Forced to be by your side
Forced to be by your side
به اجبار کنار تو
part: 29
همهجا تاریک شده بود...
جینا: وای خدااا، چرا چراغا خاموش شدن؟! 😭
تهیونگ: آروم باشید، احتمالاً برق قطع شده.
یونگی چراغ گوشیش رو روشن کرد.
یونگی: خب، خوشبختانه دنیا تموم نشده.
جنا: یونگییی، الان وقت شوخی نیست!
جیمین: من میرم برق رو بررسی کنم.
چند دقیقه بعد، چراغها دوباره روشن شدن.
تهیونگ: دیدید؟ گفتم چیز خاصی نیست.
جونگکوک که متوجه نگرانی جینا شده بود، رو بهش گفت:
جونگکوک: برو استراحت کن. امشب دیگه اتفاقی نمیافته.
جینا: از کجا میدونی؟
جونگکوک: چون من گفتم.
جینا: وااای، چه جواب قانعکنندهای! 🙄😂
تهیونگ زد زیر خنده.
تهیونگ: جینا، بالاخره یکی پیدا شد که جواب جونگکوک رو بده!
جونگکوک: تهیونگ، میخوای ساکت شی یا نه؟
تهیونگ: چشم قربان! 😂
جینا خندهش گرفت.
و اینطوری، اون شب بدون اتفاق دیگهای تموم شد.
---
دو روز بعد...
بالاخره جونگکوک تقریباً خوب شده بود و میتونست بدون کمک راه بره؛ البته هنوز نباید به خودش فشار میآورد.
صبح، جینا توی آشپزخونه مشغول درست کردن صبحونه بود که جنا وارد شد.
جنا: جیناااا، امروز چیکار کنیم؟
جینا: نمیدونم، تو چی دوست داری؟
جنا: بریم خرید!
جینا: با کدوم پول؟ 😂
جنا: پول داداشم دیگه!
جینا: عجب! چه برنامهای هم داری!
جنا دستش رو گرفت.
جنا: تو فقط راضیش کن، بقیهش با من!
همون موقع جونگکوک وارد آشپزخونه شد.
جونگکوک: چی با توئه؟
جنا سریع صاف ایستاد.
جنا: هیچی داداشییی! 🥹
جونگکوک: جنا.
جنا: خب باشه! میخواستیم بریم خرید.
جونگکوک: برید.
جینا و جنا با تعجب به هم نگاه کردن.
جنا: همین؟! 😳
جونگکوک: نظرم عوض نشده هنوز.
جنا: باشه، باشه، دیگه حرف نمیزنم! 😂
جینا خندید و صبحونه رو روی میز گذاشت.
---
بعد از صبحونه، همه آماده شدن.
جیمین و تهیونگ هم تصمیم گرفتن همراهشون بیان.
جینا: فقط من یه شرط دارم.
جونگکوک: چی؟
جینا: هیچکس حق نداره توی مغازهها بهم بگه زود باش!
تهیونگ: پس باید یه هفته مرخصی بگیریم! 😂
جینا: تهیونگگگ!
همه خندیدن.
بعد از رسیدن به مرکز خرید، جنا دست جینا رو گرفت و کشید سمت اولین مغازه.
جنا: این لباسه رو ببین!
جینا: وای، چقدر قشنگه!
جنا: بریم امتحانش کنیم!
جونگکوک و بقیه بیرون مغازه منتظر موندن.
تهیونگ: جونگکوک، باورم نمیشه تو واقعاً اومدی خرید.
جونگکوک: منم باورم نمیشه تو هنوز حرف میزنی.
یونگی خندید.
یونگی: بیچاره تهیونگ، یه روز از دست این زبونش جون سالم به در نمیبره.
چند دقیقه بعد، جینا و جنا با چند تا کیسه بیرون اومدن.
جونگکوک به کیسهها نگاه کرد.
جونگکوک: مگه قرار نبود فقط یه لباس بخرید؟
جنا: خب... یه لباس خریدیم.
جونگکوک: پس این همه چیه؟
جینا با خنده گفت:
جینا: اینا مال جناست، به من چه! 😂
جنا: خیانت کردییی!
همه زدن زیر خنده.
---
عصر، وقتی برگشتن خونه، جینا مستقیم رفت آشپزخونه تا شام درست کنه.
جونگکوک که از کنارش رد میشد، ایستاد.
جونگکوک: کمکی لازم نداری؟
جینا با تعجب برگشت.
جینا: ببخشید؟ شما؟ کمک؟ 😳
جونگکوک: ولش کن.
جینا سریع خندید.
جینا: نههه، بیا! سیبزمینیها رو پوست بگیر.
جونگکوک: من؟
جینا: آره، مگه کس دیگهای اینجاست؟
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد بدون حرف، نشست و شروع کرد به پوست گرفتن سیبزمینیها.
جینا زیرچشمی نگاهش میکرد و لبخند میزد.
جینا: راستی...
جونگکوک: هوم؟
جینا: اون شب که گفتی «گریه نکن، دختر بابا»...
جونگکوک دستش متوقف شد.
جونگکوک: باز شروع کردی؟
جینا با خنده گفت:
جینا: نههه، فقط میخواستم بگم خیلی عجیب بود! 😂
جونگکوک: پس دیگه تکرارش نمیکنم.
جینا: باشه، آقای مغرور!
جونگکوک چیزی نگفت، ولی گوشهی لبش کمی بالا رفت.
جینا هم دید.
جینا: اِ! خندیدی!
جونگکوک: نه.
جینا: چرااا، دیدم!
جونگکوک: جینا، برو به غذات برس.
جینا با خنده از آشپزخونه بیرون رفت.
اما این بار، جونگکوک هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
ادامه دارد...
چطور بود؟
💋❤️
به اجبار کنار تو
part: 29
همهجا تاریک شده بود...
جینا: وای خدااا، چرا چراغا خاموش شدن؟! 😭
تهیونگ: آروم باشید، احتمالاً برق قطع شده.
یونگی چراغ گوشیش رو روشن کرد.
یونگی: خب، خوشبختانه دنیا تموم نشده.
جنا: یونگییی، الان وقت شوخی نیست!
جیمین: من میرم برق رو بررسی کنم.
چند دقیقه بعد، چراغها دوباره روشن شدن.
تهیونگ: دیدید؟ گفتم چیز خاصی نیست.
جونگکوک که متوجه نگرانی جینا شده بود، رو بهش گفت:
جونگکوک: برو استراحت کن. امشب دیگه اتفاقی نمیافته.
جینا: از کجا میدونی؟
جونگکوک: چون من گفتم.
جینا: وااای، چه جواب قانعکنندهای! 🙄😂
تهیونگ زد زیر خنده.
تهیونگ: جینا، بالاخره یکی پیدا شد که جواب جونگکوک رو بده!
جونگکوک: تهیونگ، میخوای ساکت شی یا نه؟
تهیونگ: چشم قربان! 😂
جینا خندهش گرفت.
و اینطوری، اون شب بدون اتفاق دیگهای تموم شد.
---
دو روز بعد...
بالاخره جونگکوک تقریباً خوب شده بود و میتونست بدون کمک راه بره؛ البته هنوز نباید به خودش فشار میآورد.
صبح، جینا توی آشپزخونه مشغول درست کردن صبحونه بود که جنا وارد شد.
جنا: جیناااا، امروز چیکار کنیم؟
جینا: نمیدونم، تو چی دوست داری؟
جنا: بریم خرید!
جینا: با کدوم پول؟ 😂
جنا: پول داداشم دیگه!
جینا: عجب! چه برنامهای هم داری!
جنا دستش رو گرفت.
جنا: تو فقط راضیش کن، بقیهش با من!
همون موقع جونگکوک وارد آشپزخونه شد.
جونگکوک: چی با توئه؟
جنا سریع صاف ایستاد.
جنا: هیچی داداشییی! 🥹
جونگکوک: جنا.
جنا: خب باشه! میخواستیم بریم خرید.
جونگکوک: برید.
جینا و جنا با تعجب به هم نگاه کردن.
جنا: همین؟! 😳
جونگکوک: نظرم عوض نشده هنوز.
جنا: باشه، باشه، دیگه حرف نمیزنم! 😂
جینا خندید و صبحونه رو روی میز گذاشت.
---
بعد از صبحونه، همه آماده شدن.
جیمین و تهیونگ هم تصمیم گرفتن همراهشون بیان.
جینا: فقط من یه شرط دارم.
جونگکوک: چی؟
جینا: هیچکس حق نداره توی مغازهها بهم بگه زود باش!
تهیونگ: پس باید یه هفته مرخصی بگیریم! 😂
جینا: تهیونگگگ!
همه خندیدن.
بعد از رسیدن به مرکز خرید، جنا دست جینا رو گرفت و کشید سمت اولین مغازه.
جنا: این لباسه رو ببین!
جینا: وای، چقدر قشنگه!
جنا: بریم امتحانش کنیم!
جونگکوک و بقیه بیرون مغازه منتظر موندن.
تهیونگ: جونگکوک، باورم نمیشه تو واقعاً اومدی خرید.
جونگکوک: منم باورم نمیشه تو هنوز حرف میزنی.
یونگی خندید.
یونگی: بیچاره تهیونگ، یه روز از دست این زبونش جون سالم به در نمیبره.
چند دقیقه بعد، جینا و جنا با چند تا کیسه بیرون اومدن.
جونگکوک به کیسهها نگاه کرد.
جونگکوک: مگه قرار نبود فقط یه لباس بخرید؟
جنا: خب... یه لباس خریدیم.
جونگکوک: پس این همه چیه؟
جینا با خنده گفت:
جینا: اینا مال جناست، به من چه! 😂
جنا: خیانت کردییی!
همه زدن زیر خنده.
---
عصر، وقتی برگشتن خونه، جینا مستقیم رفت آشپزخونه تا شام درست کنه.
جونگکوک که از کنارش رد میشد، ایستاد.
جونگکوک: کمکی لازم نداری؟
جینا با تعجب برگشت.
جینا: ببخشید؟ شما؟ کمک؟ 😳
جونگکوک: ولش کن.
جینا سریع خندید.
جینا: نههه، بیا! سیبزمینیها رو پوست بگیر.
جونگکوک: من؟
جینا: آره، مگه کس دیگهای اینجاست؟
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد بدون حرف، نشست و شروع کرد به پوست گرفتن سیبزمینیها.
جینا زیرچشمی نگاهش میکرد و لبخند میزد.
جینا: راستی...
جونگکوک: هوم؟
جینا: اون شب که گفتی «گریه نکن، دختر بابا»...
جونگکوک دستش متوقف شد.
جونگکوک: باز شروع کردی؟
جینا با خنده گفت:
جینا: نههه، فقط میخواستم بگم خیلی عجیب بود! 😂
جونگکوک: پس دیگه تکرارش نمیکنم.
جینا: باشه، آقای مغرور!
جونگکوک چیزی نگفت، ولی گوشهی لبش کمی بالا رفت.
جینا هم دید.
جینا: اِ! خندیدی!
جونگکوک: نه.
جینا: چرااا، دیدم!
جونگکوک: جینا، برو به غذات برس.
جینا با خنده از آشپزخونه بیرون رفت.
اما این بار، جونگکوک هم نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
ادامه دارد...
چطور بود؟
💋❤️
- ۳۳۲
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط