{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق مافیایی

عشق مافیایی
part¹⁰
ویو ات: الان
ی ³ رو هس که جونگکوک و رفیقش رفتن ماموریت منم تنی کل این سه روز نقشه ی فرار رو کشیدم به هانا گفتم بهم گفت باهام میاد منم خعلیییییییییییییی خوشحال شدم
یهو گوشیم آلارم خورد بیدار شدم
که هانا هم بیدار شد من و هانا باهم توی ی اتاق بودیم ساهت دقیقا ² ی شب رو نشون میداد الان
حتی بادیگارد ها هم نبودن اونا ساعت چهار میومدن به گفته ی اجوما رسم مافیا ها این که از ساعت ² تا ساعت ⁴ صبح حق حمله به دیگران ندارن ساعت ارمششون هس کوله پشتیم رو برداشتم چون کلی فاصله بود تا به شهر برسیم از در اتاق منو هانا رفتیم بیرون اومدیم در حیلت رو باز کنیم که صدای بدی داد اجوما اومد گفت
اجوما: میخواید فرار گنید؟
ات: نهههه اشتباه فکر میکنی
تا اومدم ادامه ی حرفم رو بگم که یهو اجوما گفت
اجوما: نمیخواد توضیح بدی منم دوست ندارم شما اینجا اذیت شید پس خودم بیرونتون میکنم
هانا: ممنونم اجوما
اجوما در رو برامون خیلی بی سروصدا باز کرد ازش خداحافظی کردیم رفتیم حداقل تا شهر ۲ روز راه بود

فلش بک به فردا: ( ویو ات)
کا بجای اینکه شب رو بخوابیم راه رفتیم و الان توی شهر هستیم بجای اینکه بریم پش خانوادمون رفتیم توی خونه مجردی که منو هانا خیلی وقت پیش خریده بودیم هیچکی خبر نداشت رسیدیم هردو ی راست رفتیم توی اتاق خوابیدیم


فلش بک ی ی هفته ی بعد: ( ویو جونگکوک )
اعصابم داغون بود ات نبود فرار کرده
بود تهیونگ زنش رو توی پاساژ گیر انداخته بوده انگار با ات بوده ولی زنش ات رو فراری داده به منشی شخصیم که جک بود گفتم کل کره رو گشته ولس انگار آب شده رفته توی زمین بهم گفتش که ات رفته خارج صد در صد رفته خارج اونجا



فلش بک به یک سال بعد: ( ویو ات)
زندگی عالی داشتم توی اینگلیس ی شرکت زده بودم که خیلی معروف بود و ی رل داشتم بع اسم مایکل
اون خیلی منو دوست داشت من میدونستم که اون ی خلاف کاره ولی بازم عاشقش موندم الان باهاش زندگی میکنم امشب ی مهمونی بزرگ واریم مایکل باید محموله ها رو به یک مافیا ی بزرگ بده منم دعوتم
ی لباس خیلی تقریبا باز پوشیدم رفتیم به سمت مهمونی که توی مهمونی درحالی که داشتم شراب سرخ رنگم رد میخوردم مایکل گفت
مایکل: ات پاشو بریدم من با این مافیا هه معامله کنم برگردیم
ات: باشه
رفتیم که دیدم جونگکوک رفیقش و هانا این جان خیلی ترسیدم یعنی ریدم گفتم خاک تو سرت ات
که مایکل کنر باریک سفیدم رو گرفت دست داد جونگکوک خیل ترسناک نگام می‌کرد منم مجبور بودم لبخند میزدم که یهو پوزخند زد گفت
جونگکوک: مایکل نگفتی این لیدی کی هستند؟ ( پوزخند به ات)
مایکل: ایشون دوست دخترم ات هستند
یهو گوشیم زنگ خورد دیدم مایا ( خواهر مایکل و رفیق ات) * مایا مایکل خواهر برادر ناتنی هستن* هست جواب دادم
دیدگاه ها (۳)

پارت یازدهمزمان حال الان چند ساعت از وقتی که جونگکوک بیدار ش...

#تپش.قلب.من Part 5هانا:باشه....بعد 10 دقیقه چت.... همون مرد ...

p¹ویو هانا-امروز مادربزرگ بهم گفت که یه مهمونی برگزار کرده و...

*ویو ات *شب شده بود ساعت نزدیکای ۹ بود پس تصمیم گرفتم برم بی...

#میکاپ_آرتیست_من

پارت ۳

part ⁴دست اجوما رو گرفتم و باهم از اون انباری خاک خورده اومد...

عشق مافیا:))پارت یازده تهیونگ : باز داری ات و نگاه میکنی؟جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط