𓆩 پــارت دهــم 𓆪 🖤🥀
𓆩 پــارت دهــم 𓆪 🖤🥀
ساعت چهار صبح بود.
عمارت قدیمی در میان مه و باران، مثل سایهای فراموششده در تاریکی ایستاده بود.
نامجون ماشین را خاموش کرد.
اسما به ساختمان خیره شد.
ـ «اینجا همونجاست؟»
نامجون آرام گفت:
ـ «آره.»
هر دو پیاده شدند.
درِ اصلی با صدای بلندی باز شد.
هوای سردی داخل عمارت جریان داشت.
اسما ناخودآگاه نزدیکتر به نامجون ایستاد.
ـ «اینجا خیلی ترسناکه.»
نامجون نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «چیزی نیست.»
ـ «پس چرا خودت اینقدر ساکتی؟»
نامجون جواب نداد.
آنها وارد راهرویی طولانی شدند.
روی دیوارها عکسهای قدیمی آویزان بود.
اسما هنگام عبور، ناگهان ایستاد.
یکی از عکسها توجهش را جلب کرده بود.
سه کودک.
اسما.
یون.
و سارا.
اما این بار...
یک نفر چهارم هم در عکس بود.
اسما با تعجب گفت:
ـ «نامجون...»
نامجون برگشت.
چهرهاش با دیدن عکس تغییر کرد.
ـ «این عکس نباید اینجا باشه.»
اسما نزدیکتر شد.
ـ «اون کیه؟»
نامجون چیزی نگفت.
اسما به چهرهی نفر چهارم خیره شد.
آشنا بود.
خیلی آشنا.
اما هرچه فکر میکرد، چیزی به یادش نمیآمد.
ناگهان صدای آرامی از پشت سرشان آمد:
ـ «بالاخره پیداش کردید.»
هر دو برگشتند.
مردی مسن در انتهای راهرو ایستاده بود.
نامجون فوراً جلوی اسما قرار گرفت.
ـ «تو اینجا چی کار میکنی؟»
مرد لبخند تلخی زد.
ـ «من سالهاست منتظر شما هستم.»
اسما پرسید:
ـ «منتظر ما؟»
مرد نگاهش را به اسما دوخت.
ـ «نه دخترم...»
مکث کرد.
ـ «منتظر تو.»
نامجون با صدایی سرد گفت:
ـ «اسمش رو نبر.»
مرد آرام خندید.
ـ «هنوز هم میترسی حقیقت رو بدونه؟»
اسما به نامجون نگاه کرد.
ـ «چه حقیقتی؟»
مرد به انتهای راهرو اشاره کرد.
ـ «اتاق ۱۳.»
سپس کلیدی را از جیبش بیرون آورد.
ـ «همهی جوابها پشت اون دره.»
اسما به کلید داخل دست خودش نگاه کرد.
ـ «پس این کلید...»
مرد گفت:
ـ «برای همون اتاقه.»
نامجون دست اسما را گرفت.
ـ «بریم.»
آنها به سمت راهروی تاریک حرکت کردند.
در انتهای راهرو...
یک در سیاه قرار داشت.
روی در عدد «۱۳» حک شده بود.
اسما کلید را داخل قفل گذاشت.
قبل از چرخاندن آن، صدایی از داخل اتاق شنیده شد.
صدای یک دختر.
آرام و لرزان:
ـ «اسما...»
اسما خشکش زد.
ـ «این... صدای سارا بود.»
نامجون با ناباوری به در نگاه کرد.
ـ «سارا؟»
دوباره صدا آمد:
ـ «اسما... اگه صدای منو میشنوی...»
مکث.
ـ «به نامجون اعتماد نکن.»
اسما آرام به نامجون نگاه کرد.
و کلید...
در قفل چرخید. 🖤🥀
ساعت چهار صبح بود.
عمارت قدیمی در میان مه و باران، مثل سایهای فراموششده در تاریکی ایستاده بود.
نامجون ماشین را خاموش کرد.
اسما به ساختمان خیره شد.
ـ «اینجا همونجاست؟»
نامجون آرام گفت:
ـ «آره.»
هر دو پیاده شدند.
درِ اصلی با صدای بلندی باز شد.
هوای سردی داخل عمارت جریان داشت.
اسما ناخودآگاه نزدیکتر به نامجون ایستاد.
ـ «اینجا خیلی ترسناکه.»
نامجون نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ «چیزی نیست.»
ـ «پس چرا خودت اینقدر ساکتی؟»
نامجون جواب نداد.
آنها وارد راهرویی طولانی شدند.
روی دیوارها عکسهای قدیمی آویزان بود.
اسما هنگام عبور، ناگهان ایستاد.
یکی از عکسها توجهش را جلب کرده بود.
سه کودک.
اسما.
یون.
و سارا.
اما این بار...
یک نفر چهارم هم در عکس بود.
اسما با تعجب گفت:
ـ «نامجون...»
نامجون برگشت.
چهرهاش با دیدن عکس تغییر کرد.
ـ «این عکس نباید اینجا باشه.»
اسما نزدیکتر شد.
ـ «اون کیه؟»
نامجون چیزی نگفت.
اسما به چهرهی نفر چهارم خیره شد.
آشنا بود.
خیلی آشنا.
اما هرچه فکر میکرد، چیزی به یادش نمیآمد.
ناگهان صدای آرامی از پشت سرشان آمد:
ـ «بالاخره پیداش کردید.»
هر دو برگشتند.
مردی مسن در انتهای راهرو ایستاده بود.
نامجون فوراً جلوی اسما قرار گرفت.
ـ «تو اینجا چی کار میکنی؟»
مرد لبخند تلخی زد.
ـ «من سالهاست منتظر شما هستم.»
اسما پرسید:
ـ «منتظر ما؟»
مرد نگاهش را به اسما دوخت.
ـ «نه دخترم...»
مکث کرد.
ـ «منتظر تو.»
نامجون با صدایی سرد گفت:
ـ «اسمش رو نبر.»
مرد آرام خندید.
ـ «هنوز هم میترسی حقیقت رو بدونه؟»
اسما به نامجون نگاه کرد.
ـ «چه حقیقتی؟»
مرد به انتهای راهرو اشاره کرد.
ـ «اتاق ۱۳.»
سپس کلیدی را از جیبش بیرون آورد.
ـ «همهی جوابها پشت اون دره.»
اسما به کلید داخل دست خودش نگاه کرد.
ـ «پس این کلید...»
مرد گفت:
ـ «برای همون اتاقه.»
نامجون دست اسما را گرفت.
ـ «بریم.»
آنها به سمت راهروی تاریک حرکت کردند.
در انتهای راهرو...
یک در سیاه قرار داشت.
روی در عدد «۱۳» حک شده بود.
اسما کلید را داخل قفل گذاشت.
قبل از چرخاندن آن، صدایی از داخل اتاق شنیده شد.
صدای یک دختر.
آرام و لرزان:
ـ «اسما...»
اسما خشکش زد.
ـ «این... صدای سارا بود.»
نامجون با ناباوری به در نگاه کرد.
ـ «سارا؟»
دوباره صدا آمد:
ـ «اسما... اگه صدای منو میشنوی...»
مکث.
ـ «به نامجون اعتماد نکن.»
اسما آرام به نامجون نگاه کرد.
و کلید...
در قفل چرخید. 🖤🥀
- ۸۱
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط