روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم؛ دو

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم؛ دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد، اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد.
همان طور که دور می شدیم، به دوستم گفتم:
چه مرد عبوس و ترش رویی بود.
دوستم گفت:
او همیشه این طور است!
پرسیدم: پس تو چرا به او احترام می گذاری؟!
دوستم با تعجب گفت:
"چرا باید به او اجازه بدهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟! من خودم هستم."
دیدگاه ها (۴)

رمان انتقام ازدواج کامل

part:21

پشتِ دیوارِ سردت«اگه ازم متنفری، فقط بهم بگو؛ چرا هر روز کار...

🖤 مافیای منقسمت نهم | چیزی که نباید می‌دیدماشین همچنان در خی...

*استریمر برزیلی بازی‌های ویدیویی، Curinga، در لایو خود تعریف...

#سرونوشت‌ـ‌اشتباهپارت ۲﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋رومن رفتنِ او را تماشا ...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت چهاردهم سبز یشمی زیر بارانباران هنوز بند نیامده بود.تهی...

{محکوم به لمس } part ۱۵ 杂交دختر بهت زده نگاهش کرد فکر میکرد ...

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط