فاصله یک لبخند تا جنون
𝐏𝐚𝐫𝐭: ❻❹
شب تقریباً تمام شده بود.
اما هیچکس در پایگاه نخوابیده بود.
فردا قرار بود به همان مکانی برویم که سونگهو گفته بود؛ جایی که اولین خیانت اتفاق افتاده بود.
من هنوز نمیدانستم چه خیانتی.
اما از نگاه تهیونگ مشخص بود که او بیشتر از چیزی که میگفت، دربارهی آن مکان میدانست.
---
صبح، وقتی وارد اتاق اصلی شدم، یونگی چند پرونده روی میز گذاشته بود.
«این اطلاعات مربوط به اون ساختمونه.»
تهیونگ پرونده را باز کرد.
«متروکهست؟»
«طبق اسناد رسمی، بله.»
«طبق اسناد غیررسمی؟»
یونگی لبخند کوتاهی زد.
«هنوز متعلق به یکی از شرکتهای پوششی شورای سایهست.»
تهیونگ سرش را بلند کرد.
«پس سونگهو میخواد ما رو به زمین خودش بکشونه.»
«احتمالاً.»
تهیونگ پرونده را بست.
«پس میریم.»
---
من گفتم:
«این بار من هم میام.»
تهیونگ مستقیم نگاهم کرد.
«نه.»
«باز شروع کردی؟»
«اونجا امن نیست.»
«هیچجا دیگه امن نیست.»
چند لحظه سکوت کرد.
«ا/ت، این فرق داره.»
«چرا؟»
«چون اینجا ممکنه چیزی دربارهی پدرت بفهمیم که تحملش برات سخت باشه.»
آرام جواب دادم:
«من از حقیقت نمیترسم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
بعد بالاخره گفت:
«باشه.»
---
شب، راه افتادیم.
ساختمان در حاشیهی شهر قرار داشت.
وقتی از ماشین پیاده شدیم، سکوت عجیبی اطرافمان را گرفته بود.
تهیونگ جلوتر حرکت کرد.
یونگی پشت سرمان بود.
و من بین آن دو.
در اصلی ساختمان باز بود.
و این بار کسی حتی تلاش نکرد جلوی ورودمان را بگیرد.
---
داخل، یک راهروی طولانی قرار داشت.
روی دیوارها چند قاب قدیمی آویزان بود.
یکی از آنها توجه من را جلب کرد.
عکس چند مرد که دور یک میز ایستاده بودند.
پدرم هم در میانشان بود.
کنارش...
تهیونگ.
اما نه تهیونگ امروزی.
تهیونگِ سالها قبل.
خشکم زد.
«تهیونگ...»
او برگشت.
به عکس نگاه کرد.
چهرهاش تغییر کرد.
«این عکس نباید وجود داشته باشه.»
«تو پدرم رو میشناختی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
«آره.»
«از کی؟»
«قبل از اینکه وارد تیمارستان بشم.»
این اولین بار بود که خودش مستقیم اعتراف میکرد.
---
جلو رفتم.
«پس چرا هیچوقت بهم نگفتی؟»
تهیونگ جواب نداد.
«چرا؟»
بالاخره گفت:
«چون میترسیدم حقیقتی که دربارهی پدرت میفهمی، چیزی نباشه که بتونی تحملش کنی.»
«این تصمیم تو نبود.»
نگاهم کرد.
«میدونم.»
قبل از اینکه چیزی بگویم، صدای دست زدن از انتهای سالن آمد.
سونگهو ظاهر شد.
«بالاخره فهمیدی.»
تهیونگ جلو رفت.
«تو پدرش رو میشناختی.»
سونگهو گفت:
«همهی ما میشناختیم.»
به من نگاه کرد.
«پدرت یکی از مهمترین آدمهای شورای سایه بود.»
سکوت کردم.
تهیونگ گفت:
«دروغ نگو.»
سونگهو خندید.
«تو هنوز هم همون پسر عصبی سابقی.»
---
سونگهو به سمت یک صفحهی نمایش رفت.
تصویری قدیمی ظاهر شد.
پدرم پشت یک میز نشسته بود.
صدای او پخش شد:
«اگر این نقشه شکست بخوره، باید تهیونگ رو از شورا خارج کنیم.»
من به صفحه خیره شدم.
تهیونگ هم بیحرکت ایستاده بود.
صدای پدرم ادامه پیدا کرد:
«اما ا/ت نباید هیچوقت بفهمه.»
نفسم بند آمد.
«چی رو نباید بفهمم؟»
تصویر قطع شد.
سونگهو گفت:
«حالا میتونی از تهیونگ بپرسی.»
به تهیونگ نگاه کردم.
«چه چیزی رو از من پنهان کردی؟»
تهیونگ سکوت کرد.
سونگهو لبخند زد.
«همین سکوتش جوابته.»
تهیونگ ناگهان به سمت او رفت.
«اسم ا/ت رو دیگه وارد این بازی نکن.»
سونگهو گفت:
«ولی اون از قبل وارد بازی بوده.»
---
یونگی آرام نزدیکم شد.
«باید بریم.»
اما قبل از اینکه حرکت کنیم، سونگهو گفت:
«یه چیز دیگه هم هست.»
به صفحه اشاره کرد.
تصویر جدیدی ظاهر شد.
این بار عکس برادرم بود.
قلبم فرو ریخت.
«داداشم؟»
سونگهو گفت:
«هنوز زندهست.»
تهیونگ با صدایی سرد گفت:
«کجاست؟»
«اگه میخوای زنده بمونه، باید حقیقت رو به ا/ت بگی.»
تهیونگ ساکت ماند.
من به او نگاه کردم.
«چه حقیقتی؟»
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد تهیونگ آرام گفت:
«حقیقتی که قرار بود هیچوقت نفهمی.»
و برای اولین بار...
ترسیدم که شاید تمام چیزهایی که دربارهی تهیونگ میدانستم، فقط بخش کوچکی از حقیقت بوده باشد.
---
ادامه دارد...
شب تقریباً تمام شده بود.
اما هیچکس در پایگاه نخوابیده بود.
فردا قرار بود به همان مکانی برویم که سونگهو گفته بود؛ جایی که اولین خیانت اتفاق افتاده بود.
من هنوز نمیدانستم چه خیانتی.
اما از نگاه تهیونگ مشخص بود که او بیشتر از چیزی که میگفت، دربارهی آن مکان میدانست.
---
صبح، وقتی وارد اتاق اصلی شدم، یونگی چند پرونده روی میز گذاشته بود.
«این اطلاعات مربوط به اون ساختمونه.»
تهیونگ پرونده را باز کرد.
«متروکهست؟»
«طبق اسناد رسمی، بله.»
«طبق اسناد غیررسمی؟»
یونگی لبخند کوتاهی زد.
«هنوز متعلق به یکی از شرکتهای پوششی شورای سایهست.»
تهیونگ سرش را بلند کرد.
«پس سونگهو میخواد ما رو به زمین خودش بکشونه.»
«احتمالاً.»
تهیونگ پرونده را بست.
«پس میریم.»
---
من گفتم:
«این بار من هم میام.»
تهیونگ مستقیم نگاهم کرد.
«نه.»
«باز شروع کردی؟»
«اونجا امن نیست.»
«هیچجا دیگه امن نیست.»
چند لحظه سکوت کرد.
«ا/ت، این فرق داره.»
«چرا؟»
«چون اینجا ممکنه چیزی دربارهی پدرت بفهمیم که تحملش برات سخت باشه.»
آرام جواب دادم:
«من از حقیقت نمیترسم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
بعد بالاخره گفت:
«باشه.»
---
شب، راه افتادیم.
ساختمان در حاشیهی شهر قرار داشت.
وقتی از ماشین پیاده شدیم، سکوت عجیبی اطرافمان را گرفته بود.
تهیونگ جلوتر حرکت کرد.
یونگی پشت سرمان بود.
و من بین آن دو.
در اصلی ساختمان باز بود.
و این بار کسی حتی تلاش نکرد جلوی ورودمان را بگیرد.
---
داخل، یک راهروی طولانی قرار داشت.
روی دیوارها چند قاب قدیمی آویزان بود.
یکی از آنها توجه من را جلب کرد.
عکس چند مرد که دور یک میز ایستاده بودند.
پدرم هم در میانشان بود.
کنارش...
تهیونگ.
اما نه تهیونگ امروزی.
تهیونگِ سالها قبل.
خشکم زد.
«تهیونگ...»
او برگشت.
به عکس نگاه کرد.
چهرهاش تغییر کرد.
«این عکس نباید وجود داشته باشه.»
«تو پدرم رو میشناختی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
«آره.»
«از کی؟»
«قبل از اینکه وارد تیمارستان بشم.»
این اولین بار بود که خودش مستقیم اعتراف میکرد.
---
جلو رفتم.
«پس چرا هیچوقت بهم نگفتی؟»
تهیونگ جواب نداد.
«چرا؟»
بالاخره گفت:
«چون میترسیدم حقیقتی که دربارهی پدرت میفهمی، چیزی نباشه که بتونی تحملش کنی.»
«این تصمیم تو نبود.»
نگاهم کرد.
«میدونم.»
قبل از اینکه چیزی بگویم، صدای دست زدن از انتهای سالن آمد.
سونگهو ظاهر شد.
«بالاخره فهمیدی.»
تهیونگ جلو رفت.
«تو پدرش رو میشناختی.»
سونگهو گفت:
«همهی ما میشناختیم.»
به من نگاه کرد.
«پدرت یکی از مهمترین آدمهای شورای سایه بود.»
سکوت کردم.
تهیونگ گفت:
«دروغ نگو.»
سونگهو خندید.
«تو هنوز هم همون پسر عصبی سابقی.»
---
سونگهو به سمت یک صفحهی نمایش رفت.
تصویری قدیمی ظاهر شد.
پدرم پشت یک میز نشسته بود.
صدای او پخش شد:
«اگر این نقشه شکست بخوره، باید تهیونگ رو از شورا خارج کنیم.»
من به صفحه خیره شدم.
تهیونگ هم بیحرکت ایستاده بود.
صدای پدرم ادامه پیدا کرد:
«اما ا/ت نباید هیچوقت بفهمه.»
نفسم بند آمد.
«چی رو نباید بفهمم؟»
تصویر قطع شد.
سونگهو گفت:
«حالا میتونی از تهیونگ بپرسی.»
به تهیونگ نگاه کردم.
«چه چیزی رو از من پنهان کردی؟»
تهیونگ سکوت کرد.
سونگهو لبخند زد.
«همین سکوتش جوابته.»
تهیونگ ناگهان به سمت او رفت.
«اسم ا/ت رو دیگه وارد این بازی نکن.»
سونگهو گفت:
«ولی اون از قبل وارد بازی بوده.»
---
یونگی آرام نزدیکم شد.
«باید بریم.»
اما قبل از اینکه حرکت کنیم، سونگهو گفت:
«یه چیز دیگه هم هست.»
به صفحه اشاره کرد.
تصویر جدیدی ظاهر شد.
این بار عکس برادرم بود.
قلبم فرو ریخت.
«داداشم؟»
سونگهو گفت:
«هنوز زندهست.»
تهیونگ با صدایی سرد گفت:
«کجاست؟»
«اگه میخوای زنده بمونه، باید حقیقت رو به ا/ت بگی.»
تهیونگ ساکت ماند.
من به او نگاه کردم.
«چه حقیقتی؟»
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد تهیونگ آرام گفت:
«حقیقتی که قرار بود هیچوقت نفهمی.»
و برای اولین بار...
ترسیدم که شاید تمام چیزهایی که دربارهی تهیونگ میدانستم، فقط بخش کوچکی از حقیقت بوده باشد.
---
ادامه دارد...
- ۶.۲k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط