ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم
ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم
باید چه بگویم به پرستار جوانم ؟
باید چه بگویم ؟ تو بگو ، ها ؟ چه بگویم ؟
وقتی که ندارد خبر از درد نهانم ؟
تب کرده ام اما نه به تعبیر طبیبان
آن تب که گل انداخته بر گونه جانم ..
بیماری من عامل بیگانه ندارد
عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم
آخر چه کند با دل من علم پزشکی
وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم ؟
لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست
می ترسم اگر باز شود قفل دهانم -
این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج
امشب بکشد نام تو از زیر زبانم !
می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش
چیزی که عیان ست چه حاجت به بیانم ...
"بهروز یاسمی"
باید چه بگویم به پرستار جوانم ؟
باید چه بگویم ؟ تو بگو ، ها ؟ چه بگویم ؟
وقتی که ندارد خبر از درد نهانم ؟
تب کرده ام اما نه به تعبیر طبیبان
آن تب که گل انداخته بر گونه جانم ..
بیماری من عامل بیگانه ندارد
عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم
آخر چه کند با دل من علم پزشکی
وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم ؟
لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست
می ترسم اگر باز شود قفل دهانم -
این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج
امشب بکشد نام تو از زیر زبانم !
می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش
چیزی که عیان ست چه حاجت به بیانم ...
"بهروز یاسمی"
- ۲.۳k
- ۰۳ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط