.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۱۳۵→
روآب بخندی گودزیلا!!!حرف من کجاش خنده داشت؟!
لابلای خنده هاش گفت:یعنی تو واقعابه خاطر یه سوسک اونقدجیغ وداد می کردی؟!
سرم وبه عالمت آره تکون دادم...
همون جورکه می خندید،روش وازم برگردوند...همون طورکه به سمت خونه اش می رفت،گفت:خیلی خلی دیانا!!
وای!! این داره میره؟! اگه این بره، من چجوری تنهایی سوسکه رو بکشم؟!
مظلوم صداش کردم:ارسلااااان...
به سمتم برگشت وباتعجب بهم خیره شد...آروم گفت:بله!؟
درحالیکه لب ولوچه ام وآویزون کرده بودم وسعیم دراین بودکه قیافم مظلوم باشه گفتم:میشه... میشه بیای این سوکسکه روبکشی؟!
باخنده گفت:یعنی تو نمی تونی بکشیش؟!
اخمی کردم وگفتم:اگه می تونستم که ازتوکمک نمی خواستم!!
همون طورکه می خندید به سمتم اومدوگفت:باشه بابا!!کجاس؟!
ازاین که خواهشم وقبول کرده،کلی خرکیف شده بودم!!
باذوق گفتم:اینجاس... زیرمبل!!
وازجلوی درکنار رفتم وبه مبل اشاره کردم...ارسلان اومدتوخونه وبه سمت مبل رفت...
خم شدوزیرش ونگاه کرد...گفت:میشه یه پیفافی دمپایی چیزی بهم بدی؟!
خم شدم وپیفاف واز روی زمین برداشتم وبه دستش دادم...
سرش وخم کردوپیفاف وفشارداد...سخت مشغول نفله کردن سوسکه بود.گفتم:سوسکم سوسکای قدیم!!!قبلا یه دمپایی می زدی توسرشون نفله می شدن ولی الان باپیفافم نفله نمیشن هیچ,تازه دنبال آدمم راه میفتن!!!هرجامی رفتم دنبالم میومد...باورت میشه؟!!من عقب عقب می رفتم اون میومد دنبالم!!! ارسلان بالحنی که خنده توش موج میزد,گفت:میگم خلی میگی نه!!!مگه سوسکم دنبال آدم می کنه دیوونه؟؟!!خدا کی می خوادیه عنایت ویژه به توداشته باشه بهت یه عقل درست حسابی بده؟!!
ایش!!!بچه پررو...من خلم؟!!!غلط کردی...سوسکه داشت دنبالم میومد!!!شایدم نمیومد...یعنی میومد؟!!!نمی دونم والا!!!نکنه توهم زدم؟؟واقعا؟!!!یعنی همش توهم بود؟؟؟سنگ قبرخودم وبشورم بااین مخ معیوبم که همش درحال توهم زدنه!!!
دست ازفکر کردن به توهمات فضایی خودم برداشتم وخیره شدم به ارسی خره که کارش تموم شده بود،درپیفاف وبست وبه سمتم اومد...
پیفاف وداد دستم وگفت:یه خاک انداز بیار جمعش کنم...
لبخندگشادی زدم وگفتم:نمی خواد...اون کارو دیگه خودم می کنم...
لبخندی زدوگفت:باشه پس خداحافظ!!
- خداحافظ...
به سمت در رفت وبازش کرد...داشت می رفت بیرون که صداش کردم:
- ارسلان...
به سمتم برگشت ودر حالیکه انتظار داشت ازش تشکر کنم،گفت:بله؟!
اخمی کردم وگفتم:ازاین به بعد دیگه باکفش نیا توخونه!!
وبه کفشش اشاره کردم...
عین لاستیک پنچر شدوزیرلب گفت:باشه باباتوام!! فکر کردم می خوای ازم تشکر کنی...
لابلای خنده هاش گفت:یعنی تو واقعابه خاطر یه سوسک اونقدجیغ وداد می کردی؟!
سرم وبه عالمت آره تکون دادم...
همون جورکه می خندید،روش وازم برگردوند...همون طورکه به سمت خونه اش می رفت،گفت:خیلی خلی دیانا!!
وای!! این داره میره؟! اگه این بره، من چجوری تنهایی سوسکه رو بکشم؟!
مظلوم صداش کردم:ارسلااااان...
به سمتم برگشت وباتعجب بهم خیره شد...آروم گفت:بله!؟
درحالیکه لب ولوچه ام وآویزون کرده بودم وسعیم دراین بودکه قیافم مظلوم باشه گفتم:میشه... میشه بیای این سوکسکه روبکشی؟!
باخنده گفت:یعنی تو نمی تونی بکشیش؟!
اخمی کردم وگفتم:اگه می تونستم که ازتوکمک نمی خواستم!!
همون طورکه می خندید به سمتم اومدوگفت:باشه بابا!!کجاس؟!
ازاین که خواهشم وقبول کرده،کلی خرکیف شده بودم!!
باذوق گفتم:اینجاس... زیرمبل!!
وازجلوی درکنار رفتم وبه مبل اشاره کردم...ارسلان اومدتوخونه وبه سمت مبل رفت...
خم شدوزیرش ونگاه کرد...گفت:میشه یه پیفافی دمپایی چیزی بهم بدی؟!
خم شدم وپیفاف واز روی زمین برداشتم وبه دستش دادم...
سرش وخم کردوپیفاف وفشارداد...سخت مشغول نفله کردن سوسکه بود.گفتم:سوسکم سوسکای قدیم!!!قبلا یه دمپایی می زدی توسرشون نفله می شدن ولی الان باپیفافم نفله نمیشن هیچ,تازه دنبال آدمم راه میفتن!!!هرجامی رفتم دنبالم میومد...باورت میشه؟!!من عقب عقب می رفتم اون میومد دنبالم!!! ارسلان بالحنی که خنده توش موج میزد,گفت:میگم خلی میگی نه!!!مگه سوسکم دنبال آدم می کنه دیوونه؟؟!!خدا کی می خوادیه عنایت ویژه به توداشته باشه بهت یه عقل درست حسابی بده؟!!
ایش!!!بچه پررو...من خلم؟!!!غلط کردی...سوسکه داشت دنبالم میومد!!!شایدم نمیومد...یعنی میومد؟!!!نمی دونم والا!!!نکنه توهم زدم؟؟واقعا؟!!!یعنی همش توهم بود؟؟؟سنگ قبرخودم وبشورم بااین مخ معیوبم که همش درحال توهم زدنه!!!
دست ازفکر کردن به توهمات فضایی خودم برداشتم وخیره شدم به ارسی خره که کارش تموم شده بود،درپیفاف وبست وبه سمتم اومد...
پیفاف وداد دستم وگفت:یه خاک انداز بیار جمعش کنم...
لبخندگشادی زدم وگفتم:نمی خواد...اون کارو دیگه خودم می کنم...
لبخندی زدوگفت:باشه پس خداحافظ!!
- خداحافظ...
به سمت در رفت وبازش کرد...داشت می رفت بیرون که صداش کردم:
- ارسلان...
به سمتم برگشت ودر حالیکه انتظار داشت ازش تشکر کنم،گفت:بله؟!
اخمی کردم وگفتم:ازاین به بعد دیگه باکفش نیا توخونه!!
وبه کفشش اشاره کردم...
عین لاستیک پنچر شدوزیرلب گفت:باشه باباتوام!! فکر کردم می خوای ازم تشکر کنی...
- ۳۳.۹k
- ۰۱ آذر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط