چپتر چهاردهم

ماهی از آن اتفاقات (اولین پریود هانا) گذشت. هانا دیگر آن دختر لرزان و نگران نبود. او با اعتماد به نفس بیشتری در عمارت قدم می‌زد. حالا او می‌دانست که وقتی لکه‌ای از خون روی لباسش می‌نشیند، یا وقتی احساس می‌کند حالش بد است، تمام بانتن، از ترسناک‌ترین آن‌ها یعنی سانزو گرفته تا سردترین آن‌ها یعنی مایکی، آماده‌اند تا دنیا را برای او به زانو درآورند.

اما دنیای بانتن، دنیای آرامش و شکلات نیست. این دنیا بوی باروت، پول کثیف و خیانت می‌دهد.

---

**ساعت ۱۰ شب - سالن اصلی عمارت**

مایکی روی صندلی چرمی بزرگش نشسته بود. فضای سالن سنگین بود. کوکونوی، ران، ریندو و سانزو همگی در اطراف او بودند. هانا هم در گوشه‌ای، روی یک مبل بزرگ، با کتابی در دست نشسته بود، اما چشمانش از کتاب به اعضای بانتن بود. او می‌دانست که وقتی همه‌ی آن‌ها با این چهره‌ی جدی جمع می‌شوند، یعنی یک "جلسه عملیاتی" در جریان است.

کوکونوی با صدایی جدی گفت: «رئیس، اطلاعات رسیده. گروه "آژیر سیاه" داره وارد قلمرو ما می‌شه. اون‌ها با حمله‌ی کوچک به یکی از انبار‌های مواد اولیه ما رو تحریک کردن. اون‌ها فکر می‌کنن بانتن به خاطر تمرکز روی "محافظت از پرنسس" (نگاهی به هانا انداخت)، ضعیف شده.»

سانزو با خنده‌ای عصبی و دست کشیدن روی تیغه‌ی کاتاناش گفت: «ضعیف شدیم؟ چه احمقانه!»

مایکی که تا آن لحظه ساکت بود، بالاخره چشم‌هایش را باز کرد. نگاهش مثل یخ سرد بود. «می‌خوام جوابشون رو بدیم. اما نه با یک جنگ بزرگ. می‌خوام یه پیام بفرستیم که بانتن هنوز همون بانتنیه که شنیدن اسمش لرزه به تن می‌ندازه.»

او سپس نگاهش را به هانا دوخت. هانا با نگاهی ثابت و بدون ترس به او خیره شده بود.
مایکی گفت: «هانا. فردا شب، تو همراه من می‌آی. نه به عنوان یک مهمان، بلکه به عنوان یکی از ما. وقتشه که ببینی بانتن چطور با سایه‌ها بازی می‌کنه.»

قلب هانا تپید. این اولین بار بود که او اجازه داشت در یک عملیات واقعی حضور داشته باشد.

---

**شب عملیات - انبار متروکه بندر توکیو**

هوا سرد و بارانی بود. بوی نم و آهن در فضا پیچیده بود. هانا یک کت چرمی بلند و مشکی پوشیده بود که مایکی برایش خریده بود.
آن‌ها به صورت مخفیانه وارد منطقه شدند. ران و ریندو از سمت راست برای محاصره، سانزو از بالا (روی کانتینرها) و کوکونوی در حال ردیابی فرکانس‌های رادیویی آن‌ها بود. مایکی و هانا در مرکز قرار داشتند.

ناگهان، صدای قدم‌های سنگینی در تاریکی شنیده شد. پنج مرد مسلح از میان سایه‌ها بیرون آمدند. آن‌ها از اعضای گروه "آژیر سیاه" بودند.

رهبر آن‌ها مردی درشت‌هیکل با زخمی روی گونه بود. وقتی آن‌ها را دید، با تمسخر گفت: «اوه، نگاه کن! بانتن رئیسشون رو فرستاده؟ و این یکی... یک دختر کوچولوئه؟ مایکی، واقعاً اینقدر درمانده شدی که برای مأموریت از بچه‌ها استفاده می‌کنی؟»

مایکی حتی یک قدم هم جلو نرفت. او فقط با آن نگاه خالی و ترسناک به مرد خیره شد. اما قبل از اینکه مایکی حرفی بزند، هانا یک قدم جلو گذاشت.

او با صدایی که برخلاف سن کوچکش، بسیار استوار و آرام بود، گفت: «اروم برو نرینی سی.کتیر بابا شما عددی نیستی برا ما کوچولو.»

مرد با لحن عصبی و دستور داد: «بگیرینشون!»

---

**لحظه‌ی برخورد**

در یک لحظه، همه چیز تغییر کرد. سرعت حرکت اعضای بانتن وحشتناک بود. سانزو مثل یک سایه از بالا شیرجه زد و قبل از اینکه اولین تیر شلیک شود، دو نفر را از پا درآورد. ران و ریندو با حرکات هماهنگ و بی‌صدا، مردانی که از کنارشان می‌گذشتند را از پا درمی‌آوردند.

اما لحظه‌ی اصلی متعلق به هانا بود. یکی از مردان مسلح سعی کرد از پشت سر هانا به مایکی حمله کند. هانا قبل از اینکه حتی صدای برخورد فلز شنیده شود، احساس کرد. او بدون اینکه برگردد، با چرخشی سریع، کانزاشی را از موهایش بیرون کشید و با یک حرکت قوس‌دار، تیغه‌ی سلاح مرد را منحرف کرد و با ضربه‌ی کف دست، او را به عقب پرتاب کرد.

مرد که گیج شده بود، خواست دوباره حمله کند، اما هانا با استفاده از تکنیکی که ریندو به او یاد داده بود، با یک حرکت سریع مچ دست او را قفله کرد و با زانو به شکمش ضربه زد. مرد با ناله‌ای به زمین افتاد.

مایکی که تمام این‌ها را تماشا می‌کرد، فقط ایستاده بود. او نمی‌خواست دخالت کند. او می‌خواست ببیند شاگردش چطور از پس اولین آزمون واقعی برمی‌آید.

در عرض کمتر از سه دقیقه، تمام مهاجمان یا بیهوش شده بودند یا تسلیم.

---

**پایان عملیات - ساحل بندر**

ادامه رو هم میزارم...
دیدگاه ها (۰)

فرشته کوچولو ۳......پارت ۲

سناریو و وانشات توکیو ریونجرز مجازات_یک_ماهه#سناریو─────────...

ا.ت هاروچیو رو دید و متوجه شد که اون قفل ها رو شکوندهاز ترس ...

پارت ۱۳#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم ●●●●●●●●●■■■■○■■■...

stolen

سناریو درخواستی رفیق اسکلم

_ آره اون زنش رو داد به من. زنش هم به من داد. قطعا ران آخرین...

پارت 2

دختر و پارتی

کمه بخونش ولی🥔 «عملیات سیب‌زمینیِ مایکی» 🥔یه روز مایکی ساعت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط