{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی رد می شدیم

روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی رد می شدیم
دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد!
همانطور که دور میشدیم به دوستم گفتم:"چه مرد عبوس و ترشرویی بود"
دوستم گفت او همیشه این طور است!
پرسیدم پس چرا تو به او احترام می گذاری؟!
دوستم با تعجب گفت:
"چر اباید به او اجازه دهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟!"
‏
مأموریت انسان در زندگی، تغییر دادن جهان نیست.
انسان مأمور تغییر خویشتن است.
دیدگاه ها (۸)

اگرشراب خنده ات به جام لب بقاکند،اگرنگاه خسته ات نظر به اشنا...

وای از آن لحظه که کارَت به نگاهی بکشدکار و بارت به غمِ چشم س...

ﺩﺭﺩﻫــــــــﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻻﯾــــــــﮏ ﮐـــــﺮﺩﻧــــﺪ ﻭ ﮔﻔـــــﺘﻨﺪ ﺯ...

مینویسم نامه و روزی از اینجا میرومبا خیال او ولی تنهای تنها ...

روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم روز...

روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی. رد می شدیم دوستم رو...

🌷 🌷 🌷 روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی. رد می شدیم دو...

روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی ، رد می شدیم ،دوستم ...

روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی. رد می شدیم دوستم رو...

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم ...

روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی رد می شدیم 🔹 دوستم ...

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم؛ دوستم...

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم ...

love you =>>S.S.Z.N @maloosak.zروزی با دوستم از کنار یک دکه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط