پارت هشتم: «مسابقه با زمان در کدها»
پارت هشتم: «مسابقه با زمان در کدها»
نور قرمز مچبند آندیا روی صورتش افتاده بود. درصدِ پیشرفتِ ارسال فایل روی صفحه به سرعت بالا میرفت: ۷۸٪… ۸۵٪… ۹۲٪…!
آندیا رنگ از رخسارش پریده بود. انگشتانش با سرعتی باورنکردنی روی صفحهی لمسی کوچک مچبند و سپس روی تبلت همراهش میلغزیدند.
«لعنتی… دارن از پروکسیهای ماهوارهای استفاده میکنن! اگر به ۱۰۰٪ برسه، همهی مخفیگاهها و نقشههای عملیاتی شوگا لو میره…»
شوگا بیدرنگ خم شد و کنار او قرار گرفت. برخلاف آندیا که نفسنفس میزد، تنفس شوگا کاملاً منظم و کنترلشده بود. دست بزرگ و گرمش را روی دست لرزان آندیا گذاشت؛ حرکتی که برای یک لحظه زمان را متوقف کرد.
«به من نگاه کن، آندیا.»
صدای بم و آرامش، مثل یک سد محکم جلوی طوفان درون دختر ایستاد.
«تو بهترین هکر این شهری. به دستهای خودت ایمان داشته باش. هیچوقت نباید اجازه بدی ترس کنترلر تو بشه.»
چشمان کشیده و مشکی آندیا در چشمان عمیق و مهربان شوگا گره خورد. آن لمس و آن نگاه، لرزش دستانش را متوقف کرد. نفس عمیقی کشید، تمام ترسهایش را پس زد و ذهن و تمرکزش را روی کدها متمرکز کرد.
«پیداش کردم… در پشتی سرور!»
با آخرین ضربه روی صفحهکلید، انگار زمان متوقف شد. عدد روی مچبند روی ۹۹٪ فریز شد و ناگهان صفحه به رنگ آبی درآمد. علامتِ «اتصال قطع شد» روی صفحه نقش بست.
آندیا نفس حبسشدهاش را با لبخندی پیروزمندانه بیرون داد و پیشانیاش را به بازوی شوگا تکیه داد:
«انجامش دادم… ارتباط قطع شد. هیچکدوم از اطلاعاتت لو نرفت، آقای مین.»
شوگا نفس راحتی کشید و دستش را بالا آورد تا به آرامی موهای ابریشمی و بلند آندیا را نوازش کند.
«شک نداشتم. تو فراتر از انتظارات منی، آندیا.»
اما در همین لحظه، در میان سکوت شکنندهی سالن که حالا خالی از مهمانان فراری شده بود، صدای کفزدن آرام و خشداری از سمت پلههای مرمری بالا آمد.
مردی با پالتوی بلند تیره و چهرهای که نیمکت سایه آن را پوشانده بود، به آنها نزدیک شد. لبخندی تلخ و مکارانه روی لب داشت.
«واقعاً دیدنی بود… پیوند یک مافیای بیرحم و یک هکر نابغه. اما فکر کردید کلاغهای سیاه فقط یک سرور دارن؟ بازی اصلی تازه داره شروع میشه، شوگا… و این دختر، نقطهی ضعف توست.»
شوگا با چشمانی که از خشم و برندگی برق میزد، دست آندیا را پشت خود کشید و دست دیگرش به سمت غلاف سلاح رفت.
نور قرمز مچبند آندیا روی صورتش افتاده بود. درصدِ پیشرفتِ ارسال فایل روی صفحه به سرعت بالا میرفت: ۷۸٪… ۸۵٪… ۹۲٪…!
آندیا رنگ از رخسارش پریده بود. انگشتانش با سرعتی باورنکردنی روی صفحهی لمسی کوچک مچبند و سپس روی تبلت همراهش میلغزیدند.
«لعنتی… دارن از پروکسیهای ماهوارهای استفاده میکنن! اگر به ۱۰۰٪ برسه، همهی مخفیگاهها و نقشههای عملیاتی شوگا لو میره…»
شوگا بیدرنگ خم شد و کنار او قرار گرفت. برخلاف آندیا که نفسنفس میزد، تنفس شوگا کاملاً منظم و کنترلشده بود. دست بزرگ و گرمش را روی دست لرزان آندیا گذاشت؛ حرکتی که برای یک لحظه زمان را متوقف کرد.
«به من نگاه کن، آندیا.»
صدای بم و آرامش، مثل یک سد محکم جلوی طوفان درون دختر ایستاد.
«تو بهترین هکر این شهری. به دستهای خودت ایمان داشته باش. هیچوقت نباید اجازه بدی ترس کنترلر تو بشه.»
چشمان کشیده و مشکی آندیا در چشمان عمیق و مهربان شوگا گره خورد. آن لمس و آن نگاه، لرزش دستانش را متوقف کرد. نفس عمیقی کشید، تمام ترسهایش را پس زد و ذهن و تمرکزش را روی کدها متمرکز کرد.
«پیداش کردم… در پشتی سرور!»
با آخرین ضربه روی صفحهکلید، انگار زمان متوقف شد. عدد روی مچبند روی ۹۹٪ فریز شد و ناگهان صفحه به رنگ آبی درآمد. علامتِ «اتصال قطع شد» روی صفحه نقش بست.
آندیا نفس حبسشدهاش را با لبخندی پیروزمندانه بیرون داد و پیشانیاش را به بازوی شوگا تکیه داد:
«انجامش دادم… ارتباط قطع شد. هیچکدوم از اطلاعاتت لو نرفت، آقای مین.»
شوگا نفس راحتی کشید و دستش را بالا آورد تا به آرامی موهای ابریشمی و بلند آندیا را نوازش کند.
«شک نداشتم. تو فراتر از انتظارات منی، آندیا.»
اما در همین لحظه، در میان سکوت شکنندهی سالن که حالا خالی از مهمانان فراری شده بود، صدای کفزدن آرام و خشداری از سمت پلههای مرمری بالا آمد.
مردی با پالتوی بلند تیره و چهرهای که نیمکت سایه آن را پوشانده بود، به آنها نزدیک شد. لبخندی تلخ و مکارانه روی لب داشت.
«واقعاً دیدنی بود… پیوند یک مافیای بیرحم و یک هکر نابغه. اما فکر کردید کلاغهای سیاه فقط یک سرور دارن؟ بازی اصلی تازه داره شروع میشه، شوگا… و این دختر، نقطهی ضعف توست.»
شوگا با چشمانی که از خشم و برندگی برق میزد، دست آندیا را پشت خود کشید و دست دیگرش به سمت غلاف سلاح رفت.
- ۵۳
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط