{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم

ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم
باید  چـــه  بگویم  به  پرستار  جوانم؟
باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم
وقتی کـــه ندارد خبــــر از درد نهانم؟
تب کرده ام امــا نه به تعبیر طبیبان
آن تب که گل انداخته بر گونه جانم
بیمـــــاری  من  عامل  بیگانـــه  ندارد
عشق تو به هم ریخته اعصاب و روانم
آخر چه کند با دل من علم پزشکی
وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم؟
لب بسته ام از هرچه سوال ست و جواب ست
می ترسم  اگـــر  بـــــاز  شود  قفــل دهانـــم-
این گرگ پرستار به تلبیس دماسنج
امشب بکشد نام تـــو از زیـر زبانــم!
می پرسد و خاموشم و می پرسد و خاموش...
چیزی کــــه عیان ست چه حاجت به بیانم
.... بهروز ياسمی .....
دیدگاه ها (۸)

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان...

پرنده هایی که روی شاخه  نشسته اندهرگز ترس از شکستن شاخه ندار...

از پس پرده نگاه کنمثل شطرنجه زمونههرکسی مثل یه مهره توی این ...

سه پند لقمان به پسرشروزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند...

من سراپا همہ شورم ، هیجانم با تورمزِ تمدیدِ حیاتم ؛ ضربانم ب...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و دوم: نقابِ شیشه‌ای و حقیقتِ ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط