{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت🖤🥀

سکوت🖤🥀


𓆩 پــارت شــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀

اسما حتی پلک هم نمی‌زد.

مرد روبه‌رویش ایستاده بود.

همان چشم‌ها...

همان صدا...

همان لبخند آشنا.

ـ «یون...»

مرد آرام سرش را تکان داد.

ـ «آره.»

اسما یک قدم جلو رفت.

ـ «ولی... تو مرده بودی.»

یون نگاهش را پایین انداخت.

ـ «همه فکر می‌کردن.»

نامجون با صدایی سرد گفت:

ـ «تو چطور زنده موندی؟»

یون نگاهش را به نامجون دوخت.

ـ «به لطف کسی که فکر می‌کردی دشمنت بود.»

نامجون اخم کرد.

ـ «سارا؟»

یون چیزی نگفت.

اسما با تعجب پرسید:

ـ «سارا تو رو نجات داد؟»

یون آرام گفت:

ـ «آره.»

نامجون چند لحظه سکوت کرد.

ـ «پس چرا همه‌ی این سال‌ها برنگشتی؟»

یون به اسما نگاه کرد.

ـ «چون برگشتن من، اسما رو دوباره وارد خطر می‌کرد.»

اسما با ناراحتی گفت:

ـ «ولی من تمام این سال‌ها فکر می‌کردم تنها موندم.»

یون آرام جواب داد:

ـ «می‌دونم.»

ـ «پس چرا حتی یه بار هم سراغم نیومدی؟»

یون سکوت کرد.

بعد گفت:

ـ «چون قول داده بودم تا وقتی اون آدم رو پیدا نکردم، بهت نزدیک نشم.»

نامجون پرسید:

ـ «اون آدم هنوز زنده‌ست؟»

یون نگاهش را به پنجره دوخت.

ـ «بله.»

ـ «کیه؟»

یون آرام گفت:

ـ «کسی که از همه‌ی ما بیشتر می‌دونه.»

اسما پرسید:

ـ «اسمش چیه؟»

یون به او نگاه کرد.

ـ «هنوز وقتش نرسیده.»

اسما با ناراحتی گفت:

ـ «همه همینو می‌گن!»

یون چند لحظه به او خیره ماند.

بعد از جیبش یک پاکت بیرون آورد.

ـ «این رو برای تو نگه داشتم.»

اسما پاکت را گرفت.

روی آن نوشته شده بود:

«برای روزی که اسما همه‌چیز را به یاد آورد.»

دست‌های اسما لرزید.

پاکت را باز کرد.

داخلش یک عکس قدیمی و یک تکه کاغذ بود.

روی کاغذ نوشته شده بود:

«اسما، اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی یون برگشته.»

اسما به یون نگاه کرد.

ـ «این خط...»

یون آرام گفت:

ـ «خط خودته.»

اسما مات ماند.

ـ «چی؟»

یون ادامه داد:

ـ «تو این نامه رو قبل از اون شب نوشتی.»

نامجون با تعجب به اسما نگاه کرد.

اسما کاغذ را محکم گرفت.

ـ «ولی من چیزی یادم نیست.»

یون گفت:

ـ «چون خودت خواستی فراموش کنی.»

در همان لحظه...

صدای شکستن شیشه از طبقه‌ی پایین بلند شد.

نامجون فوراً اسما و یون را پشت خودش کشید.

ـ «یکی وارد عمارت شده.»

یون با نگرانی گفت:

ـ «نه...»

نامجون پرسید:

ـ «چی شده؟»

یون به سمت راهرو نگاه کرد.

ـ «اونا پیدامون کردن.»

صدای قدم‌ها آرام‌آرام نزدیک می‌شد.

تق...

تق...

تق...

و ناگهان صدایی از پایین فریاد زد:

ـ «یون!»

یون رنگش پرید.

چون آن صدا را می‌شناخت.

ـ «نه...»

اسما پرسید:

ـ «کیه؟»

یون آرام جواب داد:

ـ «کسی که باعث شد من سال‌ها پنهان بمونم.»

در انتهای راهرو...

سایه‌ی یک نفر ظاهر شد.

و صدایی سرد گفت:

ـ «فکر کردی می‌تونی برای همیشه از من فرار کنی؟» 🖤🥀


های ماهزادا👋🏾

امروز کلی پارت جدید آپلود کردم فعلا تا همینجا باشه اینم بگم که فردا مهمون داریم شاید نتونم فعالیت کنم ماچچچ😘🌘🎀🤧
دیدگاه ها (۰)

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت پــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀ـ «اسما...»صدای مرد دوباره ...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت چــهــاردهــم 𓆪 🖤🥀اسما ماتش برده بود.«دلیل زن...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت ســیــزدهــم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به صفحه‌ی گوشی نام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط