{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تکپارتی_هیونجین

#تکپارتی_هیونجین


هیونجین دوست پسر سوری بود. یه رابطه ای که همه بهشون حسودی میکردن‌. اونقدر همدیگرو دوست داشتن که هر کسی هم یکی از اونا رو میخواست، مطمئن بود نمیتونه جلوی عشقشون رو بگیره.

تا روزی که هیونجین، دوست زمان بچگی شو بعد ۱۵ سال پیدا کرد. دیگه واقعا به سوری هیچ اهمیتی نمیداد. و تمام فکر و ذکرش شده بود یه نفر: میا

هیونجین از اون موقع با سوری سرد شده بود، ولی هنوز سوری هنوز دوستش داشت. هیونجین سر هر بحثی حق رو به میا میداد و اصلا به ا.ت اهمیتی نمیداد.


یه روز وقتی هیونجین و میا داشتن توی پارک با هم بستنی میخوردن، گوشی هیونجین زنگ خورد.
سوری بود.

علامت سوری&
علامت هیونجین €

&سلام هیونجین...کجایی؟
€با میا اومدم پارک داریم بستنی میخوریم
&وای چه جالب منم همین الان میخواستم بگم میای بستنی بخوریم؟ دلم بستنی میخواد. میشه منم بیام پیشتون؟
€باشه بیا


سوری سریع حاضر شد. و بدو بدو داشت میومد.
ولی برای اینکه مطمئن بشه کدوم پارک دوباره به هیونجین زنگ زد:

&هیونجین کدوم پارک بیام؟
€سوری میشه نیای؟ خودت برو یه جای دیگه بستنی بخر بخور. چون من و میا واقعا دوتایی داره بهمون خوش میگذره.

همونجا سوری خشک شد. و تا بخواد به خودش بیاد...

گوشی هیونجین دوباره زنگ خورد، شماره ی سوری بود:
€وای... بله سوری؟

صدای یه مرد غریبه اومد:« سلام من پلیس هستم. خانم سوری آخرین شماره ای که بهش زنگ زده بود شما بودین پس به شما زنگ زدم. خانم سوری در اثر تصادف فوت کرده...»


(بعد این گریه کنید🥲)
دیدگاه ها (۰)

#تکپارتی_چانگبینموضوع :وقتی میاد خونه و می بینه داریم از تب ...

بچه نون

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۵

تکپارتی تهکوک ★ یک دقیقه تا فردا هوا بارونی بود و دو سالی می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط