{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوس

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد، اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد.

همان طور که دور می شدیم، به دوستم گفتم: چه مرد عبوس و ترش رویی بود.

دوستم گفت: او همیشه این طور است !

پرسیدم: پس تو چرا به او احترام می گذاری؟

دوستم با تعجب گقت: چرا باید به او اجازه بدهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟!
دیدگاه ها (۴)

پارت پنجم | نگاه اولپارک لارامیچا دستم رو گرفت و از بین آدم‌...

پشتِ دیوارِ سردت«اگه ازم متنفری، فقط بهم بگو؛ چرا هر روز کار...

پارت نوزدهم | نزدیک تر.پارک لارابعد از رقص، دوباره کنار میچا...

🖤 مافیای منقسمت نهم | چیزی که نباید می‌دیدماشین همچنان در خی...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

فاصله یک لبخند تا جنون

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم؛ دوستم...

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم ...

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم ...

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط