پارت دوازدهم:

پارت دوازدهم:
داستان از دیدگاه یونگی:چون تا چند روز بعد قرار بود به خوابگاه کمپانی نقل مکان کنه ، خواست برای آخرین بار در محلشون قدم بزنه ، خوابگاه نزدیک مرکز شهر بود و از محلشون خیلی دور بود ، داشت از جلوی پارک رد میشد که دستی جلوی دهنش رو گرفت و چند نفر دست و پاشو گرفتن و اونو داخل پارک بردن ، داخل یک ساختمان نیمه کاره بردن ، جیمین پشت به یونگی با چند نفر ایستاده بود ، یونگی رو وست زمین ول کردن و کنار ایستادن ، یونگی بلند شد و خاک لباساش رو تمیز کرد بعد گفت: جیمین چی شده ؟ چرا منو اینجا آوردی ؟ جیمین سمت یونگی برگشت و گفت: متاسفم آگوست دی ، یا ببخشید ، یونگی ، تو پسر کلانتر مین هستی ، همون که من کشتمش ، کسی که قصد جانم رو داره و کلا اله منه. یونگی تازه متوجه شده بود که کسی که عاشقشه ، کسی هست که یک عمر قصد جانش را داشته و قاتل پدرشه ، یونگی گفت: تو ، تو پدرم رو کشتی ، تا قاتل پدرمی ، من حق داشتم اله تو کار کنم . جیمین گفت: ولی این به این قرار نبود که دوستم بشی و منو از تو بزنی . یونگی داد زد: تو منو توی پارک گرفتی و بهم پیشنهاد دوستی دادی ، تو بهم اعتراف کردی . جیمین گفت: من فکر نمی‌کردم آگوست دی کوچولوم روزی مین یونگی دشمنم در میاد . یونگی گفت: الان میخوای چیکار کنی ، منو بکشی ، زجرم میدی ، چیکار می‌کنی ؟ جیمین آه دردناکی کشید و گفت: دشمن جانیم هستی ، تشنه خونتم ، اما از این ور هم عاشقتم ، من نمیکشمت ، آزادت می‌زارم . بعد به یکی از افرادش دستور داد و یک گیتار با ست کاملش براش آوردن ، جیمین گفت: این گیتار رو یادگاری از مرد سیاه ببر ، گیتار سیاه از مرد سیاه ، دیگه نمی‌خوام ببینمت ، نمی‌خوام چشمم به چشمت بیوفته ، امروز در این سن بخشیدمت ، جای دیگه ببینمت، می‌کشمت . یونگی عصبی ، گیتار رو بغل کرد و گفت: دیگه منو نمی‌بینی پارک جیمین ، من دشمنی با تورو کاملا کنار می‌زارم ، این کار رو فقط به احترام علاقه و دوستیمون در این چند ماه میکنم ، خداحافظ پارک جیمین.
این آخرین دیدار جیمین و یونگی بود ، بعد آن یونگی یک بازیگر نامدار کی دراما شد و با بازیگر تئاتر معروف ، لی نلویا ازدواج کرد ، پارک جیمین هم به کار خودش در حوزه مافیایی ادامه داد تا زمانی که به لندن مهاجرت کرد و کار رو به یورک و بچه های اون سپرد .
پارت آخر 🌹
دیدگاه ها (۲)

🍷🌹...................پارت۹...................🌹🍷~جیمین اسمت ر...

پشتِ دیوارِ سردتدو هفته گذشته بود.دو هفته‌ای که توی اون، من ...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

BTS Reaction | جرئت حقیقت وقتی جرئت می‌کنی بهشون بگی «اگه جر...

𓆩 پارت ۴۵ 𓆪 🖤🥀مرد پوشه‌ای روی میز انداخت.مرد: پدر ات به دست ...

پارت ۳۰ — «این بار، انتخاب با هر دویشان بود»وقتی یونگی رسید،...

پارت سههانا: چیییی واقعا نکشتینش یونگی: مگه تو بیهوش نبودیها...

قولی که شکستی 💗ا.ت: من هنوز دوستت دارم، جیمین. همین موضوع هم...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط