکنند و میخشکند.
بیدِمجنونِ من؟
اگر به پایت بنشینم،
تکیه به طبیعتِ بکری دادهام که هنوز
کسی به کشفِ آن حوصله نکرده است.
میدانی چیست؟ تو آنقدر ناب و بکری
که خدا هم،
حسرتِ قدم زدن در عطرِ کوچهباغِ تنت را میخورد.
پروردگارِ چشمههای جهانِ من؟
اگر به من رحم نمیکنی
و نگاهت را از من میدزدی،
لااقل به ماهیقرمزهای شناور در رگهایِ من رحم کن.
آنها چه گناهی دارند
که با نگاه نکردنهایت
یکبهیک محکومِ به مرگاند؟
آنگاه که از تیلهی چشمانت
رودی خلق شود،
هزاران جویبار بر تنت روان است.
یکی از آنها که به مژههایت ختم شود
مژههایت را زِکل ارکیدهی بنفش میکند.
یکی هم که به گیسوانت بریزد
تار به تارشان شکوفه میدهند،
میشکفند،
گیلاسِ سرخ و آلبالوِ ترش میدهند.
و گونههایت هم...
شاخههای افسارگسیختهی بیدِمجنون تراوش میکنند از خود.
فرشتهی کوچکِ فردوسام؟
جویبار آخر امّا از دلِ من برمیخیزد.
که کوهام،
که استوارم،
که برای تو تکیهگاهِ مطلقم.
لیکن همان جویبار هم دوباره
به چشمانِ دلفریبِ تو ختم میشود؛
و اینگونه است که چشمههای جهان
برای دیدنِ چشمانت
عطش میکنند و میخشکند.
بیدِمجنونِ من؟
اگر به پایت بنشینم،
تکیه به طبیعتِ بکری دادهام که هنوز
کسی به کشفِ آن حوصله نکرده است.
میدانی چیست؟ تو آنقدر ناب و بکری
که خدا هم،
حسرتِ قدم زدن در عطرِ کوچهباغِ تنت را میخورد.
پروردگارِ چشمههای جهانِ من؟
اگر به من رحم نمیکنی
و نگاهت را از من میدزدی،
لااقل به ماهیقرمزهای شناور در رگهایِ من رحم کن.
آنها چه گناهی دارند
که با نگاه نکردنهایت
یکبهیک محکومِ به مرگاند؟
- ۳۰۰
- ۱۶ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط