{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 2

پارت 2

قرار اولشان در یک کافه‌ی کوچک در قلب سئول بود، جایی که بوی قهوه و کتاب‌های کهنه با هم آمیخته می‌شد. جیمین از شعرهایش می‌گفت و ا/ت از قاب‌هایی که در ذهنش می‌ساخت. جیمین آهسته گیتار می‌نواخت و ا/ت بی‌اختیار زمزمه می‌کرد. آن روزها، سئول شاهد تولد یک عشق عمیق و پرشور بود. عشقی که با هر قدم، هر کلمه، و هر نگاه، بیشتر ریشه می‌دواند.

ازدواجشان، جشن کوچکی بود در همان گالری هنری، با حضور دوستان نزدیک و خانواده. عکس‌های آن روز، هنوز هم در آلبوم قدیمی‌شان بود. ا/ت با لباس عروس سفیدی که با سادگی و زیبایی خاصی طراحی شده بود، و جیمین با کت و شلواری مشکی که باعث شد آن روز از همیشه خوش‌تیپ‌تر به نظر برسد. لبخندهایشان، از پشت عکس هم، گرمابخش و واقعی بود. آن‌ها برای هم، تمام دنیایشان بودند.


سال‌ها گذشت و عشق جیمین و ا/ت، مثل یک نهال تازه کاشته شده، با هر طلوع و غروب سئول، ریشه‌هایش عمیق‌تر و تنه‌اش استوارتر می‌شد. خانه‌شان، آپارتمان دنجی در یکی از کوچه‌های سنگفرش شده‌ی محله‌ی بوکچون هانوک، پر از بوی قهوه، بوی کاغذ و رنگ بود. کتاب‌های جیمین و دوربین‌های ا/ت، هر کدام گوشه‌ای از خانه را به تسخیر خود درآورده بودند. دیوارهای نشیمن، گالری کوچکی از عکس‌های ا/ت بود؛ از مناظر خیره‌کننده‌ی ایسلند تا لبخند معصوم کودکان . هر کدام داستانی داشتند و جیمین، با چشمان نویسنده‌اش، همیشه مشتاق شنیدنشان بود.

عصرهای جمعه، تبدیل به یک سنت شیرین شده بود. جیمین، در حالی که گیتار قدیمی‌اش را به دست می‌گرفت، کنار پنجره‌ی بزرگ نشیمن می‌نشست و ترانه‌هایی را می‌نواخت که خودش برای ا/ت سروده بود. ا/ت هم، معمولاً در آشپزخانه مشغول پختن کیک سیب مورد علاقه‌ی جیمین بود. بوی سیب و دارچین با نوای گیتار در هم می‌آمیخت و خانه‌شان را پر از عطر زندگی و عشق می‌کرد. گاهی ا/ت از آشپزخانه بیرون می‌آمد و آرام کنار جیمین می‌نشست و سرش را روی شانه‌اش می‌گذاشت. آن لحظات، برای جیمین معادل تمام خوشبختی‌های دنیا بود.



ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۱)

پارت 3 یکی از خاطرات ویژه‌شان، سفر ماه عسلشان به جزیره ججو ب...

پارت 4 اما در پس این آرامش و زیبایی، زمزمه‌های نامحسوسی شروع...

پارت 1سئول، با غروب‌های نارنجی و کافه‌های دنجش، همیشه برای ج...

درخواستی

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 1 | صفحه‌ی اولسئول هیچ‌وقت واقعاً ساکت نمی‌شد.حتی...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

تک پارتی اسم: سایه های مخمل و باروتدرکوچه های باریک و همیشه ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 2 | چیزی شبیه حسادتچند هفته از شروع ترم گذشته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط