.....//برده ی زیبا//......
part///.......29......///part
نام: بردهی زیبا
ویو ات
آروم در اتاق خانم کیم رو باز کردم و وارد شدم.
همین که سرم رو بلند کردم، با چهرهی عصبانی خانم کیم روبهرو شدم.
روی صندلیش نشسته بود و با اخم نگام میکرد.
قلبم فرو ریخت.
ات: خانم کیم... با من کاری داشتید؟
خانم کیم ناگهان از جاش بلند شد.
خانم کیم: تو با چه حقی پسر منو بوسیدی؟!
چشمهام گرد شد.
ات: من... من کاری نکردم!
صدام لرزید.
اشک توی چشمهام جمع شد.
خانم کیم: خودتو به موشمردگی نزن!
با صدای بلند گفت:
خانم کیم: تو اخراجی!
انگار دنیا روی سرم خراب شد.
ات: واییی... نه!
دستم رو جلوی صورتم گرفتم.
ات: توروخدا خانم کیم... من به این کار نیاز دارم!
خانم کیم با عصبانیت نگام کرد.
خانم کیم: من اون روز بهت گفتم از پسرم دوری کن، هان؟! نگفتم؟!
سرم رو پایین انداختم.
ات: بله... گفتید...
اشکهام پایین میاومد.
ات: اما من بیتقصیرم!
خانم کیم با تمسخر خندید.
خانم کیم: هههه... چی؟ بیتقصیری؟
دستش رو روی میز گذاشت.
خانم کیم: پس بوسیدن همدیگه چی بوده؟
با گریه سرم رو بالا آوردم.
ات: من نبوسیدم!
خانم کیم ساکت شد.
ات: پسرتون منو بوسید!
بعد همهچیز رو براش تعریف کردم.
از مهمونی...
از حیاط...
از اینکه تهیونگ مست بود...
و اینکه من چطور ازش فاصله گرفتم و برگشتم خونه.
خانم کیم چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
خانم کیم: عههه... خب.
نگاهش هنوز سرد بود.
خانم کیم: حالا فکر کردی من حرفت رو باور میکنم؟
ات: نه... ولی به خدا راست میگم!
دستم رو به نشونهی التماس جلو بردم.
ات: از خود پسرتون هم بپرسید!
خانم کیم آهی کشید.
خانم کیم: خیلی خب.
بعد با انگشتش به سمتم اشاره کرد.
خانم کیم: ولی این دفعهی آخرت باشه دور و بر پسر من بپلکی، فهمیدی؟
سرم رو تکون دادم.
ات: چشم...
خانم کیم: این آخرین فرصتته.
چند ثانیه نگام کرد.
خانم کیم: حالا هم گورتو از اینجا گم کن!
لبم رو گاز گرفتم تا دوباره گریه نکنم.
ات: چشم...
برگشتم و از اتاق بیرون اومدم.
اما همین که در بسته شد...
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.
دویدم سمت سوئیتم.
در رو باز کردم و خودمو روی تخت انداختم.
گریه میکردم...
اونقدر گریه کردم که چشمهام میسوخت.
اونقدر اشک ریختم که آخرش دیگه حتی اشکی برای ریختن نمونده بود.
---
ویو تهیونگ
مامانم ازم خواسته بود برم پیشش.
وقتی وارد اتاقش شدم، فهمیدم موضوع چیه.
چند ساعت باهام حرف زد.
خانم کیم: چرا ات رو بوسیدی؟
ساکت موندم.
خانم کیم: چرا حرف منو گوش نمیکنی؟
باز هم چیزی نگفتم.
خانم کیم: تهیونگ! اون دختر خدمتکاره. تو باید حد و حدودت رو بدونی.
فشار زیادی روی سرم بود.
تمام اتفاقات دیشب دوباره توی ذهنم میچرخید.
صدای ات...
چشمهای پر از اشکش...
و لحظهای که ازم فاصله گرفت.
با عصبانیت دستم رو روی میز کوبیدم.
چشمم افتاد به یه مجسمهی کوچیک روی میز.
با عصبانیت برداشتمش و به زمین زدم.
تق!
مجسمه شکست.
مامانم ساکت شد.
من بدون اینکه چیزی بگم، از اتاق بیرون اومدم.
دیگه نمیتونستم اونجا بمونم.
---
چند ساعت بعد
سوار ماشینم شدم و مستقیم رفتم سمت خونهی لئو.
وقتی رسیدم، حتی حوصلهی حرف زدن هم نداشتم.
فقط میخواستم از همهچیز فاصله بگیرم.
---
یک هفته بعد...
ویو ات
یک هفته گذشته بود.
اما از تهیونگ هیچ خبری نبود.
هیچکس نمیدونست کجاست.
همه دنبالش بودن.
هر روز که وارد سالن میشدم، اولین چیزی که میدیدم...
صندلی خالی تهیونگ بود.
همون صندلیای که همیشه سر میز مینشست.
هر روز چشمم ناخودآگاه بهش میافتاد.
و هر بار قلبم میگرفت.
ات: کجایی آقا تهیونگ؟
زیر لب میگفتم.
اما خودم سریع سرم رو تکون میدادم.
نباید بهش فکر میکردم.
باید کار میکردم.
هر روز صبحانه...
هر روز ناهار...
هر روز شام...
همهچیز مثل قبل بود.
فقط یه چیز فرق کرده بود.
تهیونگ نبود.
همه نگرانش بودن.
منم نگران بودم.
ولی نمیتونستم چیزی بگم.
چون هر بار که میخواستم اسمش رو به زبون بیارم، حرف خانم کیم توی ذهنم میاومد:
«از پسر من دوری کن.»
سرمو پایین میانداختم و به کارم ادامه میدادم.
---
اون شب، بعد از اینکه کارم تموم شد، برگشتم سمت سوئیتم.
هانا، دوستم، قرار بود امشب بیاد پیشم.
لباسهام رو عوض کردم و اتاق رو مرتب کردم.
روی تخت نشستم و به ساعت نگاه کردم.
ات: پس چرا هانا هنوز نیومده؟
همون لحظه صدای در اومد.
تقتقتق!
از جا بلند شدم.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
ات: خودشهههه...
رفتم سمت در.
دستم رو روی دستگیره گذاشتم.
اما نمیدونستم...
ادامه دارد.......👻
#فیک #رمان
نام: بردهی زیبا
ویو ات
آروم در اتاق خانم کیم رو باز کردم و وارد شدم.
همین که سرم رو بلند کردم، با چهرهی عصبانی خانم کیم روبهرو شدم.
روی صندلیش نشسته بود و با اخم نگام میکرد.
قلبم فرو ریخت.
ات: خانم کیم... با من کاری داشتید؟
خانم کیم ناگهان از جاش بلند شد.
خانم کیم: تو با چه حقی پسر منو بوسیدی؟!
چشمهام گرد شد.
ات: من... من کاری نکردم!
صدام لرزید.
اشک توی چشمهام جمع شد.
خانم کیم: خودتو به موشمردگی نزن!
با صدای بلند گفت:
خانم کیم: تو اخراجی!
انگار دنیا روی سرم خراب شد.
ات: واییی... نه!
دستم رو جلوی صورتم گرفتم.
ات: توروخدا خانم کیم... من به این کار نیاز دارم!
خانم کیم با عصبانیت نگام کرد.
خانم کیم: من اون روز بهت گفتم از پسرم دوری کن، هان؟! نگفتم؟!
سرم رو پایین انداختم.
ات: بله... گفتید...
اشکهام پایین میاومد.
ات: اما من بیتقصیرم!
خانم کیم با تمسخر خندید.
خانم کیم: هههه... چی؟ بیتقصیری؟
دستش رو روی میز گذاشت.
خانم کیم: پس بوسیدن همدیگه چی بوده؟
با گریه سرم رو بالا آوردم.
ات: من نبوسیدم!
خانم کیم ساکت شد.
ات: پسرتون منو بوسید!
بعد همهچیز رو براش تعریف کردم.
از مهمونی...
از حیاط...
از اینکه تهیونگ مست بود...
و اینکه من چطور ازش فاصله گرفتم و برگشتم خونه.
خانم کیم چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
خانم کیم: عههه... خب.
نگاهش هنوز سرد بود.
خانم کیم: حالا فکر کردی من حرفت رو باور میکنم؟
ات: نه... ولی به خدا راست میگم!
دستم رو به نشونهی التماس جلو بردم.
ات: از خود پسرتون هم بپرسید!
خانم کیم آهی کشید.
خانم کیم: خیلی خب.
بعد با انگشتش به سمتم اشاره کرد.
خانم کیم: ولی این دفعهی آخرت باشه دور و بر پسر من بپلکی، فهمیدی؟
سرم رو تکون دادم.
ات: چشم...
خانم کیم: این آخرین فرصتته.
چند ثانیه نگام کرد.
خانم کیم: حالا هم گورتو از اینجا گم کن!
لبم رو گاز گرفتم تا دوباره گریه نکنم.
ات: چشم...
برگشتم و از اتاق بیرون اومدم.
اما همین که در بسته شد...
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.
دویدم سمت سوئیتم.
در رو باز کردم و خودمو روی تخت انداختم.
گریه میکردم...
اونقدر گریه کردم که چشمهام میسوخت.
اونقدر اشک ریختم که آخرش دیگه حتی اشکی برای ریختن نمونده بود.
---
ویو تهیونگ
مامانم ازم خواسته بود برم پیشش.
وقتی وارد اتاقش شدم، فهمیدم موضوع چیه.
چند ساعت باهام حرف زد.
خانم کیم: چرا ات رو بوسیدی؟
ساکت موندم.
خانم کیم: چرا حرف منو گوش نمیکنی؟
باز هم چیزی نگفتم.
خانم کیم: تهیونگ! اون دختر خدمتکاره. تو باید حد و حدودت رو بدونی.
فشار زیادی روی سرم بود.
تمام اتفاقات دیشب دوباره توی ذهنم میچرخید.
صدای ات...
چشمهای پر از اشکش...
و لحظهای که ازم فاصله گرفت.
با عصبانیت دستم رو روی میز کوبیدم.
چشمم افتاد به یه مجسمهی کوچیک روی میز.
با عصبانیت برداشتمش و به زمین زدم.
تق!
مجسمه شکست.
مامانم ساکت شد.
من بدون اینکه چیزی بگم، از اتاق بیرون اومدم.
دیگه نمیتونستم اونجا بمونم.
---
چند ساعت بعد
سوار ماشینم شدم و مستقیم رفتم سمت خونهی لئو.
وقتی رسیدم، حتی حوصلهی حرف زدن هم نداشتم.
فقط میخواستم از همهچیز فاصله بگیرم.
---
یک هفته بعد...
ویو ات
یک هفته گذشته بود.
اما از تهیونگ هیچ خبری نبود.
هیچکس نمیدونست کجاست.
همه دنبالش بودن.
هر روز که وارد سالن میشدم، اولین چیزی که میدیدم...
صندلی خالی تهیونگ بود.
همون صندلیای که همیشه سر میز مینشست.
هر روز چشمم ناخودآگاه بهش میافتاد.
و هر بار قلبم میگرفت.
ات: کجایی آقا تهیونگ؟
زیر لب میگفتم.
اما خودم سریع سرم رو تکون میدادم.
نباید بهش فکر میکردم.
باید کار میکردم.
هر روز صبحانه...
هر روز ناهار...
هر روز شام...
همهچیز مثل قبل بود.
فقط یه چیز فرق کرده بود.
تهیونگ نبود.
همه نگرانش بودن.
منم نگران بودم.
ولی نمیتونستم چیزی بگم.
چون هر بار که میخواستم اسمش رو به زبون بیارم، حرف خانم کیم توی ذهنم میاومد:
«از پسر من دوری کن.»
سرمو پایین میانداختم و به کارم ادامه میدادم.
---
اون شب، بعد از اینکه کارم تموم شد، برگشتم سمت سوئیتم.
هانا، دوستم، قرار بود امشب بیاد پیشم.
لباسهام رو عوض کردم و اتاق رو مرتب کردم.
روی تخت نشستم و به ساعت نگاه کردم.
ات: پس چرا هانا هنوز نیومده؟
همون لحظه صدای در اومد.
تقتقتق!
از جا بلند شدم.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
ات: خودشهههه...
رفتم سمت در.
دستم رو روی دستگیره گذاشتم.
اما نمیدونستم...
ادامه دارد.......👻
#فیک #رمان
- ۳۸.۵k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط