{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر کریستین دیگر داشت به خانه می رسید اما کریستین هنوز در

پسر کریستین دیگر داشت به خانه می رسید اما کریستین هنوز در آنجا حضور نداشت. یکی از خدمتکاران مشکوک شد و تصمیم گرفت که کارش را ول کند و به سمت اتاق آقای کریستین برود تا سر و گوشی اب دهد.
او به سمت در میرود و متوجه می شود که در باز است. در را به آرامی باز می کند و ناگهان به زمین میفتد و جیغ می زند. زیرا او زنی خنجر بدست را رو به روی جنازه ی بی جون آقای کریستین می بیند. زن به آرامی به او نزدیک میشود، در همین لحظه خدمتکار به آرامی با لرزش به عقب میرود ولی فرار کردن سخت است زیرا او روی زمین نشسته است.
آن زن با نگاهی عجیب به خنجر جملاتی می گوید: «پس تو دیدی! انگار شانس نداری، چاره ای نیست باید برای همیشه ساکتت کنم!»
- للللطفا من و بخشش قول میدم قول میدم هیچی نگم التماست می کنم منو ببخش.
و زانو میزند اما چیزی در سینه اش حس می کند. یک خنجر که از پشت به او زده شده است.
آن زن نگاهی به خدمتکار می‌اندازد و زیر لب می گوید:«متاسفم!»
خدمتکار میمیرد... صدای پا به گوش می رسید. کسی در حال بالا اومدن از پله ها بود. زن در یک چشم بهم زدن رفت و کسی که اومد بالا و نتونست مجرم و ببینه پسر کریستین بود.
در حالی که ترسیده بود به سمت خدمتکار اومد. و ناگهان نگاهش به سمت اتاق کشیده شد. اشک در چشمان تیره ی آن پسر جمع شد و فریاد زد «پدرررر!» با سرعت به سمت پدرش دوید و به او نگاهی انداخت و زیر لب گفت:« چه کسی مسبب این اتفاق است.» خودش را جمع کرد رفت پایین تا کمکی برای پدرش بیاورد.
آن زن که کریستین با لقب بانوی قاتل نامیدَش از بالا این ماجرا را تماشا کرد و ناگهان اشک در چشمانش جمع شد. ولی دیگر موقع رفتن بود. بدون اینکه بدونه قراره بعدش چی بشه لباس هایش را عوض کرد و به طوری آنجا را به عنوان یک خدمتکار ترک کرد.
دیدگاه ها (۲)

اما این پاسخ برای محمد پایان ماجرا نبود. سال گذشته، زمانی که...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔آن سوی مرز های کاغذی. شملوک پوزخن...

قلب یخی

پارت ۱۰: روزهایِ خاکستریسه روز گذشت. سه روزِ پر از درد، گرسن...

P1باران آرامی روی شیشه‌های خانه می‌زد.طناز روی تختش نشسته بو...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش دوم_ناگهان دست های کوچکی ...

پارت 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط