007-پنهان در مه - پارت ۹۳
....
007-پنهان در مه - پارت ۹۳
....
آنیا با کلماتِ بریدهبریده گفت: «ت... تو منو...»
اما دامیان اجازه نداد جملهاش کامل شود او جلو آمد و به آرامی کلاه را از سرش برداشت و با صدایی که قاطعیت در آن موج میزد، او را به چالش کشید: «بله! من تو رو شناختم! تو آنیا فورجر هستی!»
آنیا با ترس، عقب نشست و دامنِ خود را محکمتر فشرد. دامیان آهی کشید و با لحنی که انگار از شدتِ خستگیِ ذهنی بود، گفت: «تو همیشه منو سورپرایز میکنی... البته که خیلی وقته میدونستم "آلما ویسکی" یه دروغِ بزرگه، اما هیچوقت فکر نمیکردم که اون دختربچهٔ احمق، تو باشی!»
آنیا که از این حرفِ دامیان برآشفته شده بود، ناگهان به او نزدیک شد و با لجاجت گفت: «هی! من... من احمق نیستم!»
دامیان که از این نزدیک شدنِ ناگهانی و تهاجمیِ آنیا شوکه شده بود، با صورتی که دوباره سرخ شده بود، گفت: «چ... چیکار میکنی؟!!! خیلی نزدیکی!!!»
او در حالی که سعی میکرد نگاهش را از چشمانِ درشتِ آنیا بدزدد، در دلش فریاد زد: «لعنت! حالا که شناختمش، قلبم دوباره داره دیوانهوار میزنه!»
آنیا که با قدرتِ تلهپاتیاش، صدایِ آشوبِ ذهنِ دامیان را شنیده بود، با شیطنتی خاص، عقب کشید و خندید.
دامیان با تعجب پرسید: « «چرا میخندی؟»»
آنیا با نگاهی پیروزمندانه گفت: «مگه نمیدونی؟ اون روز که بهت گفتم میتونم ذهنت رو بخونم...!»
دامیان برای لحظهای خشکش زد. سپس با لحنی که سعی میکرد جدی به نظر برسد، گفت: «ها؟ این چه چرت و پـ...»
اما ناگهان، خاطرهیِ آن شبِ رقص کودکانه و نگاههایِ پنهانیشان از مقابلِ چشمانش گذشت. صورتش دوباره به رنگِ سرخ درآمد و با لکنت گفت: «ت... تو داری مسخرهم میکنی؟»
آنیا با لذتِ بیشتر از دیدنِ این وضعیت، خندید و گفت: «به نظرت الان دارم باهات شوخی میکنم؟»
دامیان که میخواست از شدتِ خجالت به زمین فرو برود، با عصبانیتی ساختگی گفت: «هر کسی ببینتت همین فکر رو میکنه! به هر حال دیگه نخند!»
آنیا که سعی میکرد جلوی خندههایِ بیپایانش را بگیرد، گفت: «باشه، باشه، نمیخندم... ولی تو خیلی بامزه هستی، پسرِ دوم!»
ناگهان، گویی زمان ایستاده بود؛ هر دو ساکت شدند و تنها سکوتی سنگین و پر از معنا میانِ آنها برقرار شد.
آنیا ناگهان دستانش را روی دهانش گذاشت و سعی کرد جلوی خندههای ریز و بیصداش رو بگیره، اما نشد. دامیان که از این رفتارِ غیرقابلِ پیشبینیِ او کلافه شده بود، اخمی کرد و با لحنی تند گفت: «باز دوباره چته؟»
آنیا، در حالی که از شدتِ خنده بدنش میلرزید، با صدایی که میانِ خنده و نفسنفس زدن گم شده بود، گفت: «خب... فکر کنم تو اولین کسی هستی که مثلِ قدیما صداش زدم... البته به جز بکی!»
دامیان خیره به او ماند؛ سکوتِ سنگینی بر میانِ آنها حاکم شد، اما در درونِ ذهنِ او، طوفانی از آشوب و تلاطم در جریان بود. او با خود میگفت: «وقتی فکر میکردم تو فقط "آلما" هستی، میتونستم خودم رو کنترل کنم... اما الان... چرا دوباره تمامِ کنترلم از دستم خارج شده؟»
آنیا که با نگاهی زیرچشمی متوجهِ آشوبِ درونیِ او شده بود، با لحنی شیطنتآمیز پرسید: «فراموش کردی چی گفتم؟»
دامیان که فوراً متوجهِ اشارهیِ او به قدرتِ تلهپاتیاش شد، با عصبانیتی که رگههایی از درماندگی داشت، گفت: «یعنی نمیتونی اون... اون تواناییت رو کنترل کنی؟»
آنیا در حالی که با آرامشی مهارنشده از روی زمین بلند میشد، گفت: «خب، الان میتونم این کار رو بکنم، اما... نمیخوام!»
دامیان با خشم از جایش برخاست و گفت: «منظورت چیه؟»
آنیا با لبخندی که معنایِ خاصی داشت، به او نزدیک شد و زمزمه کرد: «چون تو همیشه افکارِ خیلی جالبی داری، پسرِ دوم!»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۹۳
....
آنیا با کلماتِ بریدهبریده گفت: «ت... تو منو...»
اما دامیان اجازه نداد جملهاش کامل شود او جلو آمد و به آرامی کلاه را از سرش برداشت و با صدایی که قاطعیت در آن موج میزد، او را به چالش کشید: «بله! من تو رو شناختم! تو آنیا فورجر هستی!»
آنیا با ترس، عقب نشست و دامنِ خود را محکمتر فشرد. دامیان آهی کشید و با لحنی که انگار از شدتِ خستگیِ ذهنی بود، گفت: «تو همیشه منو سورپرایز میکنی... البته که خیلی وقته میدونستم "آلما ویسکی" یه دروغِ بزرگه، اما هیچوقت فکر نمیکردم که اون دختربچهٔ احمق، تو باشی!»
آنیا که از این حرفِ دامیان برآشفته شده بود، ناگهان به او نزدیک شد و با لجاجت گفت: «هی! من... من احمق نیستم!»
دامیان که از این نزدیک شدنِ ناگهانی و تهاجمیِ آنیا شوکه شده بود، با صورتی که دوباره سرخ شده بود، گفت: «چ... چیکار میکنی؟!!! خیلی نزدیکی!!!»
او در حالی که سعی میکرد نگاهش را از چشمانِ درشتِ آنیا بدزدد، در دلش فریاد زد: «لعنت! حالا که شناختمش، قلبم دوباره داره دیوانهوار میزنه!»
آنیا که با قدرتِ تلهپاتیاش، صدایِ آشوبِ ذهنِ دامیان را شنیده بود، با شیطنتی خاص، عقب کشید و خندید.
دامیان با تعجب پرسید: « «چرا میخندی؟»»
آنیا با نگاهی پیروزمندانه گفت: «مگه نمیدونی؟ اون روز که بهت گفتم میتونم ذهنت رو بخونم...!»
دامیان برای لحظهای خشکش زد. سپس با لحنی که سعی میکرد جدی به نظر برسد، گفت: «ها؟ این چه چرت و پـ...»
اما ناگهان، خاطرهیِ آن شبِ رقص کودکانه و نگاههایِ پنهانیشان از مقابلِ چشمانش گذشت. صورتش دوباره به رنگِ سرخ درآمد و با لکنت گفت: «ت... تو داری مسخرهم میکنی؟»
آنیا با لذتِ بیشتر از دیدنِ این وضعیت، خندید و گفت: «به نظرت الان دارم باهات شوخی میکنم؟»
دامیان که میخواست از شدتِ خجالت به زمین فرو برود، با عصبانیتی ساختگی گفت: «هر کسی ببینتت همین فکر رو میکنه! به هر حال دیگه نخند!»
آنیا که سعی میکرد جلوی خندههایِ بیپایانش را بگیرد، گفت: «باشه، باشه، نمیخندم... ولی تو خیلی بامزه هستی، پسرِ دوم!»
ناگهان، گویی زمان ایستاده بود؛ هر دو ساکت شدند و تنها سکوتی سنگین و پر از معنا میانِ آنها برقرار شد.
آنیا ناگهان دستانش را روی دهانش گذاشت و سعی کرد جلوی خندههای ریز و بیصداش رو بگیره، اما نشد. دامیان که از این رفتارِ غیرقابلِ پیشبینیِ او کلافه شده بود، اخمی کرد و با لحنی تند گفت: «باز دوباره چته؟»
آنیا، در حالی که از شدتِ خنده بدنش میلرزید، با صدایی که میانِ خنده و نفسنفس زدن گم شده بود، گفت: «خب... فکر کنم تو اولین کسی هستی که مثلِ قدیما صداش زدم... البته به جز بکی!»
دامیان خیره به او ماند؛ سکوتِ سنگینی بر میانِ آنها حاکم شد، اما در درونِ ذهنِ او، طوفانی از آشوب و تلاطم در جریان بود. او با خود میگفت: «وقتی فکر میکردم تو فقط "آلما" هستی، میتونستم خودم رو کنترل کنم... اما الان... چرا دوباره تمامِ کنترلم از دستم خارج شده؟»
آنیا که با نگاهی زیرچشمی متوجهِ آشوبِ درونیِ او شده بود، با لحنی شیطنتآمیز پرسید: «فراموش کردی چی گفتم؟»
دامیان که فوراً متوجهِ اشارهیِ او به قدرتِ تلهپاتیاش شد، با عصبانیتی که رگههایی از درماندگی داشت، گفت: «یعنی نمیتونی اون... اون تواناییت رو کنترل کنی؟»
آنیا در حالی که با آرامشی مهارنشده از روی زمین بلند میشد، گفت: «خب، الان میتونم این کار رو بکنم، اما... نمیخوام!»
دامیان با خشم از جایش برخاست و گفت: «منظورت چیه؟»
آنیا با لبخندی که معنایِ خاصی داشت، به او نزدیک شد و زمزمه کرد: «چون تو همیشه افکارِ خیلی جالبی داری، پسرِ دوم!»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۷.۵k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط