---
---
### موقعیت: فرودگاه لسآنجلس – سالن ورودی مسافران بینالمللی
صدای بلندگوهای فرودگاه در هم میپیچد با همهمهی مسافران. نور سفید و سرد فلورسنت روی صندلیهای پلاستیکی نشسته. زنی تنها، با کت بژ و روسری ابریشمی، میان انبوه جمعیت غرق شده.
---
جینا (به صفحهی گوشی خیره، لبهایش میلرزد)
«یک سال... یک سال ازت خبر ندارم...»
انگشتش روی عکس دو نفرهشان میچرخد. لبخند نامجون در قاب، خنجر میزند به سینهاش.
صدای مکالمهی زوجی خندان از کنارش میگذرد. جینا سرش را پایین میاندازد. اشک، قطرهقطره، روی شیشهی محافظ گوشی میچکد.
جینا (زیر لب، با نفسی بریده)
«کجایی آخه... دلم تنگته...»
**صدای قدمهایی محکم و آشنا**، روی کفپوشهای براق فرودگاه. جینا بدون آنکه نگاه کند، حس میکند سایهای آشنا رویش افتاده.
نامجون (آرام، گرم، با بغضی پنهان در ته حنجره)
«سلام جینا کوچولو...»
---
جینا سرش را بالا میکشد. چشمانش گرد میشود. نفسش حبس میشود. دستش میلرزد. گوشی از کف دستش میلغزد و روی پاهایش میافتد.
جینا (با لرزشی عمیق در صدا)
«ن... ن... نامجون؟ خودتی؟»
نامجون (لبخند میزند، اما چشمانش بارانیست)
«آره عروسک... دلم برایت تنگ شده بود...»
---
جینا با شتاب از جا بلند میشود. صندلیاش با صدایی بلند به عقب میخورد. چند مسافر برمیگردند و نگاه میکنند، اما برای آنها جهان متوقف میشود.
نامجون دستهایش را باز میکند. جینا خودش را پرتاب میکند توی آغوشش. **بغضش ترکیده**، هقهقهای بلند، بیپروا، مثل کودکی که گمشدهاش را پیدا کرده.
جینا (با صورتی خیس از اشک، صورتش را در گردنش فرو میکند)
«نااااااامجون...»
نامجون (با چشمانی بسته، بوی موهایش را میدمد)
«جان دلم، عزیزم...»
او **جینا را در هوا میچرخاند**، مثل یک رقص بیصدا میان غریبههایی که بیتفاوت از کنارشان میگذرند.
---
جینا وقتی روی زمین میایستند، پیشانیاش را به پیشانیِ نامجون تکیه میدهد. قطرات اشکش، مثل شبنم، روی گونههای او میریزد.
نامجون نگاهش را در نگاهش گم میکند.
جینا (با لبی خیس از اشک)
«دوست دارم...»
نامجون بدون کلام، لبهایش را روی لبهایش میگذارد. بوسهای عمیق، طولانی، با مکثی که انگار یک سال بینفسی را جبران میکند. صدای نفسهای بریدهی جینا و ضربان قلبش در سکوت فرودگاه، تنها موسیقی این لحظهست.
پس از چند دقیقه، بهسختی از هم جدا میشوند؛ هر دو نفسنفسزده، با چشمانی خیس و لبخندی که انگار تازه متولد شدهاند.
جینا (با نگاه خیره به چشمانش، انگار میخواهد باور کند)
«من عاشقتم، نامجونم... من عاشقتم.»
نامجون با کف دست، اشک از گونهاش پاک میکند، آهسته میگوید:
«همین یک کافیه، عزیز دلم... حالا موندی با من، برای همیشه.»
---
**صدای آژیر اعلام پرواز**؛ اما آنها در میان هیاهو، در یک حباب شیشهای از عشق ساکنند.---
### ادامه: شب اول – آپارتمان نامجون
باران میبارد. شمعها روشن.
نامجون جینا را تا وسط اتاق میبرد، بدون اینکه حتی یک لحظه رهایش کند.
جینا (نفسنفسزده)
«این همه عکس... از منه؟»
نامجون (لبخند میزند، چشمانش خیس)
«هزار و دویست و پنجاه و سه روز... هر روز یه عکس جدید گرفتم تا نبودنت رو تحمل کنم.»
جینا بغضش ترکید.
---
ناگهان، نامجون زانو زد.
جینا (دست روی دهانش)
«نامجون... چی...؟»
نامجون جعبهای مخملی از جیبش درآورد. **حلقهای با نگین آبی**، درست به رنگ چشمان جینا.
نامجون (با صدایی لرزان اما محکم)
«این رو سه روز قبل از رفتنت خریدم... هر شب بهش میگفتم صبر کن، جینا میاد... حالا اومدی. اجازه میدی تا ابد مال من باشی؟»
جینا زانو زد روبرویش، اشکها روی حلقه چکید.
جینا (هقهقکنان)
«اون نامهات... هنوز زیر بالشمه... هر شب میبوسمش...»
نامجون
«بله یا نه، عزیزم؟»
جینا دست لرزانش را جلو آورد:
«بله... هزار بار بله...»
---
نامجون حلقه را به انگشتش کرد، اما قبل از آنکه دستش را پس بکشد، **لبهایش را روی انگشتانش گذاشت**، مثل یک سوگند.
**بوسهای طولانی، عمیق، با نفسهایی بریده
---
صدای باران قطع شد. خورشید درخشید.
حلقه زیر نور، چشمک زد.
**و در همان لحظه :
گوشی جینا ویبره زد. نگاه کرد. رنگ از صورتش پرید.
جینا (با صدایی لرزان)
«نامجون... این... این پیام از کیست؟»
---
### **پایان پارت 1 💫
اینو دوستم نوشته
### موقعیت: فرودگاه لسآنجلس – سالن ورودی مسافران بینالمللی
صدای بلندگوهای فرودگاه در هم میپیچد با همهمهی مسافران. نور سفید و سرد فلورسنت روی صندلیهای پلاستیکی نشسته. زنی تنها، با کت بژ و روسری ابریشمی، میان انبوه جمعیت غرق شده.
---
جینا (به صفحهی گوشی خیره، لبهایش میلرزد)
«یک سال... یک سال ازت خبر ندارم...»
انگشتش روی عکس دو نفرهشان میچرخد. لبخند نامجون در قاب، خنجر میزند به سینهاش.
صدای مکالمهی زوجی خندان از کنارش میگذرد. جینا سرش را پایین میاندازد. اشک، قطرهقطره، روی شیشهی محافظ گوشی میچکد.
جینا (زیر لب، با نفسی بریده)
«کجایی آخه... دلم تنگته...»
**صدای قدمهایی محکم و آشنا**، روی کفپوشهای براق فرودگاه. جینا بدون آنکه نگاه کند، حس میکند سایهای آشنا رویش افتاده.
نامجون (آرام، گرم، با بغضی پنهان در ته حنجره)
«سلام جینا کوچولو...»
---
جینا سرش را بالا میکشد. چشمانش گرد میشود. نفسش حبس میشود. دستش میلرزد. گوشی از کف دستش میلغزد و روی پاهایش میافتد.
جینا (با لرزشی عمیق در صدا)
«ن... ن... نامجون؟ خودتی؟»
نامجون (لبخند میزند، اما چشمانش بارانیست)
«آره عروسک... دلم برایت تنگ شده بود...»
---
جینا با شتاب از جا بلند میشود. صندلیاش با صدایی بلند به عقب میخورد. چند مسافر برمیگردند و نگاه میکنند، اما برای آنها جهان متوقف میشود.
نامجون دستهایش را باز میکند. جینا خودش را پرتاب میکند توی آغوشش. **بغضش ترکیده**، هقهقهای بلند، بیپروا، مثل کودکی که گمشدهاش را پیدا کرده.
جینا (با صورتی خیس از اشک، صورتش را در گردنش فرو میکند)
«نااااااامجون...»
نامجون (با چشمانی بسته، بوی موهایش را میدمد)
«جان دلم، عزیزم...»
او **جینا را در هوا میچرخاند**، مثل یک رقص بیصدا میان غریبههایی که بیتفاوت از کنارشان میگذرند.
---
جینا وقتی روی زمین میایستند، پیشانیاش را به پیشانیِ نامجون تکیه میدهد. قطرات اشکش، مثل شبنم، روی گونههای او میریزد.
نامجون نگاهش را در نگاهش گم میکند.
جینا (با لبی خیس از اشک)
«دوست دارم...»
نامجون بدون کلام، لبهایش را روی لبهایش میگذارد. بوسهای عمیق، طولانی، با مکثی که انگار یک سال بینفسی را جبران میکند. صدای نفسهای بریدهی جینا و ضربان قلبش در سکوت فرودگاه، تنها موسیقی این لحظهست.
پس از چند دقیقه، بهسختی از هم جدا میشوند؛ هر دو نفسنفسزده، با چشمانی خیس و لبخندی که انگار تازه متولد شدهاند.
جینا (با نگاه خیره به چشمانش، انگار میخواهد باور کند)
«من عاشقتم، نامجونم... من عاشقتم.»
نامجون با کف دست، اشک از گونهاش پاک میکند، آهسته میگوید:
«همین یک کافیه، عزیز دلم... حالا موندی با من، برای همیشه.»
---
**صدای آژیر اعلام پرواز**؛ اما آنها در میان هیاهو، در یک حباب شیشهای از عشق ساکنند.---
### ادامه: شب اول – آپارتمان نامجون
باران میبارد. شمعها روشن.
نامجون جینا را تا وسط اتاق میبرد، بدون اینکه حتی یک لحظه رهایش کند.
جینا (نفسنفسزده)
«این همه عکس... از منه؟»
نامجون (لبخند میزند، چشمانش خیس)
«هزار و دویست و پنجاه و سه روز... هر روز یه عکس جدید گرفتم تا نبودنت رو تحمل کنم.»
جینا بغضش ترکید.
---
ناگهان، نامجون زانو زد.
جینا (دست روی دهانش)
«نامجون... چی...؟»
نامجون جعبهای مخملی از جیبش درآورد. **حلقهای با نگین آبی**، درست به رنگ چشمان جینا.
نامجون (با صدایی لرزان اما محکم)
«این رو سه روز قبل از رفتنت خریدم... هر شب بهش میگفتم صبر کن، جینا میاد... حالا اومدی. اجازه میدی تا ابد مال من باشی؟»
جینا زانو زد روبرویش، اشکها روی حلقه چکید.
جینا (هقهقکنان)
«اون نامهات... هنوز زیر بالشمه... هر شب میبوسمش...»
نامجون
«بله یا نه، عزیزم؟»
جینا دست لرزانش را جلو آورد:
«بله... هزار بار بله...»
---
نامجون حلقه را به انگشتش کرد، اما قبل از آنکه دستش را پس بکشد، **لبهایش را روی انگشتانش گذاشت**، مثل یک سوگند.
**بوسهای طولانی، عمیق، با نفسهایی بریده
---
صدای باران قطع شد. خورشید درخشید.
حلقه زیر نور، چشمک زد.
**و در همان لحظه :
گوشی جینا ویبره زد. نگاه کرد. رنگ از صورتش پرید.
جینا (با صدایی لرزان)
«نامجون... این... این پیام از کیست؟»
---
### **پایان پارت 1 💫
اینو دوستم نوشته
- ۱۲.۶k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط