پارت ۵۴
پارت ۵۴
پیام روی گوشی هنوز روشن بود:
«اگه میخواید مینسو زنده بمونه، به اتاق ۷۲۱ برگردید.»
جونگکوک به صفحه خیره شده بود.
ـ این یه تلهست.
جین سر تکان داد.
ـ قطعاً.
آریانا گفت:
ـ ولی اگه مینسو واقعاً دست اونه...
جونگکوک حرفش را کامل کرد:
ـ باید بریم.
مأمور پلیس جلو آمد.
ـ هیچکس بدون هماهنگی ما جایی نمیره.
جونگکوک گوشی را به او داد.
ـ اگه چند دقیقه دیگه خبری از ما نشد، این پیام رو دنبال کنید.
مأمور با جدیت گفت:
ـ قول بدید کار احمقانهای نکنید.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
ـ قول نمیدم.
نیم ساعت بعد...
ماشین جلوی ساختمان قدیمی مرکز اسناد پزشکی توقف کرد.
همان ساختمانی که پروندهی ۷۲۱ را در آن پیدا کرده بودند.
جین پیاده شد.
ـ اینجا نباید کسی باشه.
آریانا به ساختمان نگاه کرد.
ـ ولی حس میکنم قبلاً اینجا بودم.
جونگکوک کنارش ایستاد.
ـ هرچی یادت اومد، بهم بگو.
آریانا سر تکان داد.
آنها وارد ساختمان شدند.
راهرو کاملاً تاریک بود.
روی دیوارها شمارههای اتاقها دیده میشد.
۷۱۹
۷۲۰
و در انتهای راهرو...
۷۲۱
جین دستگیره را پایین آورد.
در باز شد.
داخل اتاق هیچکس نبود.
فقط یک صندلی وسط اتاق قرار داشت.
و مینسو روی آن نشسته بود.
دستهایش بسته بود.
آریانا با دیدنش جلو رفت.
ـ مینسو!
مینسو سرش را بالا آورد.
ـ عقب بمونید!
جونگکوک ایستاد.
ـ چرا؟
مینسو با نگرانی گفت:
ـ اتاق پر از مواد منفجرهست.
همه خشکش زدند.
جین به اطراف نگاه کرد.
ـ چی؟
مینسو گفت:
ـ اگه کسی از در خارج بشه...
مکث کرد.
ـ منفجر میشه.
آریانا با ترس گفت:
ـ پس چطور وارد شدیم؟
مینسو لبخند تلخی زد.
ـ چون کسی که اینجا رو ساخته، نمیخواسته از ورودتون جلوگیری کنه.
جونگکوک فهمید.
ـ میخواسته ما وارد بشیم.
مینسو سر تکان داد.
ـ دقیقاً.
ناگهان در پشت سرشان بسته شد.
کلیک.
صدای مدیر از بلندگوهای سقف پخش شد:
ـ خوش اومدید.
جین فریاد زد:
ـ خودتو نشون بده!
مدیر خندید.
ـ این بار لازم نیست منو ببینید.
چراغی روشن شد.
روی دیوار روبهرو یک صفحهی بزرگ ظاهر شد.
تصویر زندهی پدر جونگکوک بود.
اما او تنها نبود.
کنارش مردی ایستاده بود.
همان مردی که همه فکر میکردند مرده.
جونگکوک با ناباوری گفت:
ـ پس تو هم باهاشونی؟
مرد داخل تصویر گفت:
ـ نه.
ـ پس چرا اونجایی؟
ـ چون باید حقیقت رو بهت بگم.
جین جلو رفت.
ـ چه حقیقتی؟
مرد نگاهش را به آریانا دوخت.
ـ آریانا هیچوقت هدف اصلی نبود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ پس چی بودم؟
مرد جواب داد:
ـ تو فقط کلیدی بودی برای رسیدن به کسی که سالها پنهان شده.
جونگکوک پرسید:
ـ کی؟
مرد به دوربین نگاه کرد.
ـ تهیونگ.
همه ساکت شدند.
آریانا آرام گفت:
ـ ولی تهیونگ...
مرد حرفش را قطع کرد.
ـ تهیونگ زندهست.
ناگهان صدای نفس آریانا قطع شد.
ـ کجاست؟
مرد گفت:
ـ همینجاست.
جونگکوک به اطراف نگاه کرد.
ـ کجا؟
صدای قدمی از پشت دیوار آمد.
یک در مخفی آرام باز شد.
و پسری از تاریکی بیرون آمد.
آریانا با دیدنش خشکش زد.
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ تهیونگ...؟
پسر لبخند محوی زد.
ـ بالاخره یادت اومد.
آریانا یک قدم جلو رفت.
ـ تو...
تهیونگ آرام گفت:
ـ من همون پسریام که اون شب قول داد هیچوقت تنها نذارمت.
جونگکوک به او خیره شد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید...
صدای شمارش معکوس از بلندگو پخش شد.
۱۰...
جین فریاد زد:
ـ همه عقب برید!
۹...
مینسو گفت:
ـ راه خروج کجاست؟!
تهیونگ به دیوار پشت سرش اشاره کرد.
ـ اونجا!
۸...
جونگکوک دست آریانا را گرفت.
ـ بدو!
۷...
همه به سمت در مخفی دویدند.
۶...
اما در قفل شد.
۵...
آریانا برگشت.
ـ جونگکوک!
۴...
جونگکوک دستگیره را کشید.
ـ باز نمیشه!
۳...
تهیونگ فریاد زد:
ـ کلید!
آریانا ناگهان گردنبندش را یادش آمد.
پلاک را باز کرد.
کلید کوچک داخلش را بیرون آورد.
۲...
کلید را داخل قفل کرد.
۱...
در باز شد.
همه خودشان را به داخل پرت کردند.
و درست پشت سرشان...
بــــــــوم!
صدای انفجار ساختمان را لرزاند.
پایان پارت ۵۴...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
پیام روی گوشی هنوز روشن بود:
«اگه میخواید مینسو زنده بمونه، به اتاق ۷۲۱ برگردید.»
جونگکوک به صفحه خیره شده بود.
ـ این یه تلهست.
جین سر تکان داد.
ـ قطعاً.
آریانا گفت:
ـ ولی اگه مینسو واقعاً دست اونه...
جونگکوک حرفش را کامل کرد:
ـ باید بریم.
مأمور پلیس جلو آمد.
ـ هیچکس بدون هماهنگی ما جایی نمیره.
جونگکوک گوشی را به او داد.
ـ اگه چند دقیقه دیگه خبری از ما نشد، این پیام رو دنبال کنید.
مأمور با جدیت گفت:
ـ قول بدید کار احمقانهای نکنید.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
ـ قول نمیدم.
نیم ساعت بعد...
ماشین جلوی ساختمان قدیمی مرکز اسناد پزشکی توقف کرد.
همان ساختمانی که پروندهی ۷۲۱ را در آن پیدا کرده بودند.
جین پیاده شد.
ـ اینجا نباید کسی باشه.
آریانا به ساختمان نگاه کرد.
ـ ولی حس میکنم قبلاً اینجا بودم.
جونگکوک کنارش ایستاد.
ـ هرچی یادت اومد، بهم بگو.
آریانا سر تکان داد.
آنها وارد ساختمان شدند.
راهرو کاملاً تاریک بود.
روی دیوارها شمارههای اتاقها دیده میشد.
۷۱۹
۷۲۰
و در انتهای راهرو...
۷۲۱
جین دستگیره را پایین آورد.
در باز شد.
داخل اتاق هیچکس نبود.
فقط یک صندلی وسط اتاق قرار داشت.
و مینسو روی آن نشسته بود.
دستهایش بسته بود.
آریانا با دیدنش جلو رفت.
ـ مینسو!
مینسو سرش را بالا آورد.
ـ عقب بمونید!
جونگکوک ایستاد.
ـ چرا؟
مینسو با نگرانی گفت:
ـ اتاق پر از مواد منفجرهست.
همه خشکش زدند.
جین به اطراف نگاه کرد.
ـ چی؟
مینسو گفت:
ـ اگه کسی از در خارج بشه...
مکث کرد.
ـ منفجر میشه.
آریانا با ترس گفت:
ـ پس چطور وارد شدیم؟
مینسو لبخند تلخی زد.
ـ چون کسی که اینجا رو ساخته، نمیخواسته از ورودتون جلوگیری کنه.
جونگکوک فهمید.
ـ میخواسته ما وارد بشیم.
مینسو سر تکان داد.
ـ دقیقاً.
ناگهان در پشت سرشان بسته شد.
کلیک.
صدای مدیر از بلندگوهای سقف پخش شد:
ـ خوش اومدید.
جین فریاد زد:
ـ خودتو نشون بده!
مدیر خندید.
ـ این بار لازم نیست منو ببینید.
چراغی روشن شد.
روی دیوار روبهرو یک صفحهی بزرگ ظاهر شد.
تصویر زندهی پدر جونگکوک بود.
اما او تنها نبود.
کنارش مردی ایستاده بود.
همان مردی که همه فکر میکردند مرده.
جونگکوک با ناباوری گفت:
ـ پس تو هم باهاشونی؟
مرد داخل تصویر گفت:
ـ نه.
ـ پس چرا اونجایی؟
ـ چون باید حقیقت رو بهت بگم.
جین جلو رفت.
ـ چه حقیقتی؟
مرد نگاهش را به آریانا دوخت.
ـ آریانا هیچوقت هدف اصلی نبود.
آریانا با تعجب گفت:
ـ پس چی بودم؟
مرد جواب داد:
ـ تو فقط کلیدی بودی برای رسیدن به کسی که سالها پنهان شده.
جونگکوک پرسید:
ـ کی؟
مرد به دوربین نگاه کرد.
ـ تهیونگ.
همه ساکت شدند.
آریانا آرام گفت:
ـ ولی تهیونگ...
مرد حرفش را قطع کرد.
ـ تهیونگ زندهست.
ناگهان صدای نفس آریانا قطع شد.
ـ کجاست؟
مرد گفت:
ـ همینجاست.
جونگکوک به اطراف نگاه کرد.
ـ کجا؟
صدای قدمی از پشت دیوار آمد.
یک در مخفی آرام باز شد.
و پسری از تاریکی بیرون آمد.
آریانا با دیدنش خشکش زد.
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ تهیونگ...؟
پسر لبخند محوی زد.
ـ بالاخره یادت اومد.
آریانا یک قدم جلو رفت.
ـ تو...
تهیونگ آرام گفت:
ـ من همون پسریام که اون شب قول داد هیچوقت تنها نذارمت.
جونگکوک به او خیره شد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید...
صدای شمارش معکوس از بلندگو پخش شد.
۱۰...
جین فریاد زد:
ـ همه عقب برید!
۹...
مینسو گفت:
ـ راه خروج کجاست؟!
تهیونگ به دیوار پشت سرش اشاره کرد.
ـ اونجا!
۸...
جونگکوک دست آریانا را گرفت.
ـ بدو!
۷...
همه به سمت در مخفی دویدند.
۶...
اما در قفل شد.
۵...
آریانا برگشت.
ـ جونگکوک!
۴...
جونگکوک دستگیره را کشید.
ـ باز نمیشه!
۳...
تهیونگ فریاد زد:
ـ کلید!
آریانا ناگهان گردنبندش را یادش آمد.
پلاک را باز کرد.
کلید کوچک داخلش را بیرون آورد.
۲...
کلید را داخل قفل کرد.
۱...
در باز شد.
همه خودشان را به داخل پرت کردند.
و درست پشت سرشان...
بــــــــوم!
صدای انفجار ساختمان را لرزاند.
پایان پارت ۵۴...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۸.۵k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط