فیک تهکوک ((وارث زار))
پارت اول | قراردادی که انتخاب من نبود
صدای زنگ ساعت هنوز قطع نشده بود که جونگکوک چشمهایش را باز کرد.
روی میز کنار تخت، یک پاکت مشکی قرار داشت.
اسمش با حروف سفید روی آن نوشته شده بود:
JEON JUNGKOOK
با اخم پاکت را برداشت و بازش کرد.
داخلش فقط یک برگه بود.
چند خط کوتاه.
اما همان چند خط کافی بود تا تمام خواب از سرش بپرد.
> «امشب ساعت هشت، خانوادهی کیم برای خواستگاری به خانهی شما میآیند.»
جونگکوک چند ثانیه خیره ماند.
بعد با عصبانیت برگه را روی تخت پرت کرد.
— یعنی چی خواستگاری؟
صدای پدرش از پشت در آمد:
— دقیقاً همون چیزی که خوندی.
در باز شد.
پدرش وارد اتاق شد؛ برخلاف همیشه آرام بود.
جونگکوک از جا بلند شد.
— من قرار نیست با کسی ازدواج کنم.
— قرار نیست؟
— نه.
پدرش نفس عمیقی کشید.
— این ازدواج، انتخاب تو نیست.
جونگکوک با ناباوری خندید.
— پس انتخاب کیه؟
پدرش چند لحظه سکوت کرد.
— انتخاب خانوادهست.
— و اگه قبول نکنم؟
مرد نگاهش را پایین انداخت.
— اونوقت خانوادهمون همهچیزش رو از دست میده.
جونگکوک همانجا ساکت شد.
چون میدانست وقتی پدرش میگوید «همهچیز»، منظورش فقط پول نیست.
نام خانوادگیشان، شرکت، خانه و حتی امنیت اعضای خانواده در خطر بود.
اما هنوز یک سؤال وجود داشت.
— با کی؟
پدرش فقط یک اسم گفت:
— کیم تهیونگ.
---
ساعت هشت شب، خانه پر از آدمهای غریبه شده بود.
مردان کتوشلوارپوش کنار در ایستاده بودند و هیچکس بلند حرف نمیزد.
جونگکوک از پلهها پایین آمد.
نگاهش مستقیم به مردی افتاد که وسط سالن نشسته بود.
تهیونگ.
آرام، سرد و بیحرف.
وقتی نگاهشان به هم افتاد، تهیونگ فقط چند ثانیه نگاهش کرد و دوباره چشمهایش را پایین انداخت.
بزرگترین مرد خانوادهی کیم لبخند زد.
— بالاخره وارث خانوادهی جئون رو دیدیم.
جونگکوک جواب نداد.
مرد ادامه داد:
— فکر کنم بهتره بدونی چرا این ازدواج ضروریه.
جونگکوک نشست.
— گوش میدم.
مرد پوشهای را روی میز گذاشت.
— بین دو خانوادهی ما، سالهاست یک توافق وجود داره.
جونگکوک پوشه را باز کرد.
چند سند قدیمی.
امضاهای پدرانشان.
و یک جمله که با جوهر قرمز زیر آن خط کشیده شده بود:
«این پیمان تنها با ازدواج دو وارث پایان خواهد یافت.»
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
— تو از این قضیه خبر داشتی؟
تهیونگ برای اولین بار مستقیم جواب داد:
— از بچگی.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
— و هیچوقت مخالفت نکردی؟
تهیونگ نگاه سردش را به او دوخت.
— کردم.
— پس چرا اینجایی؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— چون بعضی تصمیمها رو نمیشه نپذیرفت… حتی وقتی ازشون متنفری.
سالن دوباره ساکت شد.
بزرگ خانوادهی کیم از جایش بلند شد.
— عروسی، سه هفتهی دیگه برگزار میشه.
جونگکوک با شوک گفت:
— سه هفته؟!
پدرش دستش را گرفت تا آرامش کند.
اما ناگهان تهیونگ از جا بلند شد.
— من یک شرط دارم.
همه نگاهها به سمتش برگشت.
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.
— این ازدواج فقط روی کاغذه.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— یعنی؟
— هرکدوم زندگی خودمون رو داریم. جلوی خانوادهها زن و شوهر هستیم، اما بین خودمون هیچ اجباری وجود نداره.
جونگکوک کمی آرام شد.
— قبول.
اما درست وقتی همه فکر کردند توافق تمام شده، پیرمرد خانوادهی کیم با صدایی جدی گفت:
— یک چیز رو فراموش کردید.
تهیونگ برگشت.
— چی؟
پیرمرد به جونگکوک نگاه کرد.
— ازدواج شما فقط برای حفظ پیمان نیست.
جونگکوک اخم کرد.
— پس برای چیه؟
پیرمرد لبخند عجیبی زد.
— چون یکی از شما، چیزی رو در خانوادهی ما به ارث برده که هنوز خودش نمیدونه.
تهیونگ ناگهان رنگش پرید.
— پدربزرگ… بس کن.
پیرمرد فقط گفت:
— دیر یا زود حقیقت رو میفهمه.
جونگکوک به تهیونگ خیره شد.
— چه حقیقتی؟
تهیونگ جواب نداد.
فقط از کنارش رد شد و هنگام عبور، خیلی آهسته گفت:
— اگه میخوای زنده بمونی، به هیچکس توی این خونه اعتماد نکن.
و جونگکوک همان لحظه فهمید…
این ازدواج اجباری قرار نبود فقط یک قرارداد خانوادگی باشد.
--------------------------------------
.
.
.
ادامه دارد..
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
صدای زنگ ساعت هنوز قطع نشده بود که جونگکوک چشمهایش را باز کرد.
روی میز کنار تخت، یک پاکت مشکی قرار داشت.
اسمش با حروف سفید روی آن نوشته شده بود:
JEON JUNGKOOK
با اخم پاکت را برداشت و بازش کرد.
داخلش فقط یک برگه بود.
چند خط کوتاه.
اما همان چند خط کافی بود تا تمام خواب از سرش بپرد.
> «امشب ساعت هشت، خانوادهی کیم برای خواستگاری به خانهی شما میآیند.»
جونگکوک چند ثانیه خیره ماند.
بعد با عصبانیت برگه را روی تخت پرت کرد.
— یعنی چی خواستگاری؟
صدای پدرش از پشت در آمد:
— دقیقاً همون چیزی که خوندی.
در باز شد.
پدرش وارد اتاق شد؛ برخلاف همیشه آرام بود.
جونگکوک از جا بلند شد.
— من قرار نیست با کسی ازدواج کنم.
— قرار نیست؟
— نه.
پدرش نفس عمیقی کشید.
— این ازدواج، انتخاب تو نیست.
جونگکوک با ناباوری خندید.
— پس انتخاب کیه؟
پدرش چند لحظه سکوت کرد.
— انتخاب خانوادهست.
— و اگه قبول نکنم؟
مرد نگاهش را پایین انداخت.
— اونوقت خانوادهمون همهچیزش رو از دست میده.
جونگکوک همانجا ساکت شد.
چون میدانست وقتی پدرش میگوید «همهچیز»، منظورش فقط پول نیست.
نام خانوادگیشان، شرکت، خانه و حتی امنیت اعضای خانواده در خطر بود.
اما هنوز یک سؤال وجود داشت.
— با کی؟
پدرش فقط یک اسم گفت:
— کیم تهیونگ.
---
ساعت هشت شب، خانه پر از آدمهای غریبه شده بود.
مردان کتوشلوارپوش کنار در ایستاده بودند و هیچکس بلند حرف نمیزد.
جونگکوک از پلهها پایین آمد.
نگاهش مستقیم به مردی افتاد که وسط سالن نشسته بود.
تهیونگ.
آرام، سرد و بیحرف.
وقتی نگاهشان به هم افتاد، تهیونگ فقط چند ثانیه نگاهش کرد و دوباره چشمهایش را پایین انداخت.
بزرگترین مرد خانوادهی کیم لبخند زد.
— بالاخره وارث خانوادهی جئون رو دیدیم.
جونگکوک جواب نداد.
مرد ادامه داد:
— فکر کنم بهتره بدونی چرا این ازدواج ضروریه.
جونگکوک نشست.
— گوش میدم.
مرد پوشهای را روی میز گذاشت.
— بین دو خانوادهی ما، سالهاست یک توافق وجود داره.
جونگکوک پوشه را باز کرد.
چند سند قدیمی.
امضاهای پدرانشان.
و یک جمله که با جوهر قرمز زیر آن خط کشیده شده بود:
«این پیمان تنها با ازدواج دو وارث پایان خواهد یافت.»
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
— تو از این قضیه خبر داشتی؟
تهیونگ برای اولین بار مستقیم جواب داد:
— از بچگی.
جونگکوک با عصبانیت گفت:
— و هیچوقت مخالفت نکردی؟
تهیونگ نگاه سردش را به او دوخت.
— کردم.
— پس چرا اینجایی؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— چون بعضی تصمیمها رو نمیشه نپذیرفت… حتی وقتی ازشون متنفری.
سالن دوباره ساکت شد.
بزرگ خانوادهی کیم از جایش بلند شد.
— عروسی، سه هفتهی دیگه برگزار میشه.
جونگکوک با شوک گفت:
— سه هفته؟!
پدرش دستش را گرفت تا آرامش کند.
اما ناگهان تهیونگ از جا بلند شد.
— من یک شرط دارم.
همه نگاهها به سمتش برگشت.
تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد.
— این ازدواج فقط روی کاغذه.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— یعنی؟
— هرکدوم زندگی خودمون رو داریم. جلوی خانوادهها زن و شوهر هستیم، اما بین خودمون هیچ اجباری وجود نداره.
جونگکوک کمی آرام شد.
— قبول.
اما درست وقتی همه فکر کردند توافق تمام شده، پیرمرد خانوادهی کیم با صدایی جدی گفت:
— یک چیز رو فراموش کردید.
تهیونگ برگشت.
— چی؟
پیرمرد به جونگکوک نگاه کرد.
— ازدواج شما فقط برای حفظ پیمان نیست.
جونگکوک اخم کرد.
— پس برای چیه؟
پیرمرد لبخند عجیبی زد.
— چون یکی از شما، چیزی رو در خانوادهی ما به ارث برده که هنوز خودش نمیدونه.
تهیونگ ناگهان رنگش پرید.
— پدربزرگ… بس کن.
پیرمرد فقط گفت:
— دیر یا زود حقیقت رو میفهمه.
جونگکوک به تهیونگ خیره شد.
— چه حقیقتی؟
تهیونگ جواب نداد.
فقط از کنارش رد شد و هنگام عبور، خیلی آهسته گفت:
— اگه میخوای زنده بمونی، به هیچکس توی این خونه اعتماد نکن.
و جونگکوک همان لحظه فهمید…
این ازدواج اجباری قرار نبود فقط یک قرارداد خانوادگی باشد.
--------------------------------------
.
.
.
ادامه دارد..
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
- ۱۷.۰k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط