ابلیس
part 37
چویا بلند گفت
+ منظورت چیه که برنمیگردن
_ اینجا یه مدرسه عادی نیست...بنظرت چرا مدیر خودشو معرفی نمیکنه؟ چرا تاحالا کسی به دیدنش نرفته؟ و بنظرت الان کجاست؟
چویا گیج شده بود اما فئودور لبخندی زد و گفت
" مدیر خودشو مخفی کرده چون میدونه ما اونو میشناسیم "
دازای نیشخند زد و گفت
_ زدی تو خال
" احمقا هم اینو میفهمن "
چویا نگاه بدی به فئودور انداخت و گفت
+ بقیه...جواب ندارن؟
دازای نگاه خشکش رو به سقف داد و گفت
_ از زمانی که مدرسه شروع شده چهار نفر به دیدن مدیر رفتن...اما برنگشتن واسه همین میگن تاحالا کسی نرفته و این قضیه رو مخفی میکنن...دوماهه دارم روش کار میکنم
فئودور دست چویا رو گرفت سمت خودش کشید و رو پاش نشسته شد
" هی اوسامو برده ات رو قرض میگیرم "
دازای با پوزخند گفت
_ مال خودت
" مدیر نه تو آکادمی و نه تو این شهره...معلوم نیست کجاست کسیم نمیدونه "
دازای آهی بلند کشید و بلند شد
_ حوصلم سر رفت من دیگه میرم
از سالن خارج شد و چویا فئودور رو پس زد و با نگاه مرگباری گفت
+ دفعه ی آخرت باشه...دفعه آخرت باشه که به من دست میزنی.
" من از اربابت اجازه گرفتم نیاز به ترس نیست "
+ فقط به دازای همچین اجازه ای رو میدم...تو در حدش نیستی جناب داستایوفسکی
دنبال دازای رفت و وقتی رسید از پشت بغلش کرد و دازای با اخم پسش زد
_ خودتو انقدر به من نچسبون...گفتم از این کار متنفرم
چویا با لجبازی یقه اش رو گرفت و لب هاش رو اسیر لب های خودش کرد اما دازای سرش رو کج کرد و بوسه رو شکوند و دو قدم از چویا فاصله گرفت و با استینش لب هاشو پاک کرد
_ هزار بار گفتمازم فاصله بگیر تو یه رعیت بدردنخوری...بهت گفتم اگه عصبیم کنی همه چیو ول میکنم تا الان بخاطر خودم موندمتا از رئیس دور باشم...دور برت نداره
روشو برگردوند و رفت و چویا رو با چشمای خیس و قلبی شکسته ول کرد
+ چرا اینطوری میکنی باهام...مگه...مگه چیکار کردم که باید اینطوری تاوان پس بدم...چرا اومدی دنبالم...چرا منو....هق...چرا منو عاشق خودت کردیو...هق...ولم کردی
.................
تو اتاق رو تخت نشسته بود و به طراحی اش نگاه کرد و لبخندی زد
+ یکم دیگه تموم میشه
قلم رو کاغذ کشید و بعد از نیم ساعت تموم شد و به چهره لبخند گرمی زد
+ شبیه دازای شد...اره خودشه
تصویر کشیده شده رو زیر تخت گذاشت و رو تخت دراز کشید و با فکر دازای به خواب رفت.
دازای به شهر نگاه میکرد و فکر میکرد که ایا کارش درست بوده یا نه ولی خیلی وقت بود که بیخیال عشق عاشقی شده بود و به طور کامل احساساتش رو نسبت به چویا کشته بود حالا ازاد و رها بود...احساس سنگینی نمیکرد و از کار غروبی که با چویا کرد راضی بود. شیشه رو باز کرد و سر کشید
_ احساسات و وابستگی همیشه یه نقطه ی ضعف بوده...چویا تو باید برگردی...وجودت کنارم اذیتم میکنه دیگه اون ارامشو نداری چون من اون حسو ندارم...دیگه ندارم!
_________________________________________________
ادامه دارد...
چویا بلند گفت
+ منظورت چیه که برنمیگردن
_ اینجا یه مدرسه عادی نیست...بنظرت چرا مدیر خودشو معرفی نمیکنه؟ چرا تاحالا کسی به دیدنش نرفته؟ و بنظرت الان کجاست؟
چویا گیج شده بود اما فئودور لبخندی زد و گفت
" مدیر خودشو مخفی کرده چون میدونه ما اونو میشناسیم "
دازای نیشخند زد و گفت
_ زدی تو خال
" احمقا هم اینو میفهمن "
چویا نگاه بدی به فئودور انداخت و گفت
+ بقیه...جواب ندارن؟
دازای نگاه خشکش رو به سقف داد و گفت
_ از زمانی که مدرسه شروع شده چهار نفر به دیدن مدیر رفتن...اما برنگشتن واسه همین میگن تاحالا کسی نرفته و این قضیه رو مخفی میکنن...دوماهه دارم روش کار میکنم
فئودور دست چویا رو گرفت سمت خودش کشید و رو پاش نشسته شد
" هی اوسامو برده ات رو قرض میگیرم "
دازای با پوزخند گفت
_ مال خودت
" مدیر نه تو آکادمی و نه تو این شهره...معلوم نیست کجاست کسیم نمیدونه "
دازای آهی بلند کشید و بلند شد
_ حوصلم سر رفت من دیگه میرم
از سالن خارج شد و چویا فئودور رو پس زد و با نگاه مرگباری گفت
+ دفعه ی آخرت باشه...دفعه آخرت باشه که به من دست میزنی.
" من از اربابت اجازه گرفتم نیاز به ترس نیست "
+ فقط به دازای همچین اجازه ای رو میدم...تو در حدش نیستی جناب داستایوفسکی
دنبال دازای رفت و وقتی رسید از پشت بغلش کرد و دازای با اخم پسش زد
_ خودتو انقدر به من نچسبون...گفتم از این کار متنفرم
چویا با لجبازی یقه اش رو گرفت و لب هاش رو اسیر لب های خودش کرد اما دازای سرش رو کج کرد و بوسه رو شکوند و دو قدم از چویا فاصله گرفت و با استینش لب هاشو پاک کرد
_ هزار بار گفتمازم فاصله بگیر تو یه رعیت بدردنخوری...بهت گفتم اگه عصبیم کنی همه چیو ول میکنم تا الان بخاطر خودم موندمتا از رئیس دور باشم...دور برت نداره
روشو برگردوند و رفت و چویا رو با چشمای خیس و قلبی شکسته ول کرد
+ چرا اینطوری میکنی باهام...مگه...مگه چیکار کردم که باید اینطوری تاوان پس بدم...چرا اومدی دنبالم...چرا منو....هق...چرا منو عاشق خودت کردیو...هق...ولم کردی
.................
تو اتاق رو تخت نشسته بود و به طراحی اش نگاه کرد و لبخندی زد
+ یکم دیگه تموم میشه
قلم رو کاغذ کشید و بعد از نیم ساعت تموم شد و به چهره لبخند گرمی زد
+ شبیه دازای شد...اره خودشه
تصویر کشیده شده رو زیر تخت گذاشت و رو تخت دراز کشید و با فکر دازای به خواب رفت.
دازای به شهر نگاه میکرد و فکر میکرد که ایا کارش درست بوده یا نه ولی خیلی وقت بود که بیخیال عشق عاشقی شده بود و به طور کامل احساساتش رو نسبت به چویا کشته بود حالا ازاد و رها بود...احساس سنگینی نمیکرد و از کار غروبی که با چویا کرد راضی بود. شیشه رو باز کرد و سر کشید
_ احساسات و وابستگی همیشه یه نقطه ی ضعف بوده...چویا تو باید برگردی...وجودت کنارم اذیتم میکنه دیگه اون ارامشو نداری چون من اون حسو ندارم...دیگه ندارم!
_________________________________________________
ادامه دارد...
- ۲.۷k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط