Who would have thought I would fall in love with the mafia ? « part ۱۶ »
با صدای ملایمی که با لحنی نگران صحبت میکرد پلک هات رو از هم فاصله دادی .. این صدا ، صدایی بود که به طرز عجیبی از خود بیخودت میکرد .. و البته شنیدن اسمت از زبونش حس عجیبی بهت منتقل میکرد .. دلت میخاست تا اخر عمر اسمت رو با همین لحن و با همین صدا بشنوی ..
_ میا میا ، هوف بلخره چشماتو باز کردی .. میدونی چقدر نگرانم کردی دختر ؟!
با به یاد اوردن اتفاقات دیشب ، و البته چهره مهربون و معصوم پدر بزرگ ، بی اختیار اشک هات جاری شدن ..
_ خواهش میکنم دوباره شروع نکن ، بدنت ضعیفه ، دیشبم از بس گریه کردی بیهوش شدی … داری خودتو نابود میکنی
+ وقتی پدر بزرگم نیست دیگه سالم بودنم چه فایده ای داره
_ میا ، این اصلا دلیل قانع کننده ای نیست
+ ولی اون تنها کسی بود که داشتم ..
_ الانم کسایی هستن که دوستت داشته باشن و کنارت باشن .. فقط کافیه متوجهشون بشی …
از بیمارستان تماس گرفتن ، جنازه رو تحویل گرفتیم ، باید هرچه سریع تر دفنشون کنیم ، بلند شو حاضر شو دیگه گریه بسه ..
+ ن نمیتونم ه هیون ، ن نمیتونم
گریت دوباره شدت گرفت که هیونجین با در اغوش گرفتنت سعی کرد ارومت کنه
_ باشه ، گریه کن … به قدر گریه کن تا اروم شی .. جات همینجا امنه .. راحت باش کوچولو
حرفه دیگه ای نزدی و تنها اشک ریختی … حدود نیم ساعت فقط گریه میکردی که دیگه حس کردی صورتت بی حس شده .. به ارومی از بغل هیونجین خارج شدی و چشمای قرمز و پف کردت رو بهش دوختی ..
+ ممنونم
_ کاری نکردم که .. بهتره بریم دیگه
هیون بهت کمک کرد که از جات بلند شی و خودش از اتاق خارج شد تا لباسات رو عوض کنی .. به سمت کمد لباسات رفتی و درش رو باز کردی ، بی تردید دستت رو به سمت کت شلوار مشکی رنگ گوشه کمدت بردی و برش داشتی .. لباسات رو از تنت خارج کردی که با جای سرم روی دستت مواجه شدی .. خنده ای درد ناک زدی و گفتی :
+ کجایی پدر بزرگ ، کجایی که ببینی دخترت داره نابود میشی .. کجایی که ببینی درد و رنج دارن تجزیش میکنن .. هنوز یک روز از نبودت گذشته ولی من به اندازه سالها پیر شدم ..
با هر جمله ای که به زبون میاوردی قطره اشکی از چشمات به روی گونه هات منتقل میشد .. بی توجه به قطره های اشک شروع کردی به پوشیدن لباست .. بعد از اتمام کارت از اتاق خارج شدی و به سمت هیونجین که پایین پله ها ایستاده بود رفتی ..
_ صبحانه میخوری
+ نه ممنون
_ ولی داری
+ گفتم که میل ندارم
_ خیله خب بریم
تا خاستی به سمت در خروجی حرکت کنی که زنگ در به صدا در اومد که یکی از خدمتکارا در رو باز کرد که حدود بیست تا مرد با کت و شلوار های مشکی رنگ و دست گل های بزرگ و گرون قیمت وارد عمارت شدن .. به سمت تو اومدن و تعظیمی کردن .. هیچ شناختی از هیچ کدومشون نداشتی .. یک نفر که به نظر می رسید لیدرشون باشه گفت :
^ خانم کیم بابت فوت پدر بزرگتون متاسفیم و تسلیت عرض میکنیم
سری تکون دادی که هیونجین اومد و مرد دوباره جمله ای رو به زبون اورد
^ سلام اقای هوانگ برای فوت اقای کیم اینجاییم تا به نوه اش تسلیت بگیم
_ ممنون از لطفتون ، بفرمایید داخل
^ نه ممنون ، دیگه باید بریم
دوباره تعظیمی کردن و دسته گل هارو تحویل دادن و از عمارت خارج شدن .. رو به هیونجین سوالی رو مطرح کردی
+ اینا کی بودن ؟
_ ی سری از اعضا باند
+ خب چرا باید بیان اینجا ؟ اصن پدر بزرگمو از کجا میشناختن ؟
_ پدر بزرگت ادم بزرگی بود بچه ، دیگه باید بریم
از عمارت خارج شدین و سوار ماشین شدین ، کل راه رو روزه سکوت گرفته بودی و هیچی نمیگفتی و تنها به خیابون ها نگاه میکردی که بعد از چهل دقیقه به کلیسا رسیدین .. از ماشین خارج شدی و با قدم های اروم و ضعیف به سمت در ورودی کلیسا می رفتی ..
باورت نمیشد که انقدر ادم واسه مراسم پدر بزرگ بیان … اصلا اینا کی بودن ؟ چرا هیچکدومشون رو نمیشناختی ؟ .. بیخیال شدی .. فعلا حالت بد تر از چیزی بود که بتونی جواب این سوالارو پیدا کنی .. روی یکی از صندلی های ردیف جلو نشستی و باز هم شروع کردی به اشک ریختن … مراسم یک ساعت بیشتر طول نکشید که مردم قبل از رفتن به سمتت میومدن و تسلیت میگفتن و تو هم تنها سرت رو تکون میدادی و لبخندی محو تحویلشون میدادی …
_ میا میا ، هوف بلخره چشماتو باز کردی .. میدونی چقدر نگرانم کردی دختر ؟!
با به یاد اوردن اتفاقات دیشب ، و البته چهره مهربون و معصوم پدر بزرگ ، بی اختیار اشک هات جاری شدن ..
_ خواهش میکنم دوباره شروع نکن ، بدنت ضعیفه ، دیشبم از بس گریه کردی بیهوش شدی … داری خودتو نابود میکنی
+ وقتی پدر بزرگم نیست دیگه سالم بودنم چه فایده ای داره
_ میا ، این اصلا دلیل قانع کننده ای نیست
+ ولی اون تنها کسی بود که داشتم ..
_ الانم کسایی هستن که دوستت داشته باشن و کنارت باشن .. فقط کافیه متوجهشون بشی …
از بیمارستان تماس گرفتن ، جنازه رو تحویل گرفتیم ، باید هرچه سریع تر دفنشون کنیم ، بلند شو حاضر شو دیگه گریه بسه ..
+ ن نمیتونم ه هیون ، ن نمیتونم
گریت دوباره شدت گرفت که هیونجین با در اغوش گرفتنت سعی کرد ارومت کنه
_ باشه ، گریه کن … به قدر گریه کن تا اروم شی .. جات همینجا امنه .. راحت باش کوچولو
حرفه دیگه ای نزدی و تنها اشک ریختی … حدود نیم ساعت فقط گریه میکردی که دیگه حس کردی صورتت بی حس شده .. به ارومی از بغل هیونجین خارج شدی و چشمای قرمز و پف کردت رو بهش دوختی ..
+ ممنونم
_ کاری نکردم که .. بهتره بریم دیگه
هیون بهت کمک کرد که از جات بلند شی و خودش از اتاق خارج شد تا لباسات رو عوض کنی .. به سمت کمد لباسات رفتی و درش رو باز کردی ، بی تردید دستت رو به سمت کت شلوار مشکی رنگ گوشه کمدت بردی و برش داشتی .. لباسات رو از تنت خارج کردی که با جای سرم روی دستت مواجه شدی .. خنده ای درد ناک زدی و گفتی :
+ کجایی پدر بزرگ ، کجایی که ببینی دخترت داره نابود میشی .. کجایی که ببینی درد و رنج دارن تجزیش میکنن .. هنوز یک روز از نبودت گذشته ولی من به اندازه سالها پیر شدم ..
با هر جمله ای که به زبون میاوردی قطره اشکی از چشمات به روی گونه هات منتقل میشد .. بی توجه به قطره های اشک شروع کردی به پوشیدن لباست .. بعد از اتمام کارت از اتاق خارج شدی و به سمت هیونجین که پایین پله ها ایستاده بود رفتی ..
_ صبحانه میخوری
+ نه ممنون
_ ولی داری
+ گفتم که میل ندارم
_ خیله خب بریم
تا خاستی به سمت در خروجی حرکت کنی که زنگ در به صدا در اومد که یکی از خدمتکارا در رو باز کرد که حدود بیست تا مرد با کت و شلوار های مشکی رنگ و دست گل های بزرگ و گرون قیمت وارد عمارت شدن .. به سمت تو اومدن و تعظیمی کردن .. هیچ شناختی از هیچ کدومشون نداشتی .. یک نفر که به نظر می رسید لیدرشون باشه گفت :
^ خانم کیم بابت فوت پدر بزرگتون متاسفیم و تسلیت عرض میکنیم
سری تکون دادی که هیونجین اومد و مرد دوباره جمله ای رو به زبون اورد
^ سلام اقای هوانگ برای فوت اقای کیم اینجاییم تا به نوه اش تسلیت بگیم
_ ممنون از لطفتون ، بفرمایید داخل
^ نه ممنون ، دیگه باید بریم
دوباره تعظیمی کردن و دسته گل هارو تحویل دادن و از عمارت خارج شدن .. رو به هیونجین سوالی رو مطرح کردی
+ اینا کی بودن ؟
_ ی سری از اعضا باند
+ خب چرا باید بیان اینجا ؟ اصن پدر بزرگمو از کجا میشناختن ؟
_ پدر بزرگت ادم بزرگی بود بچه ، دیگه باید بریم
از عمارت خارج شدین و سوار ماشین شدین ، کل راه رو روزه سکوت گرفته بودی و هیچی نمیگفتی و تنها به خیابون ها نگاه میکردی که بعد از چهل دقیقه به کلیسا رسیدین .. از ماشین خارج شدی و با قدم های اروم و ضعیف به سمت در ورودی کلیسا می رفتی ..
باورت نمیشد که انقدر ادم واسه مراسم پدر بزرگ بیان … اصلا اینا کی بودن ؟ چرا هیچکدومشون رو نمیشناختی ؟ .. بیخیال شدی .. فعلا حالت بد تر از چیزی بود که بتونی جواب این سوالارو پیدا کنی .. روی یکی از صندلی های ردیف جلو نشستی و باز هم شروع کردی به اشک ریختن … مراسم یک ساعت بیشتر طول نکشید که مردم قبل از رفتن به سمتت میومدن و تسلیت میگفتن و تو هم تنها سرت رو تکون میدادی و لبخندی محو تحویلشون میدادی …
- ۲۲.۱k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط