پارت 20

꧁دو روز بعد꧂

◇ امم.. اینجا رو هم امضا کنین..

تق تق🚪

در آروم باز شد و یواش صورت کیوتش رو اورد تو و با صدای ظریفش گفت..

+ میشه بیام تو؟

_ به به.. مادمازل!... چرا اجازه میخوای؟

لباشو جویید و وارد شد و در رو بست..

همراهش برگه ها رو جمع کرد و از اتاق بیرون رفت..

_ خب... بیا اینجا ببینم!

دستاشو به هم قفل کرد و نزدیک شد..

ته جثه کوچیک دختر رو روی پاهاش نشوند... موهاشو پشت گوشش زد..

_ خـــب... کاری داشتی لیدی؟

سرشو انداخت پایین.. یکم با انگشتاش بازی کرد و گفت..

+ میشه... میشه چند لحظه برم دهکده؟..

_ نه واسه چی؟

دختر با مظلومیت دستاشو دور گردنش انداخت..

+ تولوخدااا

_ نه! گفتم چرا؟

+ امممم.... بعضیا لباساشون مونده پیش من!

_ خب چند نفر دیگه رو میفرستم کارا رو جمع کنن..

+ ن.. ن.. نه من اونجوری راحت نیستم.. خو.. خودم بدم بهتره.. الان.. اگه اونا رو ببینن میگفتن تموم مدت با یه ملکه فراری رفت و آمد داشتیم؟😂

یه نگاه شکاک بهش انداخت..

_ میخوای... بری یه سر به جانشینت بزنی؟

+ تهیونگ!😠

_😂😂

+ نخند!... من میخوام برم!

از روی پاش بلند شد و خواست بره که دستای ته دور کمرش دوباره برش گردوند سرجاش (او مای گاد😂🪿)

_ کجا تشریف میبری؟

دست به سینه شد و لباشو غنچه کرد..

+ ولم کن..

_ هوی.. قیافتو اونجوری نکن دلم ضعف میره!

+ خب بگو نره..

_ چاگی!.. قهر نکن دیگه!

+ پس بزار برم یه سر بزنم!

ته صورتشو اورد جلو و کمی مکث کرد..

_ نوچ!

+ عه؟... پس نه دیگه برات ویولون میزنم نه میزارم تو بغلم بخوابی!

خواست بلند شه بره که دوباره توی بغلش گرفت..

_ عه عه نه نه!

+ پسسس؟؟

_ هووف... نیم ساعت بیشتر طول نکشه هاا!

+ هییی باشه!!

و بدو بدو از اتاق بیرون رفت

꧁꧂

☆ سلامممم!!

و محکم پرید بغلش..

+ خوبی؟

☆ تو رو دیدم بهتر شدم خب... چیشد؟

+ چی چیشد؟

☆ چیزی بهت نگفت؟

+ چرا بابا قصر و گذاشته بود رو سرش🗿

☆ ناموساً؟😳

+ چقد باهوشه فهمید که تو جای من بودی تمام مدت😬

☆ هوووف.. پس به موقع فراریدم!

☆ حالا چجوری گذاشت بیای؟

+ گفتم کارای ناتموم خیاطیم مونده.. برم اونا رو جمع کنم پس بدم..

☆ جمع هم کردی؟

+ آره بابا همون دو شبی که جای تو بودم😂

☆ خوبه😁

+ دوست داری بازم جامون رو عوض کنیم؟

☆ دیوونه شدی؟ همین الان گفتی و باهوشه و سریع فهمیده دفعه بعدی زندم نمیزاره!!(داد)

+ شوخی کردم بابا میخواستم ببینم واکنشت چیه😂

☆ اه مرض😑

+ خب... بگو ببینم چیکارا کردین توی اون دو شب؟

لیسا با خنده و خجالت سرشو انداخت پایین..

☆ سوهییی... تهیونگ واقعاً خیلی کراشه.. من نمیدونم مشکلت باهاش چیه!! خیلی جنتلمنه حتی.. عاشق کلمه هایی بودم که باهاشون صدام میکرد!

+ مثلاً؟😂

☆ اممم... ملکه من! مادمازل! چاگیا! لیدی... اصن اوففف🤌

+ پس حال کردیااا

☆ حتی وقتی... موقع خواب از پشت بغل میکنه... یا... واسه یه در رفتگی ساده میخواد دنیا رو به آتیش بکشه...

+ گفتی.. کجات در رفته بود؟

☆ مچ پام... حتی.. حتی دو بار منو براید استایل کرده اویییییی...

+ خب حالا نمیر😂

لیسا انگشت اشارش رو اورد بالا و با حرص ادامه داد..

☆ یعنی بخدا اگه یه بار دیگه از دست این فرار کنی خودم میرم زنش میشم آخه تو لیاقت داری؟؟

+ عجیجم فعلاً که از یک قدمی قصر رد بشی سرتو میزنه بزار یکم بگذره حالا😂🙄

next part:
Like: 14
Coment: 15

#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ
دیدگاه ها (۱۵)

Part 7

پارت۴

╭─────────────── 🎂 ───────────────╮✦ پارت ۶۳ | این بار ته طر...

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

ابلیس

پارت ۹÷‌ خب چیکار کنم همیشه همینم = من قهرممممممم ( در حال گ...

شاگرد لوس من

پری کوچولوی من پارت ۷کوک: اروم رفتم و از پشت بغلش کردم. ته ت...

پارت ۵۰

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط