{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوس

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد، اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد. همان طور که دور می شدیم، به دوستم گفتم: چه مرد عبوس و ترش رویی بود.
دوستم گفت: او همیشه این طور است!
پرسیدم: پس تو چرا به او احترام می گذاری؟
دوستم با تعجب گقت: چرا باید به او اجازه بدهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟!

هرگز فراموش نکنید که شما منحصر به فرد به دنیا آمدید
جان میسون


مجله مانا
(غزل)
دیدگاه ها (۱۲)

**منفورترین و محبوب ترین شاهان تاریخ ایران**منفورترین شاهان ...

پست شبانهﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﺠﺎﺯﯾﺴﺖ؟!"ما ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺣــــــ...

پوشاک اقوام آریایی:درباره ی نقطه ی اصلی مهاجرت آریایی ها نظر...

ملانصرالدین از کدخدای ده ﻳﮏ ﺍﻻﻍ ﺑﻪ ﻗﻴﻤﺖ ١٥ درهم خرید و ﻗﺮﺍﺭ ...

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم ...

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم ...

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم؛ دوستم...

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم ...

love you =>>S.S.Z.N @maloosak.zروزی با دوستم از کنار یک دکه ...

روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی ، رد می شدیم ،دوستم ...

روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی. رد می شدیم دوستم رو...

روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم روز...

روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم روز...

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم ؛ دوست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط