در دنیای سلطنت
P¹⁸
هردومون رو بندامونو درست کردیم و پر غرور و اشرافی از پله ها پایین رفتیم و من تو صندلی مخصوصم نشستم کوک رفت پیش پدرش فرمانده کیهو و لی دونگ هه دو رو آوردن
^^من امروز کسانی که در کشورم جاسوسی میکردند را اعدام میکنم تا برای دیگران درسی شود که هیچ وقت خیانت نکنند گردنشان را بزنید
اول فرمانده کیهو رو آوردند و تبر رو رو گردنش تنظیم کردند من حالم از خون به هم میخورد و یجورایی هم میترسیدم درسته اون جاسوس بود اما دلم نمیخواست بمیره اون کسی بود که تو بچگیام باهام بود از حکمی که پدر براشون داده بود خبر نداشتم نمیخوام بمیره التماس وار داشت نگام میکرد دلم خون شد همین که تبر رو بلند کرد بزنه به گردنش بلند شدم و جلو رفتم و داد زدم
+دست نگه دارید.داد
^^چی شده
+پدر لطفا از اعدامشون صرف نظر کنید
●شاهزاده
+پدر لطفا ایشون شاید جاسوس باشن ولی چندین سال به کره خدمت کردن لطفا پدر مجازات دیگه ای براشون در نظر بگیرین
^^چه مجازاتی
+ ممنوع از ارتباط با دیگران بشن و تا دوسال حقوقی دریافت نکنن
تمام پادشاه ها و ملکه ها نگاه تحسین آمیزی بهم کردن از جمله خود پدر و مادر
^^باشه همین کار رو میکنیم دستاشونو باز کنید
دستاشو باز کردن اومد جلوم زانو زد
کیهو:ممنونم شاهزاده از لطف شما ممنونم اجازه بدین دستتون رو ببوسم
خواست دستمو ببوسه که کشیدم عقب از دستش گرفتم و بلندش کردم
+فرمانده لطفا جاسوسی رو کنار بگذارید
کیهو: اطاعت اعلا حضرت
+پادشاه اون سوار کار هم لطفا اعدام نکنید و به جاش به معدن آهن بفرستینشون
^^ همین کار رو میکنم
همه احترام گذاشتن
کسایی که تو مراسم بودن:زنده باد شاهزاده درود ما بر شما باد پادشاه آینده کره
بعد این چرت و پرت رو جمع کردن مهمونی بود از جام بلند شدم رفتم توی گوشه ترین میز پیش کوک نشستم
+پایه ای
×اخخ مگه میشه من پایه نباشم
# باز چه گوهی میخواین درست کنین
+نترس بابا منظورمون این بود یکن شر به پا کنیم
$ینی خاکککک
_شما کی آدم میشین
×فرشته ها که آدم نمیشن
_خدایی دلم برا آلفاتون میسوزه (خودت الفاشی پسرم🤣دلت برا خودت میسوزه )
پدر کوک صداش کرد و مجبور شد بره
از وقتی رفتم اونجا فقط در خواست رقص بهم داده میشد منم رد میکردم که شاهدخت ازبکستان اومد اون آلفا بود و البته یکی از
خاستگار های من اونقدر پیشنهاد داده بود خسته شده بودم از دستش
(علامت شاهدخت ازبکستان ◇)
◇اینجارو خلوت کنین
همه پاشدن رفتن حتی پسرا منو اون تنها شده بودیم اومد نزدیکم و من تا جا داشت چسبیدم به صندلی اون قبلا صورت منو دیده بود و حتی اسمم هم میدونست
◇اوه بیبی تنهایی
+برید کنار
◇اگه نرم
+گفتم برید کنار
◇هیچ کس حواسشون بهمون نیس یکم خوش بگذرونیم
+چی میگین ولم کنین
◇صدات در بیاد همینجا جلو همه به فا*کت میدم الانم باهام بیا تو اتاقم
ترسیده بودم حالم افتضاح بود کاش کوک اینجا بود اون میدونه که این دنبالمه پس کمکم میکرد ولی حیف که ما جوری نشون میدادیم که همه فکر میکردن باهم دعوا داریم دستمو گرفت کشید دنبالش برد اتاق خودش پرتم کرد رو تخت و قفل در رو انداخت
[به دلیل حرکات نا مربوط در اون یکی پیج گذاشته میشود]
ادامه دارد........
لایک وکامنت یادتون نره خوشملام 💘💝
روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید🤍⛓️
هردومون رو بندامونو درست کردیم و پر غرور و اشرافی از پله ها پایین رفتیم و من تو صندلی مخصوصم نشستم کوک رفت پیش پدرش فرمانده کیهو و لی دونگ هه دو رو آوردن
^^من امروز کسانی که در کشورم جاسوسی میکردند را اعدام میکنم تا برای دیگران درسی شود که هیچ وقت خیانت نکنند گردنشان را بزنید
اول فرمانده کیهو رو آوردند و تبر رو رو گردنش تنظیم کردند من حالم از خون به هم میخورد و یجورایی هم میترسیدم درسته اون جاسوس بود اما دلم نمیخواست بمیره اون کسی بود که تو بچگیام باهام بود از حکمی که پدر براشون داده بود خبر نداشتم نمیخوام بمیره التماس وار داشت نگام میکرد دلم خون شد همین که تبر رو بلند کرد بزنه به گردنش بلند شدم و جلو رفتم و داد زدم
+دست نگه دارید.داد
^^چی شده
+پدر لطفا از اعدامشون صرف نظر کنید
●شاهزاده
+پدر لطفا ایشون شاید جاسوس باشن ولی چندین سال به کره خدمت کردن لطفا پدر مجازات دیگه ای براشون در نظر بگیرین
^^چه مجازاتی
+ ممنوع از ارتباط با دیگران بشن و تا دوسال حقوقی دریافت نکنن
تمام پادشاه ها و ملکه ها نگاه تحسین آمیزی بهم کردن از جمله خود پدر و مادر
^^باشه همین کار رو میکنیم دستاشونو باز کنید
دستاشو باز کردن اومد جلوم زانو زد
کیهو:ممنونم شاهزاده از لطف شما ممنونم اجازه بدین دستتون رو ببوسم
خواست دستمو ببوسه که کشیدم عقب از دستش گرفتم و بلندش کردم
+فرمانده لطفا جاسوسی رو کنار بگذارید
کیهو: اطاعت اعلا حضرت
+پادشاه اون سوار کار هم لطفا اعدام نکنید و به جاش به معدن آهن بفرستینشون
^^ همین کار رو میکنم
همه احترام گذاشتن
کسایی که تو مراسم بودن:زنده باد شاهزاده درود ما بر شما باد پادشاه آینده کره
بعد این چرت و پرت رو جمع کردن مهمونی بود از جام بلند شدم رفتم توی گوشه ترین میز پیش کوک نشستم
+پایه ای
×اخخ مگه میشه من پایه نباشم
# باز چه گوهی میخواین درست کنین
+نترس بابا منظورمون این بود یکن شر به پا کنیم
$ینی خاکککک
_شما کی آدم میشین
×فرشته ها که آدم نمیشن
_خدایی دلم برا آلفاتون میسوزه (خودت الفاشی پسرم🤣دلت برا خودت میسوزه )
پدر کوک صداش کرد و مجبور شد بره
از وقتی رفتم اونجا فقط در خواست رقص بهم داده میشد منم رد میکردم که شاهدخت ازبکستان اومد اون آلفا بود و البته یکی از
خاستگار های من اونقدر پیشنهاد داده بود خسته شده بودم از دستش
(علامت شاهدخت ازبکستان ◇)
◇اینجارو خلوت کنین
همه پاشدن رفتن حتی پسرا منو اون تنها شده بودیم اومد نزدیکم و من تا جا داشت چسبیدم به صندلی اون قبلا صورت منو دیده بود و حتی اسمم هم میدونست
◇اوه بیبی تنهایی
+برید کنار
◇اگه نرم
+گفتم برید کنار
◇هیچ کس حواسشون بهمون نیس یکم خوش بگذرونیم
+چی میگین ولم کنین
◇صدات در بیاد همینجا جلو همه به فا*کت میدم الانم باهام بیا تو اتاقم
ترسیده بودم حالم افتضاح بود کاش کوک اینجا بود اون میدونه که این دنبالمه پس کمکم میکرد ولی حیف که ما جوری نشون میدادیم که همه فکر میکردن باهم دعوا داریم دستمو گرفت کشید دنبالش برد اتاق خودش پرتم کرد رو تخت و قفل در رو انداخت
[به دلیل حرکات نا مربوط در اون یکی پیج گذاشته میشود]
ادامه دارد........
لایک وکامنت یادتون نره خوشملام 💘💝
روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید🤍⛓️
- ۱۷.۲k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط