{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت 107:خاک تو سرت

تکاپو پارت 107:خاک تو سرت
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
صبح روز بعد...

نور خورشید از لابه‌لای پرده‌های سفید اتاق داخل می‌تابید.

الیزابت آرام چشم‌هایش را باز کرد.

چند ثانیه به سقف خیره ماند.

بعد ناگهان چشم‌هایش گرد شد.

صاف روی تخت نشست.

نگاهی به اتاق انداخت.

بعد زیر لب گفت:

ـ یه لحظه...

من که...

وسط راه خوابم برده بود...

چند ثانیه سکوت...

بعد هر دو دستش را روی صورتش گذاشت.

ـ خاک تو سرت مورگان...

وسط راه خوابت برد و...

...

...

نکنه...

دیمیتریوس منو تا عمارت آورده...؟

نه...

نه...

نههههه!

از روی تخت پایین پرید.

شروع کرد این طرف و آن طرف اتاق راه رفتن.

ـ باید برم بپرسم...

نه...

اصلاً نپرسم بهتره...

نه!

باید بدونم!

وای...

خاک تو سرت مورگااااان...

چند دقیقه بعد...

تق... تق...

دیمیتریوس سرش را از روی پرونده بلند کرد.

ـ بفرمایید.

یکی از خدمتکاران در را باز کرد.

ـ قربان...خانم مورگان.

ـ اجازه بدید بیان داخل.

خدمتکار کنار رفت.

الیزابت تقریباً با عجله وارد اتاق شد.

دیمیتریوس که مشغول مرتب کردن چند برگه بود، آرام نگاهش کرد.

ـ صبح بخیر.

اما الیزابت حتی جواب سلامش را هم نداد.

صاف روبه‌روی میز ایستاد و گفت:

ـ دیشب چی شد؟

دیمیتریوس چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد خیلی خونسرد گفت:

ـ خوابت برد.

الیزابت دست به کمر زد.

ـ اون قسمتشو خودمم می‌دونم!

منظورم بعدشه.

کی منو تا عمارت آورد؟

دیمیتریوس چند لحظه وانمود کرد که دارد فکر می‌کند.

بعد خیلی جدی گفت:

ـ بذار ببینم...

شاید...

فرشته‌ها؟

الیزابت با ناباوری نگاهش کرد.

ـ دیمیتریوس!

گوشه‌ی لب دیمیتریوس آرام بالا رفت.

ـ خب...

شاید هم...

من.

الیزابت چند ثانیه خشکش زد.

بعد خیلی آرام دستش را روی پیشانی‌اش کوبید.

ـ گل بود...

به سبزه نیز آراسته شد...

وایییی خدااااا...

بعد زیر لب غر زد:

ـ از این به بعد اگه خوابم گرفت، خودم با آب یخ بیدار می‌مونم!

دیمیتریوس دیگر نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.

الیزابت که هنوز از خجالت صورتش سرخ شده بود، سریع برگشت.

ـ ممنون...

یعنی...

نه...

ولش کن!

و تقریباً فرار کرد و از اتاق بیرون رفت.

تق!

در بسته شد.

چند ثانیه سکوت...

بعد ناگهان...

دیمیتریوس زد زیر خنده.

نه آن لبخندهای همیشگی و کنترل‌شده.

بلکه یک خنده‌ی واقعی.

گرم.

بلند.

صدایی که تا چند متر آن‌طرف‌تر در راهرو هم شنیده می‌شد.

دو خدمتکار با تعجب به هم نگاه کردند.

یکی از آن‌ها که هنوز کنار در ایستاده بود، آرام گفت:

ـ قربان...؟

دیمیتریوس هنوز داشت می‌خندید.

خدمتکار با تردید ادامه داد:

ـ جسارتاً...

فکر کنم...

این اولین باره که عمارت صدای خنده‌های شما رو می‌شنوه.

دیمیتریوس یک‌دفعه سرفه‌ای کرد و سعی کرد خودش را جمع‌وجور کند.

صورتش دوباره جدی شد.

ـ چی می‌گید شماها؟

من؟

خندیدم؟

اصلاً چنین چیزی نبوده.

خدمتکارها لبخندشان را پنهان کردند.

ـ البته قربان...

حتماً ما اشتباه شنیدیم.

دیمیتریوس سرفه‌ی کوتاهی کرد.

ـ می‌تونید برید.

ـ چشم قربان.

خدمتکارها از اتاق بیرون رفتند.

در که بسته شد...

دیمیتریوس چند ثانیه مقاومت کرد.

لب‌هایش را روی هم فشار داد.

اما تصویر الیزابت دوباره جلوی چشمش آمد؛ همان لحظه که با درماندگی گفته بود:

«واییی خدااااا...»

دیگر نتوانست.

دوباره خنده‌اش گرفت.

آن‌قدر که مجبور شد دستش را جلوی دهانش بگیرد.

بین خنده‌هایش آرام گفت:

ـ این دختر...

واقعاً...

غیرقابل پیش‌بینیه...

همان لحظه صدای دو خدمتکار از پشت در به گوشش رسید.

یکی خیلی آرام گفت:

ـ شرط می‌بندم دوباره خندید.

دیگری خنده‌اش گرفت.

ـ منم همین فکر رو می‌کنم.

دیمیتریوس با شنیدن حرفشان، برای چند ثانیه چشم‌هایش را بست و با لبخند، سرش را تکان داد.

ـ انگار...

از امروز دیگه هیچ ابهتی برام نمونده...

اما برخلاف چیزی که گفت، ته دلش از این تغییر ناراحت نبود.

اتاقی که همیشه پر از سکوت و پرونده بود...

امروز، برای اولین بار، با یاد یک نفر گرم شده بود.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت 106:بدون کابوس🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آسمان کم‌کم به رنگ آبی تی...

یه نکته راجع به رمان😐میدونم تصور بدی از دیمیتریوس داریــــــ...

تکاپو پارت ۹۹: فکر کردم کشتمش! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آن شب...عمارت برخلا...

تکاپو پارت ۹۱:چای سبز؟ 🍵🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍نور طلایی صبح، آرام از میا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط