يادمه بچگي ها وقتي مي رفتيم بهشت زهرا،
يادمه بچگي ها وقتي مي رفتيم بهشت زهرا،
سعي مي كردم پام رو قبرا نره..
تا رو يكيش مي رفت جيگرم آتيش مي گرفت،
چشامو مي بستم و تو دلم براش صلوات مي فرستادم...
چند سال گذشت،
من بزرگ تر..
مرده ها بيشتر..
قديمي ها پوسيده تر،
و جديدها با سنگ شكيل تر !
نميدونم امروز روي چن تا قبر پام رفت...يا براي چن تاشون يادم رفت صلوات بفرستم اما راستش امروز يه چيزي فهميدم،
ما كه دلمون نميومد حتي روي مرده ها پا بذاريم،
امروز چقدر راحت روي زنده ها و احساسشون پا ميذاريم !
كاش هميشه بچه مي مونديم...
سعي مي كردم پام رو قبرا نره..
تا رو يكيش مي رفت جيگرم آتيش مي گرفت،
چشامو مي بستم و تو دلم براش صلوات مي فرستادم...
چند سال گذشت،
من بزرگ تر..
مرده ها بيشتر..
قديمي ها پوسيده تر،
و جديدها با سنگ شكيل تر !
نميدونم امروز روي چن تا قبر پام رفت...يا براي چن تاشون يادم رفت صلوات بفرستم اما راستش امروز يه چيزي فهميدم،
ما كه دلمون نميومد حتي روي مرده ها پا بذاريم،
امروز چقدر راحت روي زنده ها و احساسشون پا ميذاريم !
كاش هميشه بچه مي مونديم...
- ۲.۲k
- ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط