«سوگند عشق»

«سوگند عشق»


⁵:part


تمام چراغ‌های یوکوهاما خاموش شدند.

برای چند ثانیه، شهر در تاریکی مطلق فرو رفت.

تنها نور موجود، درخشش سرخ‌رنگی بود که از اطراف آیا می‌تابید.

چویا با نگرانی گفت:

— آیا!

دخترک وسط خیابان ایستاده بود.

موهای قرمزش در هوا شناور شده بود و چشم‌هایش می‌درخشیدند.

اما خودش...

ترسیده بود.

— مامان...

صدایش لرزید.

— من نمی‌تونم متوقفش کنم.

چویا فوراً به سمتش دوید.

— اشکالی نداره! به صدای من گوش کن!

اما پیش از آنکه به او برسد، موجی از انرژی اطراف آیا منفجر شد.

چویا به عقب پرتاب شد.

— چویا!

دازای خودش را به او رساند و قبل از برخورد با زمین، او را گرفت.

چویا به سرعت بلند شد.

— آیا!

دازای دستش را گرفت.

— صبر کن.

— نمی‌تونم صبر کنم! اون ترسیده!

دازای برای لحظه‌ای به دخترک نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

— پس باید کاری کنیم که دیگه نترسه.


« ادامه در کامنت اینجا جا نمیشه»
دیدگاه ها (۱۱)

ابلیس

ابلیس

فاصله یک لبخند تا جنون

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم PART 4دستش رو دور گرد...

پارت ۴۱ — چیزی که باقی مانده بودقصر آن شب بیش از همیشه ساکت ...

.....پارت ششم....

پارت ۱۶انفجارِ "هستی" مثل یک موجِ عظیم و لرزان، تمامِ قلمرو ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_51فصل بیست‌وسوم...

پشت نقاب عشق 💗صبح روز بعد، نور آفتاب از پنجره‌های بزرگ عمارت...

*نمیخاستم پارت بزارم ولی طی اتفاقاتی مجبور شدم بزارماون عکس،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط