#MURDER_IN_THE_ARMSOF_LOVE

#MURDER_IN_THE_ARMSOF_LOVE

#قتل_در_آغوش_عشق

part¹

زمانی که ۵ سالم بود تو مهد کودک هیچ دوستی نداشتم و همیشه یه گوشه کاردستی درست میکردم بقیه هم با درست کردن اونا منو مسخره میکردن یه روز که داشتم دوباره کاردستی درست میکردم یکی از دخترای کلاس که همیشه منو اذیت میکرد اومدو اونو خراب کرد خیلی ناراحت شدم اما چیزی نگفتمو از کلاس اومدم بیرون همون لحظه که من اومدم بیرون از پشت سر صدای یه در اومد برگشتم دیدم یه پسر با موهای بهم ریخته با عصبانیت از کلاس اومدم بیرون نمیتونستم صورتش رو کامل ببینم و با داد ترسناک خنده دارش فرار کردم از اونجا رفتم رفتم بیرون تا دستامو بشورم چون که دستام بخاطر کاردستی چسبی شده و همینجوری با خودم حرف میزدم :
+(وا پسره چرا اینجوریه شبیه شیر زخمی داشت نعره می‌کشید )
_(من نعره میکشیدم )
+(نه بخدا اصلا منظورم تو نبودی توروخدا منو نخور من هنوز آرزو دارم من اصلا خوش مزه نیستم )
_(من که نمیخوام تورو بخورم مگه دیونم )
+(پس واسه چی اومدی اینجا )
_(اومدم که معذرت خواهی کنم بخاطر داد زدنم آخه تورو ترسوندم )
+(نه بابا چیزی نبود مهم نیست )
_(پس اگه منو بخشیدی میشه باهم دوست شیم )
+(البته چرا که نه من خیالم)
_(خوشبختم منم دَنم )
همه چیز از دیده خیال:
وقتی که با دن حرف زدم بعدش سریع رفتم......‌‌‌
دیدگاه ها (۱)

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

اجبار به بدبختی پارت ۲۳

بریم ؟؟لتس گو رمان :«عموی ناتنی من»(تابع قوانین ویسگون)Part:...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . .◟- #ParT_13 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄سمت ...

From hate to lovePart:9 ویو آرتمیسدلم خیلی درد میکرد و داشتم...

#عشق_بعد_نفرت ادامه پارت 5پرش زمانی به فردا صبحویو اتاز خواب...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

بادیگارده شخصی من پارت ۶

وقتی استادت بودP:4ویو ا.ت:داشتم غر میزدم زیر لب که یک کاغذ ج...

#عشق در نگاه او part 2خلاصه بعد چند دقیقه سوزا اومد و بهم زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط